‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ تیر ۱۵, پنجشنبه

مجمع پراکنده

پذیرفتیم و خانه‌هامان را نشان دادیم.
بازدیدکننده فکر کرد: زندگانیِ خوبی دارید.
حلبی آباد در درون شماست. 

مجمع‌الجزایر رؤیا/ توماس ترانسترومر/ ترجمه مرتضی ثقفیان

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

الف- یا- دال- الف- دال

- از کودکی کتاب‌خوان بوده‌ام. یا بهتر بگویم عاشق "خواندن" بوده‌ام. از زمانی که خواندن بلد بوده‌ام و یادم می‌آید هر چیزی را- تأکید می‌کنم هر نوشته‌ای را اعم از کتاب یا آگهی فوت روزنامه‌ها- که فارسی بود می‌خوانده‌ام. نمی‌دانم این شوق از کجا آمده است. نقش ژِن و خون را که کناری بگذاریم، شاید یکی از دلایلش این بوده است که یک سال زودتر از هم‌سن‌هایم خواندن می‌دانستم. از همان‌جا این تواناییِ خواندن و نوشتن مرا قدرتمندتر از هم‌سن‌ و سالانم نشان می‌داد. لذت می‌بردم از داشتن توانایی‌ای که هیچ‌کس از دور و بری‌های هم سن و سال یا کوچک‌ترم نداشت. توانایی خواندن جای همه‌چیزی را گرفت در معادلاتِ قدرت کودکی‌هایم. جای زورِ زیاد رفقا، ماشین آخرین مدل پدر دیگری و یا حتی فوتبال بازی کردن را. برای همین است شاید که همچنان کتاب‌ خواندن جدی‌ترین سرگرمی-و حتی ملزومات- زندگی امروزِ من است.

- من نوشتن بلد نیستم. بی‌شک هرچیزی که می‌نویسم بلافاصله از خواندن دوباره‌ی آن ناامید می‌شوم. خواندن دوباره همان و ناامیدی از این‌که نویسنده‌ی خوبی شوم روزی همان. با تمام علایقم فکر می‌کنم نمی‌توانم آن‌چیزی را که واقعاً مدِ نظرم هست را به صورت نوشته در بیاورم. تقریباً هیچ‌چیزی را. به‌جز یکی دو مورد هیچ‌وقت از خواندن دوباره‌ی نوشته‌هایم لذت نبرده‌ام. اما باید اعتراف کنم لذت همان یکی دوبار آن‌قدر بوده است که بنویسم سال‌ها به امید آن‌که باری دیگر نوشته‌ای بخوانم از خودم که با دوباره خواندنش قند در دلم آب شود.

- بارها و بارها به این فکر کرده‌ام که همه‌چیزی را تعطیل کنم و بنشینم به خواندن و خواندن و خواندن. گاهی احساس می‌کنم تنها چیزی که در دنیا دوست دارم همین است، همین کار است. تنها چیزی‌ست که واقعاً می‌خواهم‌اش. طبعاً این فکر را که می‌کنم، به "نوشتن" هم فکر می‌کنم. به بَست نشستن و نوشتنِ هرروزه، شاید تنها کاری که خسته‌ام نمی‌کند هیچ‌وقت. خودم را تصورم می‌کنم که افتاده‌ام گوشه‌ی خانه‌ای تاریک و متروک، با تلنباری از لوازم عتیقه و بدردنخور، فهوه می‌نوشم پُشت سرهم و پیپم همیشه چاق است و طبعاً تایپ می‌کنم پشت کامپیوترم. چیزهای بدردبخور حتماً که همه می‌خوانندشان و منتظر خواندنشان هستند. تصویر رقت‌انگیزی‌ست، اما لذت‌بخش است. بعد بلافاصله پشیمان می‌شوم و به هزار دلیل منطقی برای انجام ندادن‌اش فکر می‌کنم. به پول فکر می‌کنم. به پول که نه در واقع به بی‌پولی. به این جمله‌ی کلیشه‌ی "مردم چه فکری می‌کنند؟" و از همه مهم‌تر به این‌که هیچ تضمینی نیست که در صورت بَست نشستن و نوشتنِ بی‌وقفه‌ هم، نوشته‌هایم خواندنی‌تر از چیزی که الان هستند از کار دربیایند. پس ابر بالای سرم را با حرکت دست پاره پاره می‌کنم و می‌چسبم به همان کارهای روزمره‌ام، کارهایی که قرارند روزی پولی برای من داشته باشند لابد، تا دستم به دهنم برسد و محتاج خلق نباشم و الخ. این تفکرات صد البته که تف تویشان. 

