‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

یک) صبحِ سرد و ابریِ آذرماه، زیر پتوی کلفتی که ملحفه‌ای با سنجاق‌قفلی رویش کشیده شده است، نیمه‌بیدار نیمه‌خوابم. ساعت حدود هفت و پنجاه دقیقه‌ی صبح. سر و صدای بابا توی آشپزخونه برای پیدا کردنِ قابلمه. صبحِ جمعه است و وقتِ حلیمِ اختیاریه. سریع بر وسوسه‌ی گرمِ پتو غلبه می‌کنم. دست و صورتی می‌شویم و همراهِ بابا می‌شوم. صبحِ سرد و تازه‌ی آذرماه، خیابانِ باریک و از دیشب باران خورده‌ی خلوت. این تمامِ چشم‌اندازی‌ست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم.

دو) صف از داخلِ مغازه‌ی کوچک بیرون زده است. جمعیتی که اغلب محلی‌های آشنا هستند، قابلمه زیر بغل ایستاده‌اند به انتظار. گه‌گاهی کسی که جایش را نگه داشته‌اند تا برود نانِ سنگک تازه بخرد توی صف می‌زند. به نشانه‌ی تشکر یکی از نان‌ها دست‌به‌دست می‌شود و هرکسی لقمه‌ای به نیش می‌کشد. مزه‌ی نانِ سنگکِ داغ و برشته‌ی نطلبیده. این تمامِ مزه‌ایست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم.

سه) کمی که نم‌نمِ باران می‌گیرد همه جمع می‌شویم به حاشیه‌ی دیوار، زیر نیم‌چه سقفی که مغازه‌های کنارِ همدیگر دارند. بالاجبار نزدیک‌تریم به مغازه‌ی خیاطیِ کوچکِ چسبیده به کبابی. بینی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی خیاطی، دست‌هایم را دور چشمانم می‌گیرم و داخل را نگاه می‌کنم. پارچه‌ها، قیچی و متر ناگهان رها شده‌اند روی میز بزرگِ کار. لباس‌هایی نیمه‌کاره کنارِ میز تلنبار شده‌اند. انگار که صاعقه‌ای زده باشد. بعد گوش تیز می‌کنم، صدایِ خفیف و خش‌داری از رادیو موج‌کوتاهِ درون کبابی می‌شنوم. اخباری که با لحنی متفاوت با صدای زنی خوانده می‌شود. در آخر خودش را معرفی می‌کند، ستاره درخشش رادیو صدای امریکا بود به‌گمانم. صدای جوی آب که از بارانِ دیشب و نم‌نمِ امروز سرخوش است، بحث‌های بی‌سر و تهِ سیاسی توی صف و صدای خفه و مبهمِ رادیو. این تمامِ صداهایی‌ست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم. 

چهار) بالاخره نزدیک به نوبتِ ماست. حالا داخلِ مغازه‌ایم وگرمایی مطبوع وجودم را پر می‌کند. با چشم به‌دنبالِ منبعِ صدا می‌گردم. آن‌جاست! رادیوترانزیستوریِ قرمز روی طاقچه کنارِ عکسِ سیاه و سفیدِ روتوش‌شده‌ی پدرِ صاحبِ مغازه. یک‌نفر هم هر چند ثانیه موجش را تغییر می‌دهد تا خِش‌خِش‌اش کمتر شود، بی‌ثمر. قبل از آنکه نوبتمان شود شاگرد مغازه سهمِ نانِ سنگک‌مان را داخل کیسه میکند. بعد اوستا قابلمه‌‌ی ما را می‌گیرد، پر از حلیم‌اش می‌کند، بوقلمونِ پرپر را رویش پخش می‌کند، روغنِ داغ را رها می‌کند با جسوری رویش و از من، نه از بابا، می‌پرسد دارچین و شکر بریزم؟ پاسخ سؤال طبعاً مثبت است. عطرِ دارچین و حلیم می‌پیچد در وجودم. این تمامِ بویی‌ست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم.

پنج) قابلمه به‌دستِ باباست و سرازیر می‌شویم به‌سمتِ خانه. طبیعتاً با قدم‌های تندتر تا داغیِ حلیم بماند. خیابان کمی شلوغ‌تر شده است و پُررمق‌تر. می‌رسیم خانه، همه بیدار شده‌اند به‌جز خواهر کوچک‌تر. مامان و خواهرِ وسطی بساطِ سفره را چیده‌اند؛ کره و پنیر لیقوان، چایِ تازه دم‌ِ معطر و ته‌مانده‌ای از یک شیشه مربای توت‌فرنگیِ خانگی. مادر با حرکتی سریع بلافاصله ترتیبِ ظرفِ حلیم را می‌دهد. من هم نانِ تازه را توی سفره می‌گذارم. مأموریتِ بیدارکردنِ خواهر با من است، تا برگردم از اتاق، سهمِ حلیم‌ام در کاسه‌ی چینی گُل‌دار آماده است. شکرِ اضافه رویش می‌ریزم و کاسه را به بینی‌ام نزدیک‌تر می‌کنم تا بوی دارچین‌اش مستم کند. حالا رادیوی ما هم روشن است، صبحِ جمعه با شما. همانطور که حلیم‌ را هم می‌زنم، به مخلوط شدنِ رنگ‌ها درهم خیره می‌شوم، قهوه‌ای پررنگِ دارچین و سفیدیِ برق‌دارِ شِکر در رنگِ کِرِمِ حلیم یکی می‌شوند. اولین قاشق به‌دهان و مزه‌ای بهشتی از معجزه‌ی حلیم و شکر و دارچین. این تمام معجزه‌ای‌ست که از صبح‌های جمعه می‌خواهم. 






۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

رکاب بزن، بی‌ملاحظه

بیست شهریور نود و دو مطلبی نوشتم درمورد مهاجرت، جانِ کلامش "نرسیدن" بود. راه می‌افتی اما انگار ماجرا تمامی ندارد. الان در این‌جا که ایستاده‌ام، درست وسطِ کورانِ مهاجرت، "رسیدن" برایم دورترین و درعین‌حال شیرین‌ترین آرزوست. تمام انگیزه‌هایت، انرژی‌هایت و امیدت را می‌گذاری وسط، و باز هم کم می‌آوری. روزهای اول انگار هرکاری می‌کنی اشتباه است و وقتی به گزینه‌های دیگر هم فکر می‌کنی باز درست بنظر نمی‌آیند. بن‌بستِ کامل! تا این‌جا که جلو رفته‌ام فکر می‌کنم تمام این زجرها و احساساتِ نامأنوس زاییده‌ی مدل ذهنیِ کاملاً متفاوت مهاجر است (یا حداقل برای من اینطور بوده). طریقه‌ی نگاه کردنِ ما، به‌عنوان شهروندان ایران، به حلِ چالش‌ها با مقتضیات و نحوه‌ی چرخش امور در امریکای شمالی هماهنگ نیست.  هرچقدر که دنیادیده باشیم، زبان‌بلد باشیم. اصلاً دنیادیده در غالب توریست را چه به زنده ماندن در دنیای وحشیِ غرب به‌عنوانِ نوشهروندِ تاز‌ه‌رسیده؟
اشتباه نکنید! نا امید نیستم، به‌هیچ‌وجه! فقط بی‌نهایت خسته‌ام. آنقدری که گاهی آرزو می‌کنم ای‌کاش به کسی یا چیزی اعتقاد داشتم و خودم را رها می‌کردم در دستانش-آغوشش، بی‌خیال‌ترین.
پسربچه‌ی شش-هفت ساله که بودم، حیاطِ خانه‌مان بعد از یک سراشیبیِ تُندی که از دربِ ورودی ماشین‌ها بود شروع می‌شد. حیاطی دو طبقه که با دیوارچینِ کوتاهی محوطه‌ی پارکینگ‌ از باغچه جدا شده بود. ارتفاع بینِ این دو طبقه به چشم و معیارهای کودکی‌ام به‌اندازه‌ی فاصله‌ی پشتِ‌بامِ خانه‌ای تا کفِ خیابان بود. این فاصله زمانی وهم‌انگیزتر می‌شد که با دوچرخه سراشیبی را رکاب می‌زدم و تنها چند ثانیه‌ای فرصت برایم بود که با مهارت به سمت راست بپیچم پیش از آن‌که مستقیم به سمت دیوارِ کوتاه و پرتگاه بروم و احتمالاً از ارتفاع سقوط کنم. یادم می‌آید این‌قدر با جرأت و شدت رکاب می‌زدم که با معیارهای خودم پرت شدنم از لبه‌ی دیوار حتمی بود، اما در آخر با هر زحمتی بود، شده خود را زمین بزنم،  از مهلکه جانِ سالم به‌در می‌بردم، حتی اگر سرِ زانوییِ شلوارم پاره و خونی شده بود.برایم این بخشش هیچ اهمیتی نداشت. ربطش؟ دلم می‌خواهد با همان شهامتِ سرخوشانه سراشیبیِ این مقطع از زمانه را رکاب بزنم. حتی اگر کسی نباشد آن پایین که در آغوشم بگیرد 

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

برای فوتبال گریه کن آرژانتین

همان لحظه که آقای ریتزولی سوت پایان بازی فینال برزیل 2014 را بصدا درآورد، بیشترین فاصله‏‌ی ممکن با فوتبال را احساس کردم. آلمان، کشور اراده و تکنولوژی، در خاک حاصلخیز و طلاییِ برزیلِ افسانه‌‏ای قهرمان جهان شد. موفقیتی که با افتخار حاصل یک برنامه‌‏ریزی بلندمدت و پرهزینه قلمداد شد. قهرمانی‌‏ای که آلمان یک سر و گردن بالاتر از دیگران به‏‌چنگ آورد. آلمانی‏‌های سراسر دنیا، و لابد طرفداران آن، فریاد شادی‌‏شان به فلک سرکشید. اما چرا من با فوتبال بیگانه شدم؟ جواب سوال ساده است؛ این فوتبال آن چیزی نیست که منِ هفت ساله را در جام نود جادوی خودش کرد.

فوتبال به زعم من، همیشه عرصه‏‌ی هنرنمایی پاپتی‌‏ها و سرافکندگانِ همیشگی‌‏ست. فوتبال برای من دنیای عدم اطمینان، حادثه  و لحظه‏‌هاست. نه پیش‏‌بینی و برنامه‌‏ریزی بلندمدت برای رسیدن به جام با مثلا ده درصد ضریب خطا. برای من فوتبال از معدود حوادثی بود که ملت‌‏های کم‌‏افتخار، افتخاری داشته باشند شاید. که برزیلی‏های حاشیه‌‏ی "ریو" ببالند به رولینیو و رونالدینیو، به دکتر سوکراتس. که اروگوئه‏‌ای‏‌های پیر از شوالیه‌‏های دهه‏‌ی پنجاه قصه بگویند برای نوه‌‏هاشان. که انگلیسی‏‌ها از اصالت فوتبال بگویند و حسرت بخورند که چرا جورج بست به‌‏جای بلفاست در لیورپول به‌‏دنیا نیامده بود. هلند باشد و مکتب آژاکس و فون باستنِ ناکام. که مجارستانِ از جنگ قِسِر در رفته و اسیر کمونیزم، با پوشکاش غصه‏‌ها را فراموش کند. که کانتونای فیلسوف بشود نماد ستیز با وضع موجود. که باجو بشود بودای کوچکی که هیچ‏‌کس از پنالتی خراب کردن‌‏اش چیزی به‌‏دل نگیرد جز غصه‏‌ی خودش که دل را آتش می‏‌زد. که سیسیلی‌‏ها و ناپلی‌‏ها ندانند گریه کنند از حذف ایتالیا یا بخندند که ال‏‌دیگو در فینال است، آخ ال‏‌دیگو، اسطوره‌‏ی دیوانه‌‏ی دهه‌‏ی هشتادِ توده‌‏ها. فوتبال برای من آرسنال است و تاریخچه‌‏ی کارگری‌‏اش، یوونتوس است و شایعات تبانی‏‌ها و هزار و یک قصه‏‌ی پشتِ پرده.  آث‌‏میلان و سه هلندی تکرارناپذیر. پارمای شجاع، لیدز مدعی در دهه‏‌ی نود. امید کوچک‌‏ترها به فتح جام‌‏هایی که از قدِشان بلندتر بود، ناپل‏ها و ستاره سرخ بلگرادها. تردید من در عشق به یونایتد، لیورپول یا آرسنال. این‌که دوست دارم آرژانتین ببرد برای این است که دوست دارم فوتبال غیرقابل پیش‏‌بینی و شورانگیز زنده بماند، که عشق فوتبال‌‏ها همه‏‌چیز را دوباره با فوتبال تفسیر/زندگی کنند. دوست دارم مسی همه‌ی دنیا را دریبل کند و گل بزند.

