۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

نارون

خواستم شعری بگویم
بی‏فکر، بی‏نشان
بی هیچ پیش‏داوری
ناگهانی
تنها تو، آری تو
همچون شاخه‏ی نارونی در باد
در قافیه‏های من به رقص آمدی

خواستم قصه‏ای بگویم
بی‏فکر، بی‏نشان
بی هیچ اسطوره‏ای، قهرمان
قصه‏ای جاری بر سرِ زبانم
ناگهانی
بازهم، آری اعتراف می‏کنم، بازهم
تنها تو
چون قهرمان کولیِ داستان های اسطوره‏ای
بر کلماتم به رقص آمدی

خواستم خاطره‏ای گویم
بی‏فکر، بی‏نشان
بی پرده، بی اغماض
خاطره‏ای منقوش بر ذهنم
ناگهانی
می‏دانم که می‏دانی
بازهم خاطره‏ی تو
همچون موسیقی بی‏توقف زندگی
بر افکارم به رقص آمدی

این داستان، حکایت هرروزه‏ی ذهنی‏ست
که از تو سرشار شده است

۱۳۹۰ فروردین ۲۸, یکشنبه

دوش به دوش

من از تهران با شما صحبت می‌کنم. شهری که هیچ پیاده‌روی سالمی در آن وجود ندارد. قدم زدن‌هایِ خوش خوشانِ بعد از ظهرها به تمرکز بر روی تعداد و عمق چاله چوله‌های پیاده‌رو و با سری رو به پائین می‌گذرد. تعداد تنه‌های رهگذران به تو، بستگی به سرعت قدم برداشتنت دارد.هرچه آرام‌تر، تنه‌ی بیشتری نصیبت خواهد شد. این را هم اضافه کنم که احتمال اصابتِ یک موتورسیکلت از پشت به تو چیزی کمتر از بارش باران در بهار نیست.
خلاصه آن که ایده‌ی پیاده‌روی دونفره با ذهنی آرام در یک بعد از ظهر بهاری در خیابان‌های عادیِ تهران را از سر بیرون کنید-یا حداقل من از سر بیرون کرده‌ام-. در عوض فکری به حال توانایی خود در فرار از چاله‌ها و موتورسیکلت‌ها کنید.

۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

روزی بیست بار تکرار شود

سعی می‌کنم هر روز با خودم تکرار کنم،
که واقعیت آن چیزی نیست که می‌شنوم. واقعیت آن چیزیست که می‌بینم. با دو چشم خودم.

۱۳۹۰ فروردین ۱۰, چهارشنبه

نادر، سیمین و ما

من منتقد سينما نيستم. حتي مي‌توانم اعتراف كنم نسبت به خيليها فيلمهاي زيادي هم نديدم. اما فيلم‌هاي خوبِ زيادی ديده‏ام، كه بيشتر آنها به توصيه کسانی كه به فيلم‌بين بودنشان ايمان داشته‌ام بوده‌اند، اما هيچوقت به اندازه‌اي كه خوره‏ی كتاب بودم، سينما دوست نبودم. با همه اين احوال فرق فيلم خوب و بد را مي‌فهمم. فيلمي كه سرش به تنش بيارزد را ميشناسم. فيلم‌هايي را هم كه مي‌بينم-هرچند تعدادشان كم باشند- براي خودم تحليل مي‌كنم. سعي مي‌كنم بفهممشان. مصداق برايشان پيدا كنم و اينطوري لذت ببرم از ديدنشان. هميشه معتقد بودم لذتي كه از كتاب مي‌برم بدليل قابليتِ ذاتي كتاب براي دادن اين اجازه به خواننده‌ است براي تصويرسازي به سبك خودش. با سليقه‏ی خودش. طبيعتاً فيلم، كمتر اين اجازه را به مخاطبش مي‌دهد. با اين حال هميشه در حال تماشاي فيلم، مزه مزه‌اشان مي‌كنم. سعي مي‌كنم تصويري ديگر، به سليقه خودم و با تخيلم، موازي با داستان فيلم بسازم و از اين موضوع حظ وافري مي‌برم. بله درست متوجه شديد. من هم از ديدن فيلم خوب بسيار لذت مي‌برم. فقط اين‌كه به هر دليلي تعداد فيلم‌هاي ديده‌ام خيلي كمتر از فيلم‌هاي نديده‌ام است.