- گاهی هم دقیق می‌شوم در کارهای آدم‌های معروف یا آدم‌هایی که نزدیک‌ترند به فضایی که من دوست دارم باشم آن‌جا. آدم‌هایی که حداقل به‌نظر می‌آید همان کاری را می‌کنند که دوستش دارند. منظورم نویسنده‌ها یا روشنفکران به تنهایی نیستند: هر آدمی که موفق است و من اعتقاد دارم برای این موفق است که عاشق کارش است. موفق است چون همان کاری را می‌کند که عاشقش است. اما چیزهای دیگری هم دستگیرم می‌شود از این عمیق شدن در زندگی این آدم‌ها. آن‌ها به‌طرز وحشتناکی سختکوش هستند، و اگر این‌طور نباشند به طرز غریبی خوش‌شانس‌‌اند. با تشکر از خلقت و سرنوشت از هر دوی این موارد ذره‌ای -بازهم لازم است تأکید کنم ذره‌ای- بهره نبرده‌ام. پس بازهم بر می‌گردم به استدلال‌های کاملاً منطقیِ خودم: حرف مردم، بی‌پولی و ترس از محبوب نبودن. این‌طور راحت‌ترم. 

- زندگی سراسر حل مسئله است. این عنوانِ کتابی از پوپر است. من طرفدار سرسخت این جمله‌ام. ار کتابش آن‌چنان چیزی سر در نیاوردم، اما برای همین عنوانِ زیبا، این کتاب اغلب سوگلی کتاب‌هایم بوده است. مدت‌ها می‌نشینم و به این فکر می‌کنم که چرا؟ چطور؟ و چه موقعی؟ این مسئله‌ی هرروزه‌ی من است. گاهی این سؤالات همان یک کلمه‌ هستند و گاهی جمله‌ای می‌شوند: چطور می‌شود از خوردن بستنیِ پیش‌کشی در زمستانی سرد لذت برد؟ 

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

جنگ به مثابه‌ی شبی سیاه

اما من نمی‌توانستم مرگ آن پسربچه ‌ی سوخته در آب‌جوش را از ذهنم پاک کنم. یک بدبیاری بود، همین و بس. پسربچه در تاریکی و در چند قدمی مادرش به آن قابلمه خورده بود. اما جنگ، جهت و حسی کلی به حماقت چاره‌ناپذیر یک بدبیاریِ تصادفی می‌داد که تنها، غیر مستقیم، می‌شد به حساب دستی نوشت که اهرم جریان برق مرکزی را پایین می‌آورد، به خلبانی نامرئی که در آسمان وزوز می‌کرد، به افسری که مسیر خلبان را تعیین می‌کرد و به موسولینی که تصمیم به جنگ گرفته بود.‏

ورود به جنگ/ ایتالو کالوینو/ ترجمه‌ی اعظم رسولی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

او رهروی در شب بود

چکارش می‌توانستم بکنم؟ خو گرفته بود با این آداب و اخلاق. انعطاف نداشت. نمی‌توانست بپذیرد که حتی آدم‌های بد هم ممکن است گاهی خوب باشند یا در هزار چیز بد باشند و باز یکی دو اخلاق خوب هم داشته باشند. خودش، مثل بیش‌تر آدم‌ها یک پا دیکتاتور بود و بازهم دشمن دیکتاتورها بود. دشمنی‌اش هم مثل باقی مردم دشمنی عمومی بود نه خصوصی. کینه‌ای همگانی بود، از آن کینه‌ها که به انزوا ختم می‌شود، نه به بخشش یا انتقام