الان فوتبال برای من چیست؟ یک مُشت کمپانی بزرگ، با برنامه‌‏ریزی‌‏های بلندمدت به‌‏همراه جذب سرمایه برای قهرمانی در جام فلان در سال بیسار با بودجه‌ی پیش‌بینی شده. فوتبالیست‌‏هایی که مثل کارمندهای خوبِ بازاریابی‌‏اند که صبح‌‏ها سرِ کار می‌‏روند و منتظر پاداش آخر سال‏‌اند، چون "تارگت" را زده‌‏اند! حال یک عده‏‌ای هم کارمندهای نمونه‌‏ترند انگار و سوگلی. یا آلمانی که انگار می‏‌خواهد برتری فنی- سیستمی‌اش را به رٌخ جهانیان بکشد. 

این فوتبال ارزانیِ خودتان و درآمد از فروش چند میلیون پیراهن‌تان هم مبارکتان باشد! خداحافظ فوتبال!

پی‌‏نوشت: بله، من از باخت آرژانتین عصبانی‏‌ام بیشتر تا ناراحت. از مهاجمینِ بی‌‏خاصیت‌‏اش که بدجور دلم را برای کانیگیا و باتی‌‏گل تنگ کرده‌‏اند.


۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

قلمم بر کاغذ، خیالم در آسمان. یا یه همچین چیزی، با همین مضمون

هی چندخطی می‌نویسم، یا صفحه‌ی اول را مثلاً، بعد متوجه می‌شوم که دارم کج و معوج می‌نویسم و بدخط. و باز دوباره از اول. از نوشتن روی کاغذ می‌گویم. سال‌هاست که کمتر و فقط برای نامه‌ای اداری یا یادگاری‌ای دو-سه خطی روی هدیه‌ای با قلم روی کاغذ نوشته‌ام. این برای من که طرفدارترین بودم برای نوشتن روی‌ کاغذ، فاجعه‌ای درحد چرنوبیل است. من که کلکسیونر انواع نوشت‌افزار بودم و از کلکسیونری‌ِ خودم دلشاد، حالا به صفحه‌ی دوم نرسیده، مُچِ دستی دارم که دارد فلج می‌شود از فرط بی‌عملی. به‌خصوص از زمانی هم که دزد محترم خودنویسِ جانم را هم برده است، موضوع حادتر شده است. حالا چند روز پیش معرفی شده‌ام به یک خودنویس دیگر، که هرچند دستِ اول نیست، اما کم‌‌کار کرده است و روان. ارزش معنوی‌ای هم دارد در حد لوح حقوق بشر کوروش. همین برای نوشتنِ نامه‌‌ی کاغذی‌ام به رفیق انگیزه‌ای داد و نوشتن دوباره شروع شد. حرف‌ها می‌آمدند و نوشتنِ کاغذی باز شور و شوقی می‌داد. اما بازهم یک‌‌صفحه، دو صفحه و خستگی. تنبل شده‌ام یا چه مرگم است نمی‌دانم. اما می‌خواهم این‌بار ادامه‌اش بدهم و بنویسم و بازهم طرفدارِ نوشتنِ کاغذی باشم. طرفدارِ دوباره‌ی خودنویس و جوهرش. گفتم جایی بنویسم‌اش که خاطرم بماند. همین!

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

It feels like I'm driving, Without ever arriving

فکر می‌کنید تا به‌حال چند بار خودم را تصور کرده‌ام که در راهِ فرودگاه امام هستم به مقصدِ رفتن برای همیشه؟ بارها و بارها با چشم باز و بسته آن مسیرِ عجیب را تصور کرده‌ام. راهی در نیمه‌شب اغلب و درست انگار که واقعی‌ست. تصور کرده‌ام که از تونل توحید که رد می‌شوم، همانطور که Blackfield دارد در گوشم Far Away* را می‌خواند، دنیا می‌چرخد دورِ سرم و ساینس‌فیکشن‌طور در دالانی فرو می‌روم به زمان آینده، یا نمی‌دانم گذشته. تونل توحید به مثابه‌ی نقطه‌عطفی یا همچو چیزی که ارتباطم را قطع می‌کند با گذشته‌ام و بالطبع آینده‌ای که در گذشته تصورش را داشته‌ام، دنیایی بالکُل کُن فیکون. گذشته‌ای که دیگر نیست، و آینده‌ای که سراسر دلهره است و آن‌هم انگار نیست. تصور که می‌کنم، این با همه‌ی آن‌چیزهایی که شاید وقتی نوزادی بودم -از شکم مادر درآمده- برایم خواسته‌اند، یک‌سره متفاوت است، گیج می‌شوم.
 بعد که از تونل بیرون می‌آیم، موزیک متن فیلمِ In the mood for love با صدایی زیر می‌پیچد در فضا و من انگار نمی‌رسم هیچوقت. رسیدن بی رسیدن.


