‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

آدیوس رفیق

حدودِ شصت ساله بنظر می‌رسید، با ته‌چهره‌ای شبیه هنرپیشه‌های خوش‌قیافه‌ی بالیوود. موهای لختِ جوگندمی، قدبلند و ترکه‌ای، صورتی استخوانی و چانه‌ای زاویه‌دار. بلافاصله که اسمم را روی کارتِ ویزیتم دید کمی رفتارِ صمیمانه‌تری پیدا کرد. در خلال صحبت‌های کاری فرصتی شد بپرسم اهلِ کجاست. گفت مراکشی-هندی‌ست. پرسیدم متولد و بزرگشده‌ی مراکش است یعنی؟ گفت بله و زبان مادریم اسپانیولی‌ست. تعجبم را که دید شروع کرد به توضیح دادن که اقلیتی هستند در مراکش که بازماندگانِ هم‌زیستی حدودِ هشت‌صدساله‌ی اعراب و اسپانیایی‌ها و همچنین یادگارِ رقابتِ اسپانیایی‌ها با فرانسوی‌ها برای استعمار هستند. که سبکِ زندگی‌شان ترکیبی از افریقایی، عربی و اسپانیایی‌ست و مذهب‌شان کاتولیک است. گفت پدرم از اولین هندی‌های مهاجر به آفریقای شمالی بود، هندویی که از هند استعماری و تفرقه‌ی بین مذاهبِ رقیب در هندوستان به تنگ آمده بود و به بهانه‌ی عشقِ دخترکی مراکشی مهاجرِ شهری کوچک در شمال مراکش شده بود. دلبستگی پدر به ریشه‌های هندی‌اش او را هم وابسته‌ به فرهنگ هند کرده بود اما به وقتِ انتخاب، مذهبِ مادرش را پسندیده بود. می‌گفت پدرش هندویی بود که به مسجد می‌رفته است وقتِ نماز برای آن‌که مردم محلی باورش کنند به برادری. بی‌تعصب بوده است و سعی کرده که در فرهنگِ جدیدش فرو رود، بی‌آنکه هندوستانش را فراموش کند. شاهدِ بی‌تعصبیِ پدرش همین ازدواج با دختری که هیچ‌چیزش موردِ تأیید خانواده‌ی سنتی پدر نبوده است.
از هر دری که قصه میگفت گریزی به پدرش می‌زد. از باز بودنِ فرهنگ مراکش به نسبتِ کشورهای دیگرِ افریقای شمالی که برایم می‌گفت بلافاصله پشت‌بندش از گذشته‌هایِ دورتر می‌گفت که چطور مراکش هم پیش از دوره‌ی ثبات، درگیرِ جنگ داخلی بوده است و حتی گریبانِ خانواده‌ی او به‌عنوان "خارجی" را هم گرفته است و بازهم پدرش چگونه خانواده را از مهلکه به‌در برده است. 
آهی کشید و گفت وُویلا! اسی اِ لا ویدا! که همین است زندگی، که سراسر ملغمه‌ایست از خاطرات خوش و تلخ و همین درهم بودنش است که اسمش را "زندگی" کرده است. 
خواست برایم چای بریزد، چای اعلای هندی. تشکر کردم و گفتم باید بروم. گفت صبر کن پس! با چالاکی رفت به اتاق پُشتی و چیزی برداشت. گفت مُشتت را باز کن، و دستانم را پُر از آجیلِ تُندِ هندی کرد. با لبخند گفت می‌دانم شما ایرانی‌ها آجیل دوست دارید، آدیوس!
نمی‌دانست ما عاشقِ قصه شنیدن هم هستیم.


۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

برای فوتبال گریه کن آرژانتین

همان لحظه که آقای ریتزولی سوت پایان بازی فینال برزیل 2014 را بصدا درآورد، بیشترین فاصله‏‌ی ممکن با فوتبال را احساس کردم. آلمان، کشور اراده و تکنولوژی، در خاک حاصلخیز و طلاییِ برزیلِ افسانه‌‏ای قهرمان جهان شد. موفقیتی که با افتخار حاصل یک برنامه‌‏ریزی بلندمدت و پرهزینه قلمداد شد. قهرمانی‌‏ای که آلمان یک سر و گردن بالاتر از دیگران به‏‌چنگ آورد. آلمانی‏‌های سراسر دنیا، و لابد طرفداران آن، فریاد شادی‌‏شان به فلک سرکشید. اما چرا من با فوتبال بیگانه شدم؟ جواب سوال ساده است؛ این فوتبال آن چیزی نیست که منِ هفت ساله را در جام نود جادوی خودش کرد.

فوتبال به زعم من، همیشه عرصه‏‌ی هنرنمایی پاپتی‌‏ها و سرافکندگانِ همیشگی‌‏ست. فوتبال برای من دنیای عدم اطمینان، حادثه  و لحظه‏‌هاست. نه پیش‏‌بینی و برنامه‌‏ریزی بلندمدت برای رسیدن به جام با مثلا ده درصد ضریب خطا. برای من فوتبال از معدود حوادثی بود که ملت‌‏های کم‌‏افتخار، افتخاری داشته باشند شاید. که برزیلی‏های حاشیه‌‏ی "ریو" ببالند به رولینیو و رونالدینیو، به دکتر سوکراتس. که اروگوئه‏‌ای‏‌های پیر از شوالیه‌‏های دهه‏‌ی پنجاه قصه بگویند برای نوه‌‏هاشان. که انگلیسی‏‌ها از اصالت فوتبال بگویند و حسرت بخورند که چرا جورج بست به‌‏جای بلفاست در لیورپول به‌‏دنیا نیامده بود. هلند باشد و مکتب آژاکس و فون باستنِ ناکام. که مجارستانِ از جنگ قِسِر در رفته و اسیر کمونیزم، با پوشکاش غصه‏‌ها را فراموش کند. که کانتونای فیلسوف بشود نماد ستیز با وضع موجود. که باجو بشود بودای کوچکی که هیچ‏‌کس از پنالتی خراب کردن‌‏اش چیزی به‌‏دل نگیرد جز غصه‏‌ی خودش که دل را آتش می‏‌زد. که سیسیلی‌‏ها و ناپلی‌‏ها ندانند گریه کنند از حذف ایتالیا یا بخندند که ال‏‌دیگو در فینال است، آخ ال‏‌دیگو، اسطوره‌‏ی دیوانه‌‏ی دهه‌‏ی هشتادِ توده‌‏ها. فوتبال برای من آرسنال است و تاریخچه‌‏ی کارگری‌‏اش، یوونتوس است و شایعات تبانی‏‌ها و هزار و یک قصه‏‌ی پشتِ پرده.  آث‌‏میلان و سه هلندی تکرارناپذیر. پارمای شجاع، لیدز مدعی در دهه‏‌ی نود. امید کوچک‌‏ترها به فتح جام‌‏هایی که از قدِشان بلندتر بود، ناپل‏ها و ستاره سرخ بلگرادها. تردید من در عشق به یونایتد، لیورپول یا آرسنال. این‌که دوست دارم آرژانتین ببرد برای این است که دوست دارم فوتبال غیرقابل پیش‏‌بینی و شورانگیز زنده بماند، که عشق فوتبال‌‏ها همه‏‌چیز را دوباره با فوتبال تفسیر/زندگی کنند. دوست دارم مسی همه‌ی دنیا را دریبل کند و گل بزند.