آبی‌تر از گناه/ محمد حسینی

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

نشسته بر قطار نیمه شب

بدیش این بود که همه‌شان چیزی داشتند که آدم را متاثر می‌کرد. آدم نمی‌توانست راستی راستی از آن‌ها منزجر شود. انسانیت آدم را یاد آن مردکه آل کاپون می‌انداخت، که چون یک بلیت بی‌مقصد در دست داشت می‌خواست به همه قطارها سوار شود. با عجله از یک قطار به قطار دیگر می‌پرید تا از بلیطی که خریده بود هرچه بیشتر استفاده کند. عاقبت این چکیده انسانیت سر از شاشگاه ایستگاه راه آهن زوریخ درآورده بود و خیال می‌کرد در دانمارک است. بیچاره! چه بسا روزی هم مائو یا دوگل را در شاشگاه زوریخ پیدا کنند که با یک بلیط نصف قیمت بی‌مقصد در انتظار رسیدن فطار سریع السیر تازه‌ای هستند، که هنوز از خط خارج نشده باشد

خداحافظ گری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

به شب‌ها و به روزها، برسان سلام مارا

بعضی خاطره‌ها زمان ندارند، مکان ندارند. می‌پیچند در روح زمان و با هر نسیمی، رؤیایی زنده می‌شوند، ایستاده در برابر تو. من و تو در بند این مکان نیستیم، من با تو جاری می‌شوم در واژگان خاطرات فرداها و تو می‌شوی شهزاده‌ی قصه‌های ناگفنته‌ی من در پیچ و خم افسانه‌ها

امروز که می‌نویسم-تا زنده بمانم شاید- سالی دیگر گذشته است از این قصه‌ها که روزگاری ناگفتنی‌ترین لالایی شب‌هایم بودند. می‌دانی، دیدنی‌هایی دیده‌ام که هرروز به خیال بودن این روزگار مصمم‌تر گشته‌ام. شنیدنی‌هایی که گوشم را پر کرده‌اند از ترانه‌های دروغ و فریب. من خود دروغ‌گوترین بازیگر داستان زندگیم هستم، دروغ‌گویی که دروغ‌های خودش را باور کرده است... من به خیال بودن این روزگار دل‌خوش کرده‌ام

بگذار کسی بگوید حواسش هست به همه آن‌هایی که باید باشد، من حواسم به خودم است و به تو، به سال‌هایی که گذشتند در جستجوی تصویری ثابت از خودم. تو اکنون ثابت‌ترین تصویر من از خودم هستی

بازهم دیر رسیدم
عیدتان مبارک

۱۳۸۸ بهمن ۱۹, دوشنبه

۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

در راه شب

گئورگ گفت: پدرم دوچرخه را برای این به ایستگاه آورده بود که نمی‌خواست در راه،زیاد نزدیک به من قدم بزند و این‌که دست‌های خالیش به یادش نیاورد که تنها به خانه باز می‌گردد

سرزمین گوجه‌های سبز/هرتا مولر/ ترجمه غلامحسین میرزاصالح

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

پرتگاهی در شب

در دوازده سالگی با یک مرد چهل ساله نامزدش کردند. قرار بوده وقتی شانزده ساله شد، با هم ازدواج کنند ولی چیزی به شانزده سالگی او نمانده بود که عاشق یک پسرک پستچی شد. می‌دانی، از آن پستچی‌هایی که سوار بر اسب به دهات کوهستانی می‌روند. یک روز عاشق و معشوق باهم فرار کردند. پسرک اورا سوار اسبِ خود کرد و همراه برد، درست مثل آن‌که نامه‌ای را با خود حمل می‌کند



درلب پرتگاه/ گراتزیا دلددا/ترجمه بهمن فرزانه

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

سِحر شب

به معجزه‌ای فکر می‌کرد که نجات دهد اورا از نقوش به‌هم تنیده تصویری مبهم از یک رؤیا

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

ای کاشی برای امشب

کاش آدم‌هایی که دوستشان داریم -‌ و دوستمان دارند - همیشه دورتر از ما بودند، این شوق به‌دست آوردنشان نبود در وجودمان. آن وقت شاید این‌قدر تصویرشان و تصویرمان مغشوش نمی‌شد از همدیگر

۱۳۸۸ آبان ۲۰, چهارشنبه

شب، زمونه

حالا امشب نشسته بود فکر می‌کرد که یک روزی حتی اندازه یک پیچیدن سیگار هم دوستش نداشت، اما حالا ... بله، زمونه این‌جوری می‌شه گاهی اوقات