*
Wherever I stay, there's a feeling I'm so far away
I got no home town
I never put roots down

I bet you feel safe keeping your life in a cage
While I take my chances
But it always collapses

I really don't know what it needs
To put my smile on
And turn the light on
It always seems I'm falling down
They think I'm crazy
They think I'm crazy

There's a child in me still hiding behind the old tree
But aren't we all hiding?
'Till the moment we're dying
Now maybe I'm free, but freedom just means that's I'm lost
It feels like I'm driving
Without ever arriving


۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

مرگ سبز، به قراری پانزده هزار تومان


- امروز گربه‏مان مُرد. یا بهتر بگویم راحت شد. کتک خورده بود تا سرحدِ مرگ، بچه سقط کرده بود و از کمر به پایین فلج. یک کلیه نداشت و مثانه هم. زندگی نباتی می‏کرد توی سبدش. هرازگاهی که چشم باز می‏کرد نمی‏توانستی حدس بزنی می‏خواهد بماند یا می‏خواهد راحتش کنی. آخر به اجماع رسیدیم که می‏خواهد برود، راحت شود از دنیای آدم‏های متمدن.

- آمدم که بِبرَمش دامپزشکی. توی سبدش بود طبق معمول و مُچاله. نَفَسکی می‏کشید. سوگواران هم کنارش و بی‏دل برای مشایعت‏اش. ناگزیر من و نون با لی‏لی رفتیم برای راحت کردن‏اش. سبد را که برداشتم تا سه طبقه را پایین بروم، هفت-هشت ماهِ عجیبِ بودن‏اش را مُرور کردم. آرام پایین می‏رفتم و نمی‏خواستم به ماشین برسم به گمانم. هر پله، خاطره‏ای.

- دکتر که آخرین معاینه‏ها را کرد و مطمئن‏مان کرد که کَت-وُومن سابق‏ و محبوبمان قادر به راه رفتن نیست که هیچ، نفس هم نمی‏تواند به راحتی بکشد، تصمیم‏مان را گرفتیم. آخرین خداحافظی‌ها. نون در گوشش می‏خواند که دنیای آدم‏ها همین است و ببین ما را که ناگزیریم –ناگزیر؟!- بمانیم. گربه رفت، گربه مُرد. نه از بس که جان نداشت که از بس که ما آدم‏ها، آدمیت نداشتیم.

- ورقه‏ای امضا کردیم و راهنمایی شدیم برای پرداخت هزینه‏ی رفتنش. در حصار آدم‏هایی مهربان‏تر از صبحی بهاری و تسلی‏دهندگانی قهار. عجبا که چه رفتنِ ارزانی. یک فاکتور چاپ کرد متصدی مربوطه، اسم لی‏لی رویش که شرح خدمات "مرگ سبز" در آن درج شده بود. پانزده هزار تومان، پول یک پیتزای قارچ و سالامی شاید. چه اسمِ مناسبی. چه راحت و چه ارزان. کاش رفتن ما هم به همین سادگی باشد. به متصدی بگوییم راحت می‏خواهیم بشویم، و فاکتوری بگیریم از دستش با اسمِ خودمان رویش برای دریافتِ خدمات مربوط به "مرگ سبز" یا هر رنگ دیگری و برویم به همین راحتی -حداقل دکتر این‏طور می‏گفت- بدون درد. مثل گاز زدنِ بُرش پیتزای سالامی و قارچ مثلاً. 

- فاکتور را نگاه داشته‏ام. نه به‎رسم سوگواری. برای آن‏که بعدِها یادم بیاید چقدر آدم‏ها می‏توانند وحشتناک باشند که سرنوشتِ گربه‏ای بی‏آزار را به جایی برسانند که فاکتور "مرگ سبز" برایش صادر شود و ما که دوستش داریم بایستیم و مرگ‏اش را ناله کنیم.  

- هفته‌ی پیش سرِ شام ازم پرسید بعد از بیرون آمدن از ارتش می‌خواهم چه‌کار کنم. می‌خواهم باز در همان دانشکده تدریس کنم؟ اصلاً می‌خواهم باز تدریس کنم یا نه؟ می‌خواهم برگردم رادیو و کارِ یک‌جور مفسر را بکنم؟ من هم جواب دادم به نظرم می‌رسد جنگ هیچوقت تمام نمی‌شود، اما اگر دوباره صلح شود مطمئناً دوست دارم گربه‌ای مرده باشم. خانم فِدِر فکر کرد دارم شوخی می‌کنم، جوک می‌گویم. از آن شوخی‌های پیچیده و سطح بالا. به گفته‌ی موریل، او فکر می‌کند من خیلی فرهیخته‌ام. فکر کرد حرفِ کاملاً جدی من از آن جوک‌هایی‌ است که باید با یک خنده‌ی سبک و آهنین جوابش داد. تصور می‌کنم خنده‌اش قدری حواسم را پرت کرد و فراموش کردم برای‌اش توضیح بدهم. امشب برای موریل گفتم در حکایات ذن آمده است که یک بار از استادی پرسیدند ارزشمندترین چیز در دنیا چیست، و استاد پاسخ داد گربه‌ی مرده، چون هیچکس نمی‌تواند روی آن قیمت بگذارد. خیالِ م. راحت شد."

تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار/ جی.دی.سلینجر/ ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

از عمر ندانم که چه باقی ماندست

·         در رو که باز کردم، یک مرد حدود سی و سه- چهار ساله، با یونیفرم نیروی انتظامی، قد متوسط با یک چمدون بزرگ آهنی، از این‌ها که لوله‌کش‌ها دارند جلویم سبز شد. بی‌اختیار یاد فیلم "اسب حیوان نجیبی‌ست" افتادم. دهان که باز کرد به سلام و علیک بیشتر شباهت پیدا می‌کرد به شخصیت فیلم‌ها. سرِ فرصت نشست روی صندلی میز ناهارخوری، کیف آهنی‌ش رو گذاشت روی میز و باز کرد. پر از خنزل پنزل مرتبط با انگشت‌نگاری، لابد. یه‌کمی نگاه به دور و بر انداخت و پرسید از کجا وارد شده؟ گفتم از تراس، قفل درِ تراس رو شکونده و اومده داخل. زود پرسیدم چرا این‌قدر دیر آمدی؟ همانطور که داشت شیشه‌ی روی در را وارسی می‌‌کرد، بی‌خیال صدایی از تهِ گلو در آورد که پنجشنبه جمعه‌ها سرمان شلوغ است. به همین سادگی.