الان فوتبال برای من چیست؟ یک مُشت کمپانی بزرگ، با برنامه‌‏ریزی‌‏های بلندمدت به‌‏همراه جذب سرمایه برای قهرمانی در جام فلان در سال بیسار با بودجه‌ی پیش‌بینی شده. فوتبالیست‌‏هایی که مثل کارمندهای خوبِ بازاریابی‌‏اند که صبح‌‏ها سرِ کار می‌‏روند و منتظر پاداش آخر سال‏‌اند، چون "تارگت" را زده‌‏اند! حال یک عده‏‌ای هم کارمندهای نمونه‌‏ترند انگار و سوگلی. یا آلمانی که انگار می‏‌خواهد برتری فنی- سیستمی‌اش را به رٌخ جهانیان بکشد. 

این فوتبال ارزانیِ خودتان و درآمد از فروش چند میلیون پیراهن‌تان هم مبارکتان باشد! خداحافظ فوتبال!

پی‌‏نوشت: بله، من از باخت آرژانتین عصبانی‏‌ام بیشتر تا ناراحت. از مهاجمینِ بی‌‏خاصیت‌‏اش که بدجور دلم را برای کانیگیا و باتی‌‏گل تنگ کرده‌‏اند.


۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

سر اومد زمستون

از در که بیرون زدیم، دو دِل بودم که این شادی و امیدواریِ بیش از اندازه رو فقط من دارم یا بقیه هم همین حال رو دارند. به‌خصوص نمی‌دونستم هنوز مردم سبز هستند یا نه. به چهارراهِ اول که رسیدیم، پشتِ چراغ قرمز، یه پرایدی با زن و بچه وایساد کنارمون. شیشه‌های جفتی پایین. یه نگاه توی چشم، از اون نگاه‌های سال 88 به این‌ور. از اون نگاه‌ها که یعنی می‌دونم چی می‌خوای بگی‌ها، از اون نگاه‌های مستقیمی که عادی نیستند. در اومد گفت "چهار سال طول کشید، اما رأی‌مون رو پس گرفتیم" و علامت پیروزی با انگشت.
من اما طاقتِ جواب نداشتم. "سر اومد زمستون می‌خوند" و های هایِ گریه. به یادِ میر و نبودن‌ش. به یادِ همه‌ی نبود‌ن‌ها، به‌یادِ بریدنِ خودم از وطن‌م. به‌یادِ امیدواری‌ها، به‌یادِ همه‌ی ما. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

رسانه شمایید

یکی دو روز بیشتر به انتخابات ریاست‌جمهوری نمانده است و همچنان کشمکش میان اصلاح‌جویانِ طرفدار رأی دادن و تحریمی‌ها ادامه دارد. نوشته‌ها و گفته‌های دوستانِ طرفدارِ تحریم- که مملو از فحش و ناسزا به رأی‌دهندگان است- دلیل این نوشته است؛

1.     می‌توان با اطمینان بالایی گفت که تمامی هر دو طرف این ماجرای "رأی دادن" و "تحریمِ" آن، در انتخابات دوره‌ی پیش سرخورده شده‌اند. هرکدام به سبک و سیاقی و در حد بضاعت، اعتراض خود را ابراز کرده‌اند و کمی‌ها و کاستی‌هایی نیز داشته‌اند. در روزهایی نه‌چندان دور اما تلخ، دست در دست هم گذاشته‌اند و از باهم بودن دل‌گرمی گرفته‌اند. بسیاری نیز چون من عهد به تحریم انتخابات بستند، بنا به دلایلی محکم در زمانِ خود که آن را هیچ‌ انتظارِ شکستن نداشتیم. پس تا این‌جای کار همه باهم هستیم.

2.     چرخش روزگارِ سیاست و اقتصاد در بسیاری از کشورهای با ثبات‌تر دنیا نیز قابل پیش‌بینیِ مشخصی نیست.که اگر بود این‌همه تئوری‌های رنگارنگ در مورد کاهش ریسک‌های تصمیم‌گیری و یا طراحی سناریوهای مربوط به آینده‌پژوهی بازاری داغ نداشتند. این‌ها را بگذارید درکنار کشور ما که هر روزش حادثه‌ای‌ست و هفته‌ای چند بحران از سر می‌گذراند. پس این سیبِ سیاست و اقتصاد در ایران چرخش بسیار دارد. امروزِ کشور ما و شرایط آن شاید برای بسیاری از ما تاحدودی قابل پیش‌‌بینی بود اما هیچکدام شاید تاکنون این‌گونه رودر رو با آن دست و پنجه نرم نکرده بودیم. بازی‌های سیاسیون است و توطئه یا هرچیزی، ما در آن گرفتاریم و عقل و منطق حکم می‌کند درمورد آن چاره‌ای بیاندیشیم.

3.     این جمله‌ی کلیشه‌ای سیاست جای احساسات نیست یا از این دست را ما شاید با نگاهی به گذشته‌ی خودمان به بهترین وجهی درک کنیم. از روزی که بسیاری از ما در انتخابات سال 84 با صندوق‌های رأی به دلیلِ "دلخوری" قهر کردیم و عرصه را واگذار کردیم تا همین امروز، تا بسیاری از اقداماتِ احساسی دیگر. اگر از گذشته درس نگیریم محکومیم به چشیدنِ تجربه‌های تلخ‌تر.

4.     ما اگر خود را شهروندی مسئول برای جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم بدانیم، لاجِرَم می‌بایست راهکاری برای برون‌رفت از وضعیتی که آن را مطلب خود نمی‌دانیم داشته باشیم. من نیز مانند بسیاری از این مردم، وضعیت مطلوب‌ام فاصله‌ای بسیار با ارزش‌ها و معیارهای کنونیِ اداره‌ی کشور دارد. من نیز با تمام وجود دوست دارم کشورم در چارچوب‌هایی به مراتب متفاوت از وضعیت کنونی اداره شود. اما این را هم می‌دانم که برای رسیدن به آن روز راهی دراز در پیش است و سختی‌های بسیار. این را خوب می‌دانم که برای رسیدن به آن رنجِ روزهایی مثل امروز هم لازم است.