غرض از اين همه مقدمه و اعتراف فقط اين بود كه بگويم هر آدمي كه كوچكترين علاقه‌اي به سينما، هنر و در كل فرهنگ داشته باشد، از ديدن فيلمي مثل "جدايي نادر از سيمين" لذت مي‌برد. منظورم اين نيست كه فيلم بي‌نقص است و همه بايد با من هم‌عقيده باشند. ولي حداقل اين كه هر آدم خوش انصافي فيلم را يك فيلم با ارزش خواهد دانست. در اين وانفسا اصولاً مقايسه بين اين فيلم و "اخراجي‌ها" كج سليقگي مقايسه كنندگان را نشان مي‌دهد. اين دقيقاً به اين خاطر هست كه در سابقه‌ي سياه و نيات كارگردان "اخراجي‌ها" و همينطور كيفيت فيلم توليدي ايشان ترديدي نيست و اين عملاً مقايسه بين اين دو فيلم را غيرممكن مي‌كند. قطعاً اگر كسي كم اطلاع باشد و از من در مورد انتخاب فيلم سؤال كند، پيشنهاد من هم "جدايي نادر از سيمين" خواهد بود، اما اين دليل بر اين نخواهد شد كه اين دو فيلم قابل قياس با يكديگر باشند. پس تقابل اين دو باهم و مقايسه فروش آنها هم نبايد براي ما اصولاً اهميتي داشته باشد. ما نمي‌توانيم با يك دستورالعمل كلي ذائقه تمامي جامعه را تغيير دهيم. روش‌هايي مثل كپي غير مجاز از فيلم "اخراجي‌ها" هم فقط دهن کجی کردن به ارزشهايي‏ست كه هرروز براي نهادينه شدن آنها تلاش مي‌كنيم و متحمل زجر مي‌شویم.
پس بهتر نيست در يك بعد از ظهر زيباي بهاري فقط به تماشاي فيلم فوق‌العاده‏ی اصغر فرهادي، "جدايي نادر از سيمين" برويم و از تنفر پراكني دست بر داريم؟

۱۳۹۰ فروردین ۱, دوشنبه

هشتاد و نه

آخرین ساعت‌های سال هشتاد و نه داره می‌گذره و من بالاخره در همچین موقعیتی دوباره به سراغ این وبلاگ غریب افتاده اومدم. وبلاگی که با این‌که تعداد پست زیادی نداره اما همیشه برای من جایی مطمئن برای نوشتن بوده. شاید قبل از شروع، وبلاگ نویسی کار ساده‌ای به نظر برسه اما حداقل در مورد خودم مطمئنم که کار ساده‌ای برام نیست. نوشتن هنره، و نوشتن هرروزه کار بسیار دشواریه.

سالی که گذشت، یعنی سال هشتاد و نه، برای من از جهات زیادی سال بسیار سرنوشت‌ساز و تاثیرگذاری بود. این تاثیرگذاری، دامنه‌ای به اندازه تمام عمر باقی مونده‌ی من خواهد داشت. این مسائل کاملاً جدا از شرائط اجتماعی و سیاسی کشور برای من اتفاق افتاده.

اتفاق‌هایی کاملاً شخصی و درونی. یک جور انقلاب ساختاری در زندگی من. همیشه به این فکر می‌کردم که من در مقاطعی از زندگیم، که اغلب درازایی به اندازه یک سال داشته‌اند، سلسله اتفاقاتی برام پیش آمده که کلاً ماجرای زندگیم را تغییر داده و من شدم کسی که الان هستم و یا در جایی قرار گرفتم که در حال حاضر ایستاده‌ام. هر کدام از این سال‌ها برام بسیار سرنوشت‌ساز بوده‌اند و تا همیشه در خاطرم باقی خواهند ماند. سال‌هایی که سرنوشت من رو به کل تغییر داده‌اند.