·         امروز سی‌سالم تمام شد. سی‌سال که اگر اسمش را بگذاریم زندگی، برای "تقلا" شاید اسمی پیدا نکنیم. نمی‌دانم تلقین چندباره‌ی اطرافیانم است که برایم سی‌سالگی، برخلاف عادتِ همیشگی‌ام در بی‌اعتنایی به روز تولدم، مهم شده، یا واقعاً سی‌سالگی – یا عوض شدن دهه‌ی زندگی در کل- این خاصیت را دارد و گریبان من را هم گرفته. هرچه باشد، احساسم متفاوت است. یعنی این اصرار همیشگیِ من برای این‌‌که نشان بدهم روز تولدم هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد، بدجور شکست‌خورده است. اصولاً از همین الان بنظر می‌رسد لفظ سی و خورده‌ای درونش سنگینی‌ای دارد که نادیده گرفتنش محال است. به همین سادگی.


·         نشسته بوده روی کاناپه به آبجو خوردن. همچین خیالِ راحتی داشته و پاها را هم حتماً روی میز دراز کرده (حتماً هم با کفش، ارجاع به فرد مرتبط). آقای دزد را می‌گویم. از تمام خرت و پرت‌هایی که برده، این یک مورد، آبجوی عزیزم را که خُنک و تگری نگه‌اش داشته بودم برای روز –شب- مبادا، نمی‌توانم ببخشم. بدترین قسمت این بود که حتی توی گزارش سرقت هم اسمی از آبجوی نازنین‌ام نیست که نیست. آبجوی خُنکم گلوی آقای دزد را تازه کرده است. لج‌درآورهای زندگی، از آن‌چه شما می‌پندارید به شما نزدیک‌ترند.

·         سی‌ساله‌ها لابد باشگاهی دارند. مثل باشگاه سربازان بازنشسته، باشگاهِ حیوان‌دوستان و الخ. آن‌قدر که این تمام شدنِ بیست و خورده‌ای عجیب است و نیاز به دوران نقاهتِ مبسوط دارد. باید بنشینند دورِ هم شاید گاهی به سبکِ جلسات روان‌درمانی جمعی. سی‌ساله‌ها درست فردای روز تولد، حالِ مُشت‌زنی را دارند که مُشت‌اش را خورده است و در کنار رینگ، گیج و منگ سرش را می‌چرخاند بین تماشاچیانِ عربده‌کش که از رفتار آن‌ها بفهمد برده است یا باخته. یادش نمی‌آید هیچ، باید زمان‌اش داد تا بفهمد. شاید هم آن‌قدر مهم نباشد که برده است یا باخته، فقط امیدوار است مُحافظ دندان را که از دهان در می‌آورد، دندانی سالم برایش باقی مانده باشد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

زُل‌ بزن

هِی بالا میاریم، هِی دوباره قورتش می‌دیم. داستانِ من و شماست، توی این سی‌سال. ولی همینه، چاره‌ی دیگه‌ای نداریم، داریم؟ ولی من می‌گم این‌دفعه اگر به هاشمی رأی می‌دیم، بهش افتخار نکنیم، اسم حماسه نگذاریم روش و شلوغش نکنیم. توجیه‌اش نکنیم حداقل، بدونیم برای این‌که وضع اقتصادی-سیاسیِ همین "الان"‌امون رو می‌خوایم بهتر کنیم این‌کاررو می‌کنیم و آینده؟ چند بار زنده‌ایم ما ایرانیا؟ و طبعاً گور بابای آیندگان. گول نزنیم خودمون رو و بزرگش نکنیم. به‌روی خودمون نیاریم که کم آوردیم، خب؟
اگه خواستید رأی بدید بنظر من صبح روز رأی‌گیری لباستون رو بپوشید، آروم و تنها، بی‌سر و صدا، انگار که دارید می‌رید نون بخرید یا روزنامه، برید توی صف وایستید، بدون بحث، سر پایین، رأی بدید و برگردید. آروم و قدم‌زنون، انگار روزنامه‌ای خریدید که می‌دونیدَم توش چی نوشته، تیترها رو می‌تونید حدس بزنید، بی‌هیجان. رسیدید خونه یه پیک سِک یه‌ضرب برید بالا و یه کام بگیرید، پاهارو بندازید روی میز و به بی‌بی‌سی فارسی زُل بزنید، تا ابد. ما همیشه زُل‌زدگان تاریخیم ناسلامتی.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه

پوف


این مفلوکی که می‌بینید منم، زیر پای زندگی. بخواهد فشار می‌دهد، نخواهد پا پس می‌کشد. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

یک‌جایی همین دور و بر

دیروز
از پشت بغلش کردم
 همه‌ی آرامش‌ها جا گرفتند در آغوشم انگار

سعادتِ بی‌همتاست
اگر

آرامش دنیا، به فاصله‌ی یک‌قدمی‌ات
درحالِ شانه زدنِ موهای مجعدش باشد

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

دست بردار

مطلقاً هیچ احساسی ندارم. تهِ دلم دیروز خالی شد موقع پیاده‌روی وقتی حس کردم تمام وابستگی‌ام به این خاک، یک‌هو، در چشم به‌هم زدنی دود شد و رفت هوا و توی خودم داد زدم: "مطلقاً هیچ احساسی ندارم"! مثل این‌هایی که صبح از خواب بیدار می‌شوند و بینایی‌شان را از دست داده‌اند، هول برم داشت. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. داشتم پیاده کز می‌کردم خیابان ولیعصر را که همیشه برایم تجلی احساساتم بود و ناگهان فکر کردم انگار در غربتم. چند ثانیه‌ای ایستادم، به دور و برم نگاه کردم، سعی کردم بویی بکشم. بوی آشنای "خانه"، ته‌مانده‌های آن، به مشامم خورد. قدری خیالم آسوده‌تر شد. راهم را ادامه دادم. به کجا؟ نمی‌دانم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲, دوشنبه

هیچ

نشسته‌ام و لَم داده‌ام روی صندلی پشت کامپیوتر و دقیقاً هیچ‌کاری نمی‌کنم. از راه‌ دوری تازه رسیده‌ام و احساس می‌کنم این راهِ دور باید مدیون باشد به من که این‌قدر خسته شده‌ام و حق دارم بنشینم و هیچ‌کاری نکنم، که به زعمِ من "خستگی‌در‌کُن‌ترین" کار – ضدکار- دنیاست. یک حالت لج‌بازی طوری، بدون این‌که بخواهم به چیزی حتی فکر کنم. مدیتیشن مخصوص به‌خودم. خواستم جایی نوشته باشمش. 