5.     تجربه‌ی بسیاری از کشورها و به‌خصوص کشور ما نشان داده است که اغلب تحولات -چه مثبت و چه منفی- از روزهای پیش و پس از انتخابات شکل گرفته است. جالب آن‌که اتفاقاتِ ظاهراً تلخِ پس از انتخابات نیز در کشور ما همواره به افزایش آگاهی و هم‌دلی در جامعه منجر شده است. این یکی از هزینه‌های دموکراسی و آزادی است. بنا به تجربه‌ی تاریخیِ خودمان و مطالعه‌ای سطحی در در بسیاری از کشورهای دنیا می‌توان گفت صندوقِ رأی بهترین محل برای آغاز تحولاتی‌ست که متنِ جامعه را هدف قرار می‌دهد. از انتخابات 76 بگیرید تا 84 و در آخر هم 88. تمامی این انتخابات- چه با نتایج مطلوبِ ما و چه برخلافِ آن- منشأ تحولی در جامعه شده‌اند که اکنون، در زمان حال می‌توان به جرأت گفت بسیاری از مردم ما خواسته‌هایی به مراتب تحول‌خواه‌انه‌تر در سر دارند. سهمِ بزرگی از این آگاهی عمومیِ درحالِ فزونی، مدیون شرکت در انتخابات است. و در کنارِ آن بگذارید شواهدی از تحریم را که در بسیاری از موارد نه تنها به سلبِ مشروعیتِ نظامِ حاکم منجر نشده است که به تثبیت قدرتِ یک‌دست در آن نیز کمک کرده است. به‌همین دلیل است که تمامیت‌خواهان "نمی‌خواهند" ما و شما در انتخابات شرکت کنیم. از دیدِ آن‌ها ما باید منفعل بمانیم و مرعوب بازی‌های سیاست شویم و خود را هیچ‌کاره بدانیم.

6.     انتخابات بهترین فرصت برای ایجاد دوباره‌ی شوق و امید در جامعه است. همانطور که در همایش‌های نامزدهای تحول‌خواه کاملاً مشهود است، خودِ نامزد در حاشیه است و مردم، مردمِ با امید، در متن. شعارها رنگی دیگر دارند و زنده‌ شدنِ موج امید و روزنه‌ی رهایی‌ هستند و نه فقط صرفاً طرفداری از نامزدی خاص. این را بگذارید در کنارِ این حقیقت، که خیزش پرامیدِ مردمی برای تحول‌ و سعاد‌ت‌خواهی‌ای که از سال 76 آغاز شد، اکنون در حال تسخیر تک‌تکِ خاکریزهای مخالفین است. این واقعیت با پیوستنِ اصول‌گرایانِ شناخته‌شده‌ی سابق به این جریان و به راه افتادن در پشت سرِ این موج قابل مشاهده است. همراهی چهره‌هایی چون حسن روحانی و علی مطهری با این جریان نشان‌دهنده‌ی منطق قوی و ماهیتِ صادقانه‌ی این جریان است که می‌تواند بدونِ در اختیار داشتنِ حداقل امکاناتِ رسانه‌ای خاکریزهایی از مخالفین را با صبر، آرامش و مهربانی تسخیر نماید و ردای اصلاحات را بر دوش آنان نیز بیفکند. در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن‌که در میدان‌های وجدان مردم، خاکریزهایتان پی‌درپی درحال سقوط است. بیانیه 16 ام.

7.     موضوع قبلی در شرایطی بروز کرده است که فضای جامعه را یک‌سره نا امیدی فرا گرفته بود. این فرصتی تاریخی برای مردم بود که امیدِ از دست‌رفته‌ی خویش را بازیابند. فرصتی برای ابراز دوباره‌ی خواسته‌هایی که بنظر می‌آمد مردمِ ما دیگر خسته شده‌اند از پیگیری‌اش یا فراموش شده‌اند. این فرصت کِی می‌توانست ظهور کند؟ با اعتراضاتِ خیابانی؟ کدام اعتراضات و در چه فرصتی؟ تحریم‌ها و جنگِ خارجی؟ چه‌کسی می‌تواند بگوید جنگ برای کشوری سعادت به‌همراه آورده است؟ پس همین فرصتِ نقد را باید غنیمت شمرد و به گشودنِ روزنه‌ای پرداخت که فرصت ابراز وجودِ بیشتر به جریانِ آگاهی‌مدار ایرانی دهد تا به توسعه‌ی راه‌های ارتباطیِ خود بپردازد و سپس قدم‌های بعدی را بلندتر بردارَد.  

8.     همه‌ی این‌ها را بگذارید در کنار این گفته‌ی بارها تکرارشده که از انفعال و بی‌عملی چه دستگیرمان می‌شود؟ هیچ. پس راهِ باقی‌مانده استفاده از فرصت‌ها جهت زنده کردنِ امید در میان جامعه است. فارغ از نتیجه‌ی انتخابات- چه بُرد و چه باخت که دو سرِ تمامی انتخابات است- چراغِ شوق و امیدی که دوباره روشن شد نباید خاموش شود. هدف غنیمت شمردنِ فرصت جهت زنده کردن هم‌دلی‌هاست.

9.     بسیاری می‌توانند دلایلِ خود را برای رأی دادن یا تحریم داشته باشند. این‌ها صرفاً دلایل "من" هستند و با دیدگاهی که می‌‌تواند برای من و جامعه‌ام روزگاری بهتر در پی داشته باشد. همانطور که جدا از داستانِ انتخابات نیز به‌دنبال درپیش گرفتنِ سبکی از زندگی هستم که دیدگاه‌های من را نیز انعکاس دهد. این حداقل کاری‌ست که از من به‌عنوان شهروندی معمولی بر‌می‌آید تا نشان دهم که تنها پیش از انتخابات به یاد این موضوعات نمی‌افتم. اما چیزی که مهم است هم‌دلی میانِ ماست. چیزی که نباید فراموش کرد پرهیز از برچسب زدن و توهین است که هدف نهاییِ همه‌ی ما درونی شدنِ فرهنگی‌ست که هرکسی را برای اتخاذِ تصمیمات‌اش برپایه‌ی استدلال‌ها، تجربیات و برداشت‌های شخصی‌اش آزاد بگذارد بدون آن‌که دچار طوفانِ توهین شود. توهین‌های بسیار دوستان تحریمی من را خوشحال‌تر و مصمم‌تر کرده است که در گروهِ آن‌ها -یعنی تحریمی‌ها- نیستم.