اولین دوره‌ای که در شکل‌گیریِ شخصیت و نوع زندگی من تاثیرگدار بود، مربوط به مقطعی می‌شه که دبیرستان رو تمام کردم و وارد دانشگاه شدم. رشته انتخابیم، دانشگاهم و خیلی مسائل دیگه‌ای که وابسته به این اتفاق در زندگیم بوده‌اند شرائط من رو برای ادامه زندگی کاملاً تغییر داده‌اند. بعضی اوقات فکر می‌کنم اگر دانشگاهی دیگه و یا رشته‌ای دیگه قبول شده بودم من الام همین آدم نبودم. این اتفاقات برام نیفتاده بودند و چیزهایی از این دست. این فکر گاهی اوقات من رو به شدت به خودش مشغول می‌کنه.

دوره بعدی مربوط به زمان بین فارغ‌التحصیلی و ادامه تحصیل در فوق لیسانس به حساب می‌یاد. دورانی که حتی یاد‌آوری اون هم برام عجیب و غیر قابل باوره. مقطعی که شاید برای تحلیلش پستی جداگانه لازم باشه. دوران سرگشتگی محض، بلاتکلیفی و روی آوردن به اخلاق و عاداتی که برام غریبه بودند. این دوره دقیقاً از همین لحاظ برام حیاتی بود. مطمئنم اگر این دوران رو نداشتم هم باز چیزی توی زندگی کم داشتم.

و آخرین سالی که به شدت تکانم داد و برگرداند به اصل خودم، سال هشتاد و نه. سالی که از همه لحاظ به من کمک کرد شخصیت اصلی خودم را در زندگی بشناسم و با کمال افتخار دوستش داشته باشم. شخصیت مستقلی که بعد از سال‌ها امتحان و سعی و خطا به نظر می‌رسه در راه بلوغ قرار گرفته. آشنا شدن با شریک ِهمیشگی زندگیم بزرگترین اتفاق، نه فقط در این سال که در تمامی این بیست و هشت سال ِزندگیم به حساب می‌یاد. در مورد این قضیه باید جداگانه بنویسم حتماً. سختی‌هایی که کشیدیم برای باهم بودن و نگرانی‌هایی که داشتیم. همه مشترک بودند و در عین دشواری سخت شیرین. هیچوقت این آشنایی و دوران بعد از اون را فراموش نمی‌کنیم و مطمئنم تا همیشه قدر این باهم بودن را خواهیم دونست. طبیعی‌ست ازدواج و انتخاب مسیری که یک نفر دیگر رو هم در کنارت داشته باشی زمینه رو برای پیدا کردن فرصت‌های شغلی خوب هم به تو خواهد داد. چیزی که خدا رو شکر در مورد من اتفاق افتاد در سال هشتاد و نه.

سال هشتاد و نه برای من خلاصه می‌شود در پیدا کردن همراه همیشگی ِ زندگی، لذت داشتن خانواده‌ای جدید و بی‌نهایت دوست‌داشتنی، مشخص شدن راه حرفه‌ای‌ام و کشف دوباره خانواده‌ی خودم. کشف دوباره‌ زندگی. سال هشتاد و نه برای من آرام گرفتن بعد از طوفان بود. طوفانی که بیست و هشت سال پیش شروع شده بود. سالی که هر لحظه‌اش بسیار دشوار بود اما ثمره‌ای به شیرینی عسل داشت. سالی که با وجود تمامی غمی که خوردیم و می‌خوریم برای وطن، سال امید به آینده‌ست برای ما. برای ِمن و همراه زندگیم و البته همه‌ي شما.