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

از سری یک سری‌ها

یک سری‌ها هستند که راه و بی‌راه دردِ دل می‌کنند. مثل پلنگ منتظرند که گوشی، وقتی یا حوصله‌ای پیدا کنند برای باز کردن سفره‌ی دل. به این هم نگاه نمی‌کنند که چه عمق دوستی و رابطه‌ای برقرار هست بین خودشون و مفعول. رسیده و نرسیده شروع می‌کنند به جلب هم‌دردی، همراهی ایده. می‌نشینند جلویت و یک‌هو خودت را بعد از یک ربع پیدا می‌کنی که داری به‌ هوای "چیزی نیست" روی شانه‌‌اش می‌زنی. نکنید آقا، نکنید. با احساسات آدم بی‌خود و بی‌جهت بازی نکنید.

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

بهاریه، مرده از کم‌خوابی، گشنه از بی‌صبحانه‌گی

·         امروز دیر از خواب بلند شدم. سعی کردم تا آخرین فرصت‌ام را بخوابم. نه‌این‌که خیلی خوابم بیاید، فقط برای آن‌که سنت قدیمی تنفر از روزهای اول – تحصیلی، کاری و الخ- را بخوبی بجا آورده باشم. یک ربع، فقط یک ربع زمان لازم داشتم برای آن‌که حاضر شوم. قهوه‌ام را هم ریختم توی فلاکس (فلاسک؟!) که هم در وقت صرفه‌جویی شود و هم ترافیک اتوبان‌ها قابل تحمل‌تر. بازهم این تهران فلک‌زده با این‌همه آهن‌قراضه‌ای که مثل گاو نر به همدیگر می‌پرند و شاخ و شانه می‌کشند. فقدان این استراحت‌های نامحدود سنگین است، سنگین!

·         در راه به همه‌چیزی فکر کردم و به هیچ‌چیزی در واقع فکر نکردم. این خاصیت روزهایی‌ام است که صبحانه نمی‌خورم. فکر مشغول است اما نتیجه‌ای نیست، پاسخی نیست. نو ریسپانس اَت اُل. و این برای روز اول کار خوب نیست. روزی که باید برنامه‌ریزی کرد. و من به شما می‌گویم، مغز صبحانه نخورده‌ی من هیچ نمی‌تواند برنامه‌ریزی کند. پس به وبلاگ پناه آورده‌ام.

·         سال‌هاست اسم وبلاگ که می‌آید پشت‌بندش گودر هم می‌آید جلوی چشمم. قبلاً خب بود این گودر که حرف نداشت و حرفی نبود، الان که نیست، وای الان که نیست، خسته‌کننده شده است وبلاگ‌گردی و من گاهی اوقات فکر می‌کنم سال چهل-چهل و دو که گودر هنوز نیامده بود، چطور این‌همه سرحال بودیم و یک‌جورهایی به همه‌ی وبلاگ‌ها سر می‌زدیم و چاق سلامتی و این‌ها. پیر شده‌ام؟ حالا مطمئن نیستم که پیر شده‌ام یا این فقط یک توهم است. قبلاً به شوخی می‌گفتم پیر شده‌ام و از این بی‌مزگی‌ها، اما چند وقتی‌ست، بخصوص از سال نود و دو که فکر می‌کنم نکند پیر شده‌ام واقعاً؟ بعد شاهد می‌گیرم از شناسنامه‌ام محض تسلی، از چانه‌پری‌های خودم در باب جوان ماندن ابدی محض یادآوری، و سعی می‌کنم، فقط سعی می‌کنم که فراموشش کنم. پیری این‌جاست. اشاره‌ام به شقیقه‌ام است.

·         همه‌ی این قصه‌ها که بافتم – با ربط و بی‌ربط یا هذیان ناشی از بی‌صبحانه‌گی- برای این بود که بیایم این‌جا بگویم که من واقعاً به امید باور دارم، و همینطور به ناامیدی ناشی از فقدان. به این‌که طعم یک‌چیزی تا نیاید زیر زبان آدمی انگار بیشتر بلد است بدون آن زندگی کند. و بعد که می‌‌آید و قصه‌ی همیشه‌‌گی عادت پیش می‌آید، انگار یادش می‌رود پیش از آن چطور زنده بوده است. این‌ها همه بدیهی هستند اما یادمان می‌رود این را در زندگی اعمالش کنیم گاهی. یادمان می‌رود که همیشه همین امید به زیر زبان آمدن چیزهای جدید است که الان‌مان را می‌سازد. امید به این‌که منتظر باشیم برای فردا. این خوشحالی می‌آورد و هیچ‌چیز جای‌اش را نمی‌گیرد. از طرفی هم تا فقدان چیزی نباشد، قدرش آن‌قدر شناخته نمی‌شود. این قضیه فکر می‌کنم با مثالی که پروست می‌آورد قابل درک‌تر باشد. آقای پروست موردی را مطرح می‌کند در همین مضامین – با مثال‌ها و قصه‌گویی بی‌نقص‌اش- در یک رابطه‌ی عشقی که چگونه مردی که مدت‌ها در حسرت است برای وصال یار، بعد از رسیدن به مُراد، طاقت پانزده‌ دقیقه چای خوردن با معشوق را هم ندارد. و بخشی از این را ربط می‌دهد به خصلت آدمی در فراموش کردن آرزوها و توضیح می‌دهد که چگونه اگر فقدانی اتفاق افتد، حسرت یک دقیقه از این دیدارهای دوستانه بر دل قهرمان داستان می‌ماند. و از طرفی در دوران فراقِ پیش از وصال چگونه زندگی را جهنم کرده بود برای خودش. بعد از ماجرا انگار هردو را فراموش کرده است، و سومین حالت پیش می‌آید، نا امیدی، سرخوردگی و بی‌تفاوتی. عین همین ماجراست بین ما و آرزوهامان، خواستنی‌هامان.