10.  همه‌ی نُه بندِ بالا می‌توانند دلایلی باشند برای آن‌که من به این نتیجه برسم که سرافرازانه به اصولگرای گذشته، میانه‌روی امروز و اصلاح‌طلبِ فردا، آقای حسن روحانی رأی دهم. با این امید که "او" هم از بند رهایی یابد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

از عمر ندانم که چه باقی ماندست

·         در رو که باز کردم، یک مرد حدود سی و سه- چهار ساله، با یونیفرم نیروی انتظامی، قد متوسط با یک چمدون بزرگ آهنی، از این‌ها که لوله‌کش‌ها دارند جلویم سبز شد. بی‌اختیار یاد فیلم "اسب حیوان نجیبی‌ست" افتادم. دهان که باز کرد به سلام و علیک بیشتر شباهت پیدا می‌کرد به شخصیت فیلم‌ها. سرِ فرصت نشست روی صندلی میز ناهارخوری، کیف آهنی‌ش رو گذاشت روی میز و باز کرد. پر از خنزل پنزل مرتبط با انگشت‌نگاری، لابد. یه‌کمی نگاه به دور و بر انداخت و پرسید از کجا وارد شده؟ گفتم از تراس، قفل درِ تراس رو شکونده و اومده داخل. زود پرسیدم چرا این‌قدر دیر آمدی؟ همانطور که داشت شیشه‌ی روی در را وارسی می‌‌کرد، بی‌خیال صدایی از تهِ گلو در آورد که پنجشنبه جمعه‌ها سرمان شلوغ است. به همین سادگی.

·         امروز سی‌سالم تمام شد. سی‌سال که اگر اسمش را بگذاریم زندگی، برای "تقلا" شاید اسمی پیدا نکنیم. نمی‌دانم تلقین چندباره‌ی اطرافیانم است که برایم سی‌سالگی، برخلاف عادتِ همیشگی‌ام در بی‌اعتنایی به روز تولدم، مهم شده، یا واقعاً سی‌سالگی – یا عوض شدن دهه‌ی زندگی در کل- این خاصیت را دارد و گریبان من را هم گرفته. هرچه باشد، احساسم متفاوت است. یعنی این اصرار همیشگیِ من برای این‌‌که نشان بدهم روز تولدم هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد، بدجور شکست‌خورده است. اصولاً از همین الان بنظر می‌رسد لفظ سی و خورده‌ای درونش سنگینی‌ای دارد که نادیده گرفتنش محال است. به همین سادگی.


·         نشسته بوده روی کاناپه به آبجو خوردن. همچین خیالِ راحتی داشته و پاها را هم حتماً روی میز دراز کرده (حتماً هم با کفش، ارجاع به فرد مرتبط). آقای دزد را می‌گویم. از تمام خرت و پرت‌هایی که برده، این یک مورد، آبجوی عزیزم را که خُنک و تگری نگه‌اش داشته بودم برای روز –شب- مبادا، نمی‌توانم ببخشم. بدترین قسمت این بود که حتی توی گزارش سرقت هم اسمی از آبجوی نازنین‌ام نیست که نیست. آبجوی خُنکم گلوی آقای دزد را تازه کرده است. لج‌درآورهای زندگی، از آن‌چه شما می‌پندارید به شما نزدیک‌ترند.

·         سی‌ساله‌ها لابد باشگاهی دارند. مثل باشگاه سربازان بازنشسته، باشگاهِ حیوان‌دوستان و الخ. آن‌قدر که این تمام شدنِ بیست و خورده‌ای عجیب است و نیاز به دوران نقاهتِ مبسوط دارد. باید بنشینند دورِ هم شاید گاهی به سبکِ جلسات روان‌درمانی جمعی. سی‌ساله‌ها درست فردای روز تولد، حالِ مُشت‌زنی را دارند که مُشت‌اش را خورده است و در کنار رینگ، گیج و منگ سرش را می‌چرخاند بین تماشاچیانِ عربده‌کش که از رفتار آن‌ها بفهمد برده است یا باخته. یادش نمی‌آید هیچ، باید زمان‌اش داد تا بفهمد. شاید هم آن‌قدر مهم نباشد که برده است یا باخته، فقط امیدوار است مُحافظ دندان را که از دهان در می‌آورد، دندانی سالم برایش باقی مانده باشد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

زُل‌ بزن

هِی بالا میاریم، هِی دوباره قورتش می‌دیم. داستانِ من و شماست، توی این سی‌سال. ولی همینه، چاره‌ی دیگه‌ای نداریم، داریم؟ ولی من می‌گم این‌دفعه اگر به هاشمی رأی می‌دیم، بهش افتخار نکنیم، اسم حماسه نگذاریم روش و شلوغش نکنیم. توجیه‌اش نکنیم حداقل، بدونیم برای این‌که وضع اقتصادی-سیاسیِ همین "الان"‌امون رو می‌خوایم بهتر کنیم این‌کاررو می‌کنیم و آینده؟ چند بار زنده‌ایم ما ایرانیا؟ و طبعاً گور بابای آیندگان. گول نزنیم خودمون رو و بزرگش نکنیم. به‌روی خودمون نیاریم که کم آوردیم، خب؟
اگه خواستید رأی بدید بنظر من صبح روز رأی‌گیری لباستون رو بپوشید، آروم و تنها، بی‌سر و صدا، انگار که دارید می‌رید نون بخرید یا روزنامه، برید توی صف وایستید، بدون بحث، سر پایین، رأی بدید و برگردید. آروم و قدم‌زنون، انگار روزنامه‌ای خریدید که می‌دونیدَم توش چی نوشته، تیترها رو می‌تونید حدس بزنید، بی‌هیجان. رسیدید خونه یه پیک سِک یه‌ضرب برید بالا و یه کام بگیرید، پاهارو بندازید روی میز و به بی‌بی‌سی فارسی زُل بزنید، تا ابد. ما همیشه زُل‌زدگان تاریخیم ناسلامتی.

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

بهاریه، مرده از کم‌خوابی، گشنه از بی‌صبحانه‌گی

·         امروز دیر از خواب بلند شدم. سعی کردم تا آخرین فرصت‌ام را بخوابم. نه‌این‌که خیلی خوابم بیاید، فقط برای آن‌که سنت قدیمی تنفر از روزهای اول – تحصیلی، کاری و الخ- را بخوبی بجا آورده باشم. یک ربع، فقط یک ربع زمان لازم داشتم برای آن‌که حاضر شوم. قهوه‌ام را هم ریختم توی فلاکس (فلاسک؟!) که هم در وقت صرفه‌جویی شود و هم ترافیک اتوبان‌ها قابل تحمل‌تر. بازهم این تهران فلک‌زده با این‌همه آهن‌قراضه‌ای که مثل گاو نر به همدیگر می‌پرند و شاخ و شانه می‌کشند. فقدان این استراحت‌های نامحدود سنگین است، سنگین!