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

قصه شب‌ها

آمدم این‌جا بنویسم از تو، اما دیدم نمی‌شود نوشت از کسی واز تعلقاتش نگفت، از پاره تنش نگفت. نمی‌شود بنویسمت بی مرورقصه‌ات، بی ورق زدن زندگی‌ام. پس صبر کن، این زندگی کوتاه نبود، بی قصه نبود، زندگی تو تنها نبود

آوازی در شب

بعضی اتفاق‌ها، موسیقی متن خفیفی‌ هستند که هرکجا، در هرکدام از ثانیه‌های این زندگی در گوشمان می‌پیچند

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

شب‌هایی از این دست

بعضی اوقات حال خوب نوشتن ندارد، دارد؟ این که وقتی مثلآ راه می‌روی در امتداد یک خیابون شلوغ و پرسروصدا، با عجله، بدون مکث و تردید، به سوی هیچ‌کجا، کسی بیاید، از پشت بگیردت، دستت را بگیرد وبا تو راه بیاید- تو بگو فرار کند، بدود - به سمت هیچ‌کجا، نوشتن نمی‌خواهد

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

شب یکی مونده به آخر

آخرین پُک سیگارش رو که می‌زد چشماش رو تنگ کرد، با ولع دود رو فرستاد توی سینه‌اش. بعد همونطوری که من رو نگاه می‌کرد دود رو در خلاف جهت صورتم با فشار داد بیرون و گفت: آره، داشتم می‌گفتم، همین اتفاقاست زندگی، همین علت‌های ندونسته، همین گره‌های باز نشده که تا ابد باز نمی‌شن و تو می‌مونی و خفه‌گی حرف‌های نگفته. همین که اصلآ تو نمی‌دونی چرا من این‌جام، چرا تو تا این سیگار تموم بشه، گوش دادی به این همه قصه از آدمی که ندیده بودیش تاحالا. این‌که یکی برات قصه بگه و تو گوش کنی به قصه‌هاش، تو قصه بگی و اون گوش کنه به قصه‌هات. بعد فقط قصه‌ای بمونه تو حافظت که به مرور بشه افسانه، می‌شه سورئال‌ترین تابلویی که به دیوار زندگیت می‌چسبونی. مهم نیست که قصه چی بود، مهم اینه که کی برات قصه گفت و وقتی می‌گفت تو چه حالی داشتی.

بعد بلند شد، شلوارش رو با دست تکونی داد و گفت: کاری نداری؟ من باید برم.
و من حیرون از این‌که این چه اومدنی بود و چه رفتنی سرم رو چپ و راست کردم که نه! یا مگه مهمه که من کاری داشته باشم یا نه؟
و بعد راهش رو کشید رفت، از همون‌جایی که اومده بود... عین فیلم‌های وسترن، سلانه سلانه.

همینطوری بود که دیگه ندیدمش، یه همین سادگی، روراستی.

شب ششم

من سرِ جام نشسته‌ام. منتظر کسی. رد می‌شه، یه نگاهی می‌کنه و راهش رو می‌کشه می‌ره. هنوز نشستم، دوباره داره رد می‌شه، این‌دفعه داره راه رفته رو بر می‌گرده. دیگه دزدکی نگاه نمی‌کنه، یک راست میاد طرفم، توی چشمام زل می‌زنه می‌گه: منتظر آژانسی؟ سر تکون می‌دم که یعنی نه! حوصله صحبت اضافی هم ندارم. میام که دوباره سر رو بندازم پایین و به کار خودم باشم میاد می‌شینه بغلم، با حرکات اسلو موشن یه سیگاری می‌گیرونه و همونطوزی که داره دودش رو می‌ده بیرون، با یه لحن خودمونی می‌گه: چرا گرفته‌ای؟ چیزی شده؟

این‌طوری بود که اولین بار دیدیم همدیگه رو، به همین سادگی، روراستی.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

شب پنجم

کتاب اگر اسم کوندرا داشته باشد روی جلدش، به خودی خود می‌شود نوستالژی ناب، می‌شود حس غریب دورافتادگی، حسرت و جستجو... انگار هرروز کوندرا را دوره می‌کنم