·         برای همین است که ای‌کاش جنبشی راه بیفتد برای یادآوری. یادآوری این‌که فقدان هرچیزی تازه یادمان می‌آورد که آن را چقدر می‌خواستیم. جنبشی که همین را ربط بدهد به امید، نمی‌دانم چطور این دو را کنار هم بگذارم، اما برای من این‌ها همه در یک راستا هستند؛ یادآوری فقدان احتمالی داشته‌ها، امید به آمدن مزه‌های جدید زیر زبان. این دو در عین تناقض مکمل همدیگرند. لبه‌ی یک تیغ‌اند.  امسالِ من این شعار است؛ داشته‌هایت را دوست داشته باش، درحالی‌که چشم به فردا داری. شعار خوبی‌ست؟ اُوف، عین این جمله‌های دم‌دستی فیسبوک است می‌دانم. اما درست است، قبول کنید، من با پوست و استخوانم حس‌اش کرده‌ام. همین! زیاده عرضی نیست!

۱۳۹۱ اسفند ۲۸, دوشنبه

این‌ها همه بهانه‌اند

·         چند وقت پیش یک جایی کسی می‌گفت این‌ها که هِی بغض‌دار هستند و آماده‌ی ریختنِ اشک، مریضی دارند، آن‌هم روانی. یعنی این‌که مشکلات شخصیتی، روانی و الخ دارند. از همین بحث‌های همیشگی عقده‌های کودکی و این‌ها. بعد امروز داشتم دقت می‌کردم که بغض الان چند وقتیه که هست، همینطور برای خودش اون وسط توی گلو. و از شما چه پنهان به طرفه‌العینی اشک‌ها سرازیر می‌شوند. از ترانه‌ای نوستالژیک، کودکی که گدایی می‌کند، خاطره‌ای، وضعیتی و خلاصه هرچیز و ناچیزی. روان‌پریشم؟ بله. شک نداشته باشید.
·         از همین‌ها که گفتم الان، همین حال و هوا، توی کار هم زیاد برایم پیش می‌آید. بخصوص همین روزها که بر حسب ماهیت کارم آدم‌های مختلفی را می‌بینم، همه جویای کار. حالا نمی‌دانم این بغض همیشه هست و این‌ها بهانه هستند، یا نه من نازک‌دل شده‌ام این‌قدر که با هر قصه‌ی شغلی برباد رفته یا آه حسرت فرصت‌های از دست‌رفته‌ی تحصیلی مصاحبه‌شوندگان بغضی آن‌چنان می‌نشیند آن وسط سیبک گلو، که می‌خواهم گریه کنم، عَر بزنم. مثل نوزادی که برای پستان مادر. روان‌پریشم؟ بله. مطمئن باشید.
·         بعد من فکر کنم هوا مقصر است. کلاً توی بسیاری از حال و هواهای ما در کل دوران زندگی. چرا راه دور برویم؟ اسمش هم رویش است، حال و "هوا". این هوا بشدت طبع را لطیف می‌کند. به فکرم می‌رسد یه موقع‌هایی که اگر جایی زندگی می‌کردم که هوایش دوازده ماه سال همین بود یا شاعری شده بودم سرخوش، یا پریشان‌حال‌تر از همینی که هستم. بله، جواب سؤال شما بله است.
·         شهرهایی هستند که مردمانش بس دلچسب‌اند و شهر را فراموش‌نشدنی جلوه می‌دهند. شهرهایی هستند که با معماری دل‌فریبی می‌کنند، شهرهایی با طبیعت، شهرهایی با تکنولوژی. این تهران، لامصب با هوای همین چند روزه‌اش – و فوق‌اش هفته آخر شهریورش- دل‌بری می‌کند. آن‌چنان دل‌بری‌ای که می‌شود عطر مستی‌اش را از میان آه‌های حسرت‌بار گاه‌ به گاه‌ ساکنان سابق‌اش هرجای دنیا که باشند استشمام کرد.
·         آه تهران، تهران، شهر زمخت و بی‌قواره‌‌ای که دوستت ندارم، چگونه فراموشت کنم؟

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

همین یک تخم‌مرغ ناقابل


جنس ترس حاکم در سکانس‌های اولیه‌ی Funny Games آشنا هستند. اون صحنه‌هایی که دو تا پسر در کمال ادب درحال تزریق وحشت به خانواده بودند. بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای، یا دلیلی. همین که تماشاگر دلیلی برای بوجود آوردن این ترس پیدا نمی‌کند، جنس ترس را عوض می‌کند، ارتقا می‌دهد به سطحی بالاتر، ترس ناشی از ناامنی.

در همین زندگی عادی هرروزه‌مان هم همه چیز می‌گذرد، بیش یا کم. بجز خبرهای جسته گریخته از اینور و آن‌ور، خوب یا بد، در هر صورت زندگی جریان دارد و بنظر هم نه آن‌قدر طاقت‌فرسا. اما قطعاً چیزی در وجود ما دارد بلا سرمان می‌آورد. چیزی مثل خوره، که شاید دلیلش برای هرکسی متفاوت باشد. چیزی که رحم ندارد و در کمال خونسردی دارد زیر و رویت می‌کند. ترس را هر از گاهی-و بیشتر از هر از گاهی- یادآوری‌ات می‌کند. چیزی از جنس همان ترسی که گفتم. ترسی پیشرفته و امروزی که در آن نه از تهدید و ارعاب مستقیمی خبر هست، نه حتی هیچ‌کدام از المان‌های کلاسیک ترس. فقط بی‌پناهی مرموزی که مثل موریانه چهارستون بدن را نشانه رفته است.