·         در راه به همه‌چیزی فکر کردم و به هیچ‌چیزی در واقع فکر نکردم. این خاصیت روزهایی‌ام است که صبحانه نمی‌خورم. فکر مشغول است اما نتیجه‌ای نیست، پاسخی نیست. نو ریسپانس اَت اُل. و این برای روز اول کار خوب نیست. روزی که باید برنامه‌ریزی کرد. و من به شما می‌گویم، مغز صبحانه نخورده‌ی من هیچ نمی‌تواند برنامه‌ریزی کند. پس به وبلاگ پناه آورده‌ام.

·         سال‌هاست اسم وبلاگ که می‌آید پشت‌بندش گودر هم می‌آید جلوی چشمم. قبلاً خب بود این گودر که حرف نداشت و حرفی نبود، الان که نیست، وای الان که نیست، خسته‌کننده شده است وبلاگ‌گردی و من گاهی اوقات فکر می‌کنم سال چهل-چهل و دو که گودر هنوز نیامده بود، چطور این‌همه سرحال بودیم و یک‌جورهایی به همه‌ی وبلاگ‌ها سر می‌زدیم و چاق سلامتی و این‌ها. پیر شده‌ام؟ حالا مطمئن نیستم که پیر شده‌ام یا این فقط یک توهم است. قبلاً به شوخی می‌گفتم پیر شده‌ام و از این بی‌مزگی‌ها، اما چند وقتی‌ست، بخصوص از سال نود و دو که فکر می‌کنم نکند پیر شده‌ام واقعاً؟ بعد شاهد می‌گیرم از شناسنامه‌ام محض تسلی، از چانه‌پری‌های خودم در باب جوان ماندن ابدی محض یادآوری، و سعی می‌کنم، فقط سعی می‌کنم که فراموشش کنم. پیری این‌جاست. اشاره‌ام به شقیقه‌ام است.

·         همه‌ی این قصه‌ها که بافتم – با ربط و بی‌ربط یا هذیان ناشی از بی‌صبحانه‌گی- برای این بود که بیایم این‌جا بگویم که من واقعاً به امید باور دارم، و همینطور به ناامیدی ناشی از فقدان. به این‌که طعم یک‌چیزی تا نیاید زیر زبان آدمی انگار بیشتر بلد است بدون آن زندگی کند. و بعد که می‌‌آید و قصه‌ی همیشه‌‌گی عادت پیش می‌آید، انگار یادش می‌رود پیش از آن چطور زنده بوده است. این‌ها همه بدیهی هستند اما یادمان می‌رود این را در زندگی اعمالش کنیم گاهی. یادمان می‌رود که همیشه همین امید به زیر زبان آمدن چیزهای جدید است که الان‌مان را می‌سازد. امید به این‌که منتظر باشیم برای فردا. این خوشحالی می‌آورد و هیچ‌چیز جای‌اش را نمی‌گیرد. از طرفی هم تا فقدان چیزی نباشد، قدرش آن‌قدر شناخته نمی‌شود. این قضیه فکر می‌کنم با مثالی که پروست می‌آورد قابل درک‌تر باشد. آقای پروست موردی را مطرح می‌کند در همین مضامین – با مثال‌ها و قصه‌گویی بی‌نقص‌اش- در یک رابطه‌ی عشقی که چگونه مردی که مدت‌ها در حسرت است برای وصال یار، بعد از رسیدن به مُراد، طاقت پانزده‌ دقیقه چای خوردن با معشوق را هم ندارد. و بخشی از این را ربط می‌دهد به خصلت آدمی در فراموش کردن آرزوها و توضیح می‌دهد که چگونه اگر فقدانی اتفاق افتد، حسرت یک دقیقه از این دیدارهای دوستانه بر دل قهرمان داستان می‌ماند. و از طرفی در دوران فراقِ پیش از وصال چگونه زندگی را جهنم کرده بود برای خودش. بعد از ماجرا انگار هردو را فراموش کرده است، و سومین حالت پیش می‌آید، نا امیدی، سرخوردگی و بی‌تفاوتی. عین همین ماجراست بین ما و آرزوهامان، خواستنی‌هامان.

·         برای همین است که ای‌کاش جنبشی راه بیفتد برای یادآوری. یادآوری این‌که فقدان هرچیزی تازه یادمان می‌آورد که آن را چقدر می‌خواستیم. جنبشی که همین را ربط بدهد به امید، نمی‌دانم چطور این دو را کنار هم بگذارم، اما برای من این‌ها همه در یک راستا هستند؛ یادآوری فقدان احتمالی داشته‌ها، امید به آمدن مزه‌های جدید زیر زبان. این دو در عین تناقض مکمل همدیگرند. لبه‌ی یک تیغ‌اند.  امسالِ من این شعار است؛ داشته‌هایت را دوست داشته باش، درحالی‌که چشم به فردا داری. شعار خوبی‌ست؟ اُوف، عین این جمله‌های دم‌دستی فیسبوک است می‌دانم. اما درست است، قبول کنید، من با پوست و استخوانم حس‌اش کرده‌ام. همین! زیاده عرضی نیست!

۱۳۹۱ بهمن ۴, چهارشنبه

همین یک تخم‌مرغ ناقابل


جنس ترس حاکم در سکانس‌های اولیه‌ی Funny Games آشنا هستند. اون صحنه‌هایی که دو تا پسر در کمال ادب درحال تزریق وحشت به خانواده بودند. بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای، یا دلیلی. همین که تماشاگر دلیلی برای بوجود آوردن این ترس پیدا نمی‌کند، جنس ترس را عوض می‌کند، ارتقا می‌دهد به سطحی بالاتر، ترس ناشی از ناامنی.

در همین زندگی عادی هرروزه‌مان هم همه چیز می‌گذرد، بیش یا کم. بجز خبرهای جسته گریخته از اینور و آن‌ور، خوب یا بد، در هر صورت زندگی جریان دارد و بنظر هم نه آن‌قدر طاقت‌فرسا. اما قطعاً چیزی در وجود ما دارد بلا سرمان می‌آورد. چیزی مثل خوره، که شاید دلیلش برای هرکسی متفاوت باشد. چیزی که رحم ندارد و در کمال خونسردی دارد زیر و رویت می‌کند. ترس را هر از گاهی-و بیشتر از هر از گاهی- یادآوری‌ات می‌کند. چیزی از جنس همان ترسی که گفتم. ترسی پیشرفته و امروزی که در آن نه از تهدید و ارعاب مستقیمی خبر هست، نه حتی هیچ‌کدام از المان‌های کلاسیک ترس. فقط بی‌پناهی مرموزی که مثل موریانه چهارستون بدن را نشانه رفته است.