سال نوی همگی مبارک باشه

بیست و نه اسفند هزار و سیصد و هشتاد و نه/ ساعت دو صبح/تهران

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

اردکِ آلمانی

فکر کنم خیلی وقت بود که کسی منو به‌طور مکرر به اسم واقعیم صدا نکرده بود. تک و توک، چرا. ولی به‌هرحال خیلی کمتر. آخرین بارهایی که اسم خودم رو شنیده بودم حدود سه سال پیش بود. برای همین از وقتی اومدم ایران و دوباره توی خانواده اسم اصلیم رو می‌شنوم، برام یه‌کمی نا آشناست. حتی بعضی اوقات که حواسم نیست مثل دیوانه‌ها دور و برم رو نگاه می‌کنم. حالا فکر نکنه کسی رفتم واسه خودم اسم گذاشتما. این قضیه مال خیلی وقت پیشه. مال اول دبستان.

دوباره اون روزا منِ بی‌خانمان وسط سال تحصیلی رسیده بودم به کلاسا. با موهای بلند و مجعد که گناه نابخشودنی پسربچه‌های اون سنی بود. برای یه مشت بچه‌ی هفت ساله‌ای که چهار ماهه دارن زور می‌زنن که صبحها نیان سر کلاس و هر دو هفته یک بار کله‌شون مهمون اوستا سلمونیِ چمن‌زنه، دیدن یکی هم سن خودشون که 4 ماه کلاس رو عملاً نیومده و موهاش هم درهم برهم‌ترین شکل ممکنه، یه‌جورایی مثل تماشای فیلمای فضایی بود، مثل "ایی-تی" شاید. بماند که من هم همون شب یا حداکثر فرداش کله‌ام رو سپردم به دست اوستا. خوب همچین موجود عجیبی باید حتماً اسم غریبی‌ام داشته باشه. اولین نفر که پرسید: "اسمت چیه؟!" تقریباً همه‌ی کلاس زل زده بودند به من. فکر کنم با گفتن اسمم بدجوری توی ذوقشون خورد. با هر هجای اسمم بیشتر وا می‌رفتن. این اسمی نبود که اونا توقع داشتن. معمولی‌تر از معمولی. برای همین بود که بغل دستیم-همونی که اول از همه پرسید اسمت چیه- بهم گفت، می‌خوام صدات بزنم "اِنته". اول فامیلیت رو. این‌جوری خیلی بیشتر بهت میاد. هاج و واج نگاهش کردم. توی اون موقعیت فکر می‌کردم الان همه‌ي این گروه کچلِ بی‌دندون اسمای عجیب و غریبی باید داشته باشند. "روبی"، "لوانته"، "بال" "انگن"، "خوشی". ولی بعداً هر چقدر گشتم بینشون، هیچ اسم عجیبی نشنیدم، رضا، افشین، کامیار. احساس دوگانه‌ي تنهایی و بی‌بدیلی. حالا هم موهام بلند بود، هم 4 ماه دیرتر اومده بودم مدرسه و هم این‌که اسم عجیبی داشتم:‌"اِنته". طبعاً اون موقع هم کسی نبود که بلافاصله بگه "اینتر بزنیم بریم خط بعد". اون موقع هنوز اسم رازآلودی به حساب میومد. بعدها که بیشتر به گوش این و اون رسید براش معانی واقعی و تخیلی زیادی‌ام درست شد. از به معنی "ابدیت" ایتالیایی و "اردک" آلمانی، تا "اِنتریوس" سردار پیروز یونانی و طبعاً "ایی-تی".

گذشته از داستان سرگذشتِ این اسم که تا الان به‌خاطر رفاقت با همون بغل دستیِ خلاق با من مونده ، شنیدنش همیشه احساس عجیبی توی من ایجاد کرده. هنوز همون احساس ناب و کرخت کننده‌ی "بی‌بدیلی" رو بهم می‌ده. بعد از این‌همه سال.