بعد که دقیق‌تر نگاه می‌کنیم، دلیل این وحشت‌افزایی همان‌قدر مسخره است که آن تخم‌مرغ کذایی. همان‌قدر ما از چیزهای عادی اطرافمان هراسانیم که آن خانواده از نحوه‌ی تخم‌مرغ خواستن آن دو پسرک. اصلاً همین که دلیل مسخره است، کوچک است، نا‌امن‌تر می‌کند شرایطت را. این درد دوایی دارد؟ نمی‌دانم. اما شاید در صدم ثانیه‌ای، هُلمان بدهند از روی قایق توی آب، همه‌چیز تمام شود. مثل روز اول نشود، اما حداقل تمام شود.

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

در تمام فرودگاه‏های دنیا شاید

از دالان باریک ورودی سالن فرودگاه وارد می‌شوم. تازه از هواپیما پیاده شده‌ام و سر و وضع روبراهی ندارم. به سمت غرفه بازرسی پاسپورت می‌روم و در صف می‌ایستم. خدا خدا می‌کنم که مأموری متعادل و معقول به پستم بخورد. چند نفری جلویم هستند هنوز. با هر مصیبتی هست نوبت به من می‌رسد. شانس من مأموری کج‌ خلق است که حرف حساب حالیش نمی‌شود. بازهم ایرانیم و گیر می‌کنم در صف. ارجاع به اتاق مهاجرت و انتظار برای سؤال و جوابی اضافه و خلاص. سلانه سلانه به اتاق مهاجرت می‌روم و پاسپورتم را به مسئولش می‌دهم و چند کلمه بین ما رد و بدل می‌شود. می‌نشینم روی صندلی، به این سؤال و جواب‌های اضافی عادت دارم.
کمی که می‌گذرد جو ملتهب می‌شود. مأموری با یک زن میانسال و پیرمردی وارد اتاق می‌شود و شروع می‌کند پچ پچ با افسری که پیداست بالارتبه‌ترین‌شان است. پاسپورت‌هایشان را می‌دهد به افسر و می‌رود. زن لباسی محلی شبیه پاکستانی‌ها به تن دارد اما چهره‌ای که داد می‌زند افغان است یا تاجیک. پیرمرد هم گویا پدرش بود. حسم می‌گفت افغانی هستند و ناخودآگاه موردشان کنجکاوم کرد.
افسر از جایش بلند شد، به آرامی نزدیک زن رفت. پاسپورت‌ها را جلوی صورتش گرفت و به انگلیسی پرسید: شما پاکستانی هستید؟!
زن مثل پرنده‌ا‌ی گیر افتاده سریع گفت: از پاسپورتمان مشخصه که پاکی هستیم.
افسر خرناسی کشید و داد زد: به ما اطلاع داده‌اند پاسپوروتتان قلابیه. چطوری می‌خواهید ثابت کنید که پاکستانی هستید؟
زن سرخ شد، سفید شد و عرق کرد. از آن به بعدش تا یکی دو دقیقه به یک و دوی این دو گذشت و سؤال و جواب. پیرمرد هم بی‌کلامی، نگران به این ماجرا نگاه می‌کرد. مشخص بود کلمه‌ای از این دعوا را نمی‌فهمد. حالا من هم نگران شده بودم. بیشتر از آنی که فکرش را می‌کردم. مورد خودم را فراموش کرده بودم. از ته دل می‌خواستم که قائله ختم به خیر شود. بازجویی سرپایی مثل فیلم‌های جنایی ضربان قلبم را به هزار رسانده بود.
کار به جایی رسید که چند مأمور دیگر هم سر رسیدند. همگی تفاهم کردند که با سفارت پاکستان تماس بگیرند تا آن‌ها از زن سؤال و جواب کنند. من داشتم پس می‌افتادم از اضطراب، حال و روز زن هم که پیداست چطور بود.
گوشی را به زن داد و گفت حرف بزن، همشهریست. زن با دست‌های لرزان گوشی را گرفت. به گوشش که نزدیکش می‌کرد ساعت‌ها گذشت انگار برای من. بغض گلویم را می‌فشرد. زن شروع به صحبت کرد به زبان اردو. مشخص بود از آن‌طرف درمورد محل زندگی‌اش می‌پرسد یا شماره تلفن یا چیزهایی برای گیر انداختنش. همه را جواب داد، اما با ترس و بی‌اعتماد به نفس. گوشی را که پس می‌داد به افسر، چهره‌اش سرخ بود و نالان.
ناگهان تلفن همراهش زنگ زد. زنگی گوش‌خراش و بلند. گوشی را که برداشت نه سلامی کرد نه منتظر حرفی ماند. با صدایی گرفته – که هیچوقت فراموشش نمی‌کنم- و با لهجه‌ای افغانی گفت: ما را گرفتند! ما را گرفتند! و قطره اشکی سرازیر شد.
و ناخودآگاه به صورت من – که تا آن لحظه من را اصلاً ندیده بود- خیره شد. نگاهم آن‌قدر سنگین و ملتمسانه بود که توجهش را جلب کرد. انگار فهمید که من تنها کسی هستم در آن اتاق نفرینی که می‌فهمم فارسی‌اش را. خیره که نگاهش می‌کردم بی‌اختیار سر تکان می‌دادم به معنای "درست می‌شود، درست می‌شود". و این‌که شاید بفهمد هم‌دردی‌ام را.
مأمور صدایم زد و پاسپورتم را دستم داد و گفت کار شما تمام شد، می‌توانید بروید. اما من نمی‌توانستم. انگار تصویر تمام اتاق‌های مهاجرت دنیا از لندن و استانبول بگیرید تا کوالالامپور و جاکارتا و داستان‌هایشان جلوی چشمم رژه می‌رفتند.
کیفم را بلند کردم. دوباره نگاهش کردم. به زن، به پیرمرد. با نگاه حالی‌اشان کردم که هم‌زبانیم و تأسف از این‌که کاری از دستم بر نمی‌آید. تقریبا سینه‌خیز از اتاق بیرون آمدم. به سالنی که منتظران ایستاده بودند رسیدم، چیزی از من نمانده بود. آن صدا، آن نگاه هیچ‌وقت از یادم نرفت. هیچ‌وقت.