بعد که دقیق‌تر نگاه می‌کنیم، دلیل این وحشت‌افزایی همان‌قدر مسخره است که آن تخم‌مرغ کذایی. همان‌قدر ما از چیزهای عادی اطرافمان هراسانیم که آن خانواده از نحوه‌ی تخم‌مرغ خواستن آن دو پسرک. اصلاً همین که دلیل مسخره است، کوچک است، نا‌امن‌تر می‌کند شرایطت را. این درد دوایی دارد؟ نمی‌دانم. اما شاید در صدم ثانیه‌ای، هُلمان بدهند از روی قایق توی آب، همه‌چیز تمام شود. مثل روز اول نشود، اما حداقل تمام شود.

۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه

در تمام فرودگاه‏های دنیا شاید

از دالان باریک ورودی سالن فرودگاه وارد می‌شوم. تازه از هواپیما پیاده شده‌ام و سر و وضع روبراهی ندارم. به سمت غرفه بازرسی پاسپورت می‌روم و در صف می‌ایستم. خدا خدا می‌کنم که مأموری متعادل و معقول به پستم بخورد. چند نفری جلویم هستند هنوز. با هر مصیبتی هست نوبت به من می‌رسد. شانس من مأموری کج‌ خلق است که حرف حساب حالیش نمی‌شود. بازهم ایرانیم و گیر می‌کنم در صف. ارجاع به اتاق مهاجرت و انتظار برای سؤال و جوابی اضافه و خلاص. سلانه سلانه به اتاق مهاجرت می‌روم و پاسپورتم را به مسئولش می‌دهم و چند کلمه بین ما رد و بدل می‌شود. می‌نشینم روی صندلی، به این سؤال و جواب‌های اضافی عادت دارم.
کمی که می‌گذرد جو ملتهب می‌شود. مأموری با یک زن میانسال و پیرمردی وارد اتاق می‌شود و شروع می‌کند پچ پچ با افسری که پیداست بالارتبه‌ترین‌شان است. پاسپورت‌هایشان را می‌دهد به افسر و می‌رود. زن لباسی محلی شبیه پاکستانی‌ها به تن دارد اما چهره‌ای که داد می‌زند افغان است یا تاجیک. پیرمرد هم گویا پدرش بود. حسم می‌گفت افغانی هستند و ناخودآگاه موردشان کنجکاوم کرد.
افسر از جایش بلند شد، به آرامی نزدیک زن رفت. پاسپورت‌ها را جلوی صورتش گرفت و به انگلیسی پرسید: شما پاکستانی هستید؟!
زن مثل پرنده‌ا‌ی گیر افتاده سریع گفت: از پاسپورتمان مشخصه که پاکی هستیم.
افسر خرناسی کشید و داد زد: به ما اطلاع داده‌اند پاسپوروتتان قلابیه. چطوری می‌خواهید ثابت کنید که پاکستانی هستید؟
زن سرخ شد، سفید شد و عرق کرد. از آن به بعدش تا یکی دو دقیقه به یک و دوی این دو گذشت و سؤال و جواب. پیرمرد هم بی‌کلامی، نگران به این ماجرا نگاه می‌کرد. مشخص بود کلمه‌ای از این دعوا را نمی‌فهمد. حالا من هم نگران شده بودم. بیشتر از آنی که فکرش را می‌کردم. مورد خودم را فراموش کرده بودم. از ته دل می‌خواستم که قائله ختم به خیر شود. بازجویی سرپایی مثل فیلم‌های جنایی ضربان قلبم را به هزار رسانده بود.
کار به جایی رسید که چند مأمور دیگر هم سر رسیدند. همگی تفاهم کردند که با سفارت پاکستان تماس بگیرند تا آن‌ها از زن سؤال و جواب کنند. من داشتم پس می‌افتادم از اضطراب، حال و روز زن هم که پیداست چطور بود.
گوشی را به زن داد و گفت حرف بزن، همشهریست. زن با دست‌های لرزان گوشی را گرفت. به گوشش که نزدیکش می‌کرد ساعت‌ها گذشت انگار برای من. بغض گلویم را می‌فشرد. زن شروع به صحبت کرد به زبان اردو. مشخص بود از آن‌طرف درمورد محل زندگی‌اش می‌پرسد یا شماره تلفن یا چیزهایی برای گیر انداختنش. همه را جواب داد، اما با ترس و بی‌اعتماد به نفس. گوشی را که پس می‌داد به افسر، چهره‌اش سرخ بود و نالان.
ناگهان تلفن همراهش زنگ زد. زنگی گوش‌خراش و بلند. گوشی را که برداشت نه سلامی کرد نه منتظر حرفی ماند. با صدایی گرفته – که هیچوقت فراموشش نمی‌کنم- و با لهجه‌ای افغانی گفت: ما را گرفتند! ما را گرفتند! و قطره اشکی سرازیر شد.
و ناخودآگاه به صورت من – که تا آن لحظه من را اصلاً ندیده بود- خیره شد. نگاهم آن‌قدر سنگین و ملتمسانه بود که توجهش را جلب کرد. انگار فهمید که من تنها کسی هستم در آن اتاق نفرینی که می‌فهمم فارسی‌اش را. خیره که نگاهش می‌کردم بی‌اختیار سر تکان می‌دادم به معنای "درست می‌شود، درست می‌شود". و این‌که شاید بفهمد هم‌دردی‌ام را.
مأمور صدایم زد و پاسپورتم را دستم داد و گفت کار شما تمام شد، می‌توانید بروید. اما من نمی‌توانستم. انگار تصویر تمام اتاق‌های مهاجرت دنیا از لندن و استانبول بگیرید تا کوالالامپور و جاکارتا و داستان‌هایشان جلوی چشمم رژه می‌رفتند.
کیفم را بلند کردم. دوباره نگاهش کردم. به زن، به پیرمرد. با نگاه حالی‌اشان کردم که هم‌زبانیم و تأسف از این‌که کاری از دستم بر نمی‌آید. تقریبا سینه‌خیز از اتاق بیرون آمدم. به سالنی که منتظران ایستاده بودند رسیدم، چیزی از من نمانده بود. آن صدا، آن نگاه هیچ‌وقت از یادم نرفت. هیچ‌وقت. 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

ابدیت و یک روز*

خواب دیدم در یک شهر اروپایی-به گمانم آتن بود- گشت می‏زنم. ناهارم را خورده‏ام و سرخوش از غذای خوب سلانه سلانه به همه‏جا سرک می‏کشم. بعد یک‏هو صدای سوت پلیس را می‏شنوم و فرار چند نفر به سرعت برق و باد از کنارم. ردِ یکی‏شان را که دنبال می‏کنم می‏بینم پناه گرفته است زیر راه پله‏ای تنگ و تاریک. به سمتش می‏روم. پسرکی خارجی‏ست، با موهایی ژولیده و بقچه‏ای کوچک در دست. چشمان سیاهش دو-دو می‏زند از خستگی. دستش را می‏گیرم و با خودم همراهش می‏کنم. به کجا؟ نمی‏دانم. اما تصویر کات می‏شود. تصویر بعدی خانه‏ای‎‏ست پر از آدم، شلوغ و پرهیاهو. صدای موزیکی از دور می‏آید. و من نشسته‏ام با پسرک- که این‏جا سنش بیشتر بنظر می‏آید- و گپ می‏زنیم. به زبان‏های مختلف، انگلیسی، فرانسه، یونانی و هرچیز دیگری که فکرمان می‏رسد. انگار که چیزی به ذهنم رسیده باشد می‏پرسم: راستی، اهل کجایی؟ می‏گوید افغانستان! و من می‏زنم زیرخنده و به فارسی می‏گویم که ای وای! فارسی حرف بزنیم پس! از این‏جایش بی‏معنا می‏شود خواب تا جایی که از خواب می‏پرم درحالی‏که پیک می‏زنیم به سلامتی هرات، به سلامتی شیراز، به سلامتی کابل، به سلامتی چالوس و الخ. و گریه می‏کنیم، برای بی‏سرزمینی‏مان لابد. 




پانوشت: عنوان از فیلم آنجلوپولوس Eternity and a Day . برنده جایزه کن سال نود و هشت. خوابم انگار تکه‏ای از آن فیلم بود.

۱۳۹۱ فروردین ۶, یکشنبه

سال نود و یک

سال تحویل امسال به گذشته فکر می‌کردم. برعکسِ هرسال که در فکر آینده بودم، فرداها. به عزیزانی که از دست دادیمشون و یا فرصت‌های ازدست رفته. شاید این خاصیت سن باشد. خاطره‌بازی. 
با این‌حال همچنان خوشبین‌ام، به سال آینده.

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

در آغوشم بگیر

بیایید دوست‌داشتنی‌های زندگیمان را بغل کنیم. بیایید فیلم‌های عزیزمان را در صندوقچه‌ای امن بگذاریم. بگذارید کتابهایم را بغل کنم، به پستوی خانه ببرم. بیایید پوسترها، نمایشنامه‌ها و مقاله‌های به‌یاد ماندنی را مروری دوباره کنیم، جایی امن چالشان کنیم. بگذارید خاطره‌هامان را،‌خاطره‌های سیاه و سفید را، فرودگاه مهرآباد را، چمدان‌های باز شده با عطر دیور را، پیکان‌های چهل و دو را، کاست‌های قدیمی‌ را جایی در مخفی‌ترین اتاق‌های ذهنمان تلنبار کنیم، دربش را قفل کنیم و کلید را ببلعیم. 

این دیوانگان به این‌ها هم رحم نکرده‌اند. به بغل‌کردنی‌هایمان. 

۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

بی-خیال

راه افتاده‌ام چراغ به دست از این سرِ وب تا آن سر که خبری خوب پیدا کنم شاید، به امید لبخندی ساده. بسنده می‌کنم به پس‌خبر گلدن گلوپ و اسکار و دیگر هیچ. می‌بندم صفحه‌ی فیدهایم را و می‌نشینم خیره به مونیتور. به یاد می‌‌آورم روزهایی را که هرچند بازهم همه‌ی خبرها خوب نبود، اما نوید کورسوی امیدی می‌داد. هنوز صفحات باز می‌ماندند به هوای رسیدن خبری خوش، شادی بخش. 

بی‌خیال! مادامی که هستند مردمانی در این خاک که برای ارتفاع سکه‌های طلای خود حرص می‌زنند، تا هستند تاجرانی که بالارفتن قیمت دلار و سکه برق شادی به چشمهایشان هدیه می‌کند - به بهای تیره‌بختی همسایه- این خبرها را باید خواند. و خوشحال بود از این‌که هنوز انگشت‌شماری انسان‌های خوب هستند که شب را در خانه‌ی خود صبح می‌کنند نه در سلول‌های نمناک. 

بازهم بی‌خیال! پیپی چاق می‌کنم و منتظر می‌نشینم. این‌بار نه به امید خبری خوب، که به امید روزنه‌ای برای فرار. شعار این سرزمین همین است: سیب‌زمینیِ آب‌پز خوشمزه‌ترین غذای دنیاست! 

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

رو-برو

- آدم‌های متوسط همیشه متوسط هستند، حتی اگر کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهند. برعکس، آدم‌های خارق‌العاده، خارق‌العاده هستند، حتی اگر تمام عمر بنشینند روی کاناپه‌ی کوچک ته اتاقشان و به روبرو خیره شوند.

- به اندازه تمام آدم‌های روی زمین راه هست برای گند زدن به موقعیت‌هایی که توی زندگی داری و می‌توانی در صورت استفاده از آن‌ها یک عمر دلخوشی برای خود تضمین کنی. 

- آدم‌هایی هم هستند که خالی‌اند از هر نگرانی و دوربینی. گاهی چه حسرت‌برانگیز می‌شوند. 

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

خیره-سری

نامجو برای ما دهه‌ی شصتی‌ها مثل داریوش می‌مونه برای دهه‌ی چهل و پنجاهی‌ها. انگار که دست می‌گذاره همونجایی که  درد داریم و فلان. همون سوزی رو داره که باید. نمکیه به زخم، دردیه که لذت داره. 

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

مو-عود

- از همان لحظه که عزم سفر کردی، مسافری. نمی‌توانی بنشینی و حساب و کتاب کنی برای آینده در همین‌جا. دیگر غریبه‌ای، یا دستکم روند غریبه شدنت آغاز شده است. حتی گاه گداری غم غربت هم به سراغت می‌آید. آرام و قرار نداری تا بروی. و تو چه می‌دانی از رفتن. از رفتن به نیت باز نگشتن. 

- برای آن‌ها که قصد سفر ندارند، مهاجران یا از سر استیصال به خیال بهشتی واهی روانه غربت می‌شوند، یا از سرِ سرخوشی. در هر دو صورت سخت در اشتباهند. مهاجر نه معتقد به بهشت موعود است - که خوب می‌داند چه‌ها در انتظارش است- و نه سرِ سرخوشی  دارد. مهاجر باید برود، با تمام سختی‌ها، امیدها، خوشی‌ها و مصیبت‌هایش. همین. 

- "هرجا که میان گرسنگان نزاعی درگیرد بر سر غذا، من آنجا خواهم بود. هرجایی که پلیس مرد جوانی را کتک می‌زند، من آنجا خواهم بود." تام جود پس از مرگ جیم کیسی در خوشه‌های خشمِ اشتاین بک ناله می‌کند. ربط دادنش به این ماجرا، با شما.  



۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

بیا-بان را


- سال‌ها پیش، خیلی گذشته‌ها، خیلی دور، این شهر هنوز قابل سکونت بود. چشم‌اندازی پیدا می‌شد بی‌ اتوموبیل، بی آهن. هنوز مأمن داشت این بیغوله. امروز اما تن بهش می‌دهی تا رسیدن فقط. بی‌احساس، بی‌تفاوت. 

- روزهایی هم بود، خیلی دور و فلان، که می‌شد کز کرد ولیعصر را تا پایین. می‌شد شریعتی را قدم‌زنان آمد تا حسینیه ارشاد. می‌شد انقلاب‌گردی کرد. می‌شد هوس کرد و رفت ستارخان. می‌شد چهارراه کالج را متر کرد. می‌شد آن‌قدر پرسه زد تا کافه‌ای بی‌همتا پیدا کرد. می‌شد توی بوکان نفسی تازه کرد. می‌شد بام رفت و آش خورد. می‌شد کوه رفت به امید حلیم سید مهدی. می‌شد، واقعاًّ می‌شد. اصلاً ولش کنید، انگار که خواب بود، رؤیا.

- رانندگی در اتوبان‌های تهران، با سری داغ و سنگین، تجربه‌ی منحصر بفردِ همین‌ شهر است. همین شهر بی‌تفریح و بی‌خنده، شهر آدمهای تشنه به خون همدیگر. گاهی که آرزو می‌کردم کاش جایی بود-شهری یا آبادی‌ای- که تهران نبود و من را منتسب می‌کرد به آن‌جا، این اتوبان‌گردی‌های شبانه-با سری داغ و گوشی نوازش شده با موزیک- تسلی‌بخشی موقتی می‌شود. 


- "دنگ‌ شو" را زندگی کنید.

- بعضی آدمها باید بنویسند، بعضی‌ها را باید نوشت. قضاوت با سرنوشت است.

- گودری خوب، گودری لایعقل است. 

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

گودر-یانه

- گفت تو آدم خوبی هستی، هیچوقت توقعی نداشتی از کسی، هرچیزی رو که گرفتی از کسی، ممنونش شدی و اون رو لطف دونستی. گفت آدم خوبی هستم. اما من فکر می‌کنم این اختیاری نبوده هیچوقت. بی‌توقعی یادگرفتنیه، اجباریه و هیچ امتیازی هم برای آدم بی‌توقع نداره، عملاً هیچی.

- یه داستان معروفی داره آقای کالوینو از شهری که همه دزد هستند، شغل همه دزدیه و همه دارند با مسالمت و خوبی کنار هم زندگی می‌کنند. آخرشم که همه می‌دونیم، مرد درستکار مُرد از گشنگی ولی شهر درست نشد که نشد. همون، همون داستان. 

- آدم باید قصه‌های کوچک داشته باشه توی زندگیش، داستان‌های کوتاه که شاید نخواهند خیلی هم فلسفی و پرمعنا باشند، ولی هستند و باید باشند. داستان‌های کوتاه زندگی هرکسی مثل علف می‌مونه به دهن بزی. قصه‌ی هرکی منحصر بفرد خودشه. 

- گودریِ خوب، گودریِ مرده‌ است. 

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

ما و آنها

آمدم که از استانبول بنویسم، بغضم گرفت. مثل چند روز پیش که توی همایش، رفقای ویتنامی و تایلندی فیلم تبلیغاتی گذاشته بودند برای پیش‌درآمد همایش سال بعد توی مملکتشان. مملکت شاد و خرمشان. بغضم گرفته بود. بدون هیچ توضیحی. چشمهایم که تر شد، از سالن زدم بیرون. تو حیاط و سرسراهای پیچ در پیچ هتل عباسی گشتی زدم به درازای تاریخ و فراموش کردم. بغضم را فرو بردم، مثل همیشه.

۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

وعده‏ای بی‏انتها

  • هر وعده‏ی غدایی ، آداب و تشریفات خاص خودش را دارد. صبحانه خوردن بعد از دوش صبحگاهی و روشن کردن تلویزیون و یا حتی رادیو، با موزیکی انرژی‏زا، چای داغ و الخ، تجربه‏ی هرروزه یا گاه به گاه بسیاری از ماست. ناهار، وعده‏ای رویایی با غذاهای دلچسب و دلخواه و خلسه‏ی عصرگاهی. و در آخر شام، بهانه‏ای برای بسیاری از قرارهای عاشقانه، دور هم نشستن‏های خانوادگی و دوستانه و حتی تنهایی‏های شبانه.
  • برانچ که حتی نامش نیز چیزی بین صبحانه و ناهار است، داستانی جداگانه دارد. وعده‏ای که مشخصه‏ی اصلی آن بی‏قاعده بودن و آشفتگی‏ست. از نامش تا غذاهایی که سرو می‏شوند. از ساعت‏اش -که بسته به سلیقه‏ی من و شما دارد- تا طولانی شدن برگزاری‏ آن. همه‏ی این‏ها حکایت از این دارد که این وعده- برانچ- وعده‏ای استثنایی‏ست. آشفتگی طبیعی این وعده-کما این‏که باقی وعده‏ها را نیز می‏توان آشفته برگزار کرد، اما خلاف روال طبیعی‏اش- آن را متمایز از تمامی اتفاقات روزانه می‏کند.
  • میزبان باید با چابکی حیرت‏انگیزی چون حرفه‏ای‏ترین آشپزان رستوران‏های معروف پاریس، طیف وسیعی از غذاهای سبک، سبزیجات، نان و هر آن‏چه که خود تشخیص می‏دهد را برای این وعده‏ی طولانی اما دلپذیر آماده کند. و چه کسی‏ست که نداند بحث‏های گرم و طولانی میهمانی‏های برانچ، قهوه‏ی داغ، چای خوشرنگ و میزبانی حواس‏جمع می‏طلبد؟
  • پس‏زمینه‏ی برانچ اغلب موزیک‏های دوست‏داشتنیِ میزبان و میهمان است. هرچند که کمتر کسی به واسطه‏ی بحث‏های داغ حین نوشیدن چای یا گاز زدن خربزه‏ای، به آن توجهی خاص می‏کند. اما تأثیر آن چیزی شبیه به وزیدن نسیمی خنک است هنگام آفتاب گرفتن در هوای گرم تابستان.
  • در میان تمامی وعده‏های آشنا، برانچ، خودمانی‏ترین، کامل‏ترین و مطبوع‏ترین است. نه فقط به لحاظ طیف وسیع خوردنی‏ها و نوشیدنی‏ها، که حتی از لحاظ میزبان و میهمان، از لحاظ ساعت حتی. بهتر است به دوست‏داشتنی‏هایمان گوشزدی مداوم کنیم که هیچ‏گاه برانچی دلپذیر، با دوستانی همراه را در پیش از ظهر روزی تعطیل از دست ندهند. خستگی یک هفته کار، باید از تن بیرون رود.