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

شهرِ من

پرده‌ي اول

یک عصرِ خنک ِسالِ هزاروسیصد و هفتاد و هشت. من و هم‌کلاسیم داشتیم از مدرسه پیاده و آروم می‌رفتیم خونه. مسیرمون ازکوچه پس‌کوچه‌های باریکی می‌گذشت. خیلی آروم و ریلکس داشتیم راهمون رو می‌رفتیم که صدای جیغ بلندِ زنی از پشتِ خمِ پیچ بعدی کوچه از جا پروندمون. صدای جیغ و داد زن قطع نمی‌شد و ما با سرعت خودمون رو به سمتِ صدا می‌رسوندیم. زنی افتاده بود کفِ زمین و کمک می‌خواست. درست کنارش هم یک موتور با دوتا سرنشین موتورِ روی زمین ولو شده‌شون رو جمع و جور می‌کرند. از شواهد امر پیدا بود که کیف‌قاپ هستند. داد و فریادِ خانوم هم همین رو نشون می‌داد. توی کسری از ثانیه تصمیم گرفتم کمک کنم بهش. به سرعت خودم رو مثل یه قهرمان فرض کردم. طوری جوگیر شده بودم که اصلاً نمی‌ترسیدم. تصمیم گرفتم وقتی دزدهای نامرد با موتور به این سمت میان با یه لگد پرتشون کنم زمین و ...همه‌ی اینا بیشتر از پنج-شش ثانیه طول نکشید. موتورسوار به‌ سرعت به طرفم اومد و اونی که پشت ترک موتور بود با یه پیچ‌گوشتیِ بزرگ توی دست به سمتِ چشمام می‌یومد. همه‌چیز فراموش شد، قهرمان‌بازی، فردین‌بازی و ... من با صورت به رنگ گچ وایستاده بودم کنارِ دیوار کوچه و خانومِ موردِ حمله قرار گرفته کلی به‌خاطر بزدلیم سرزنشم کرد. من فقط خوشحال بودم که چشمام سالمند.

پرده‌ي دوم

داستان قتل ناموسی یک مرد جوان توی سعادت‌آباد همه‌جا پیچیده. مردی با چاقوی سلاخی بالای سر مقتول جولان می‌ده و رجز می‌خونه. برای مردمی که کنارِ صحنه درحال تماشا هستند داستان تعریف می‌کنه. کاملاً‌ مشخصه که حالت عادی نداره و احتمال این‌که هرلحظه خشونتِ دیگه‌ای رو به‌کار بگیره بالاست. جو رو متشنج می‌کنه و اجازه نمی‌ده کسی به قربانی نزدیک بشه. مردم و حتی نیروی انتظامی به‌نظر شوک‌زده شده‌اند و قدرت‌ِ تصمیم‌گیری ندارند. قاتل دور سرِ مقتولش می‌چرخه و مردم و صدالبته مامورای نیروی انتظامی به تماشایِ مرگ نشسته‌اند.

مرگ انسانیت؟

این درسته که برای بسیاری از ما صحنه‌های پر از خشونت کمی عادی‌تر شده. البته این به معنای این نیست که این‌جور صحنه‌ها مارو ناراحت نمی‌کنه یا برامون آزار دهنده نیست. فقط کمی تماشای اون برامون راحت‌تر شده. دلیلِ اصلیش رو هم همه‌ي ما به‌خوبی می‌دونیم. جامعه داره به سمتی می‌ره که آزار یک گربه برای مردم دردآورتر و عجیب‌تر خواهد بود تا آزار و اذیت یک انسان. اغلب نظرشون اینه که چرا کسی به کمک قربانی نرفته و یا کاری برای نجاتش انجام نداده. و بالطبع این رو به مرگ انساندوستی توی جامعه‌ي ایرانی ربط دادند. این کاملاً درسته که قضیه‌ي کمک به همنوع و مسائلی از این دست مدت‌هاست توی جامعه‌ی ایرانی به سمت قهقرا در حال حرکته، ولی این مورد خاص شاید ربطِ زیادی به این موارد نداشته باشه. بسیاری از ما توی شرایط مشابه قدرت تصمیم‌گیری و کمک به قربانی رو به‌دلیل شرایط هیستیریک و غیرقابل پیش‌بینی مجرم از دست می‌دیم. واضحه که مامور نیروی انتظامی باید از این قاعده مستثنی باشه. منظور من آدمای عادی‌ای مثل ما هستیم که با دیدنِ صحنه‌ای به این دلخراشی وسط شهر شوکه می‌شیم، قفل می‌کنیم. درحقیقت شاید اگر فقط یک نفر این جرات رو به‌خودش می‌داد که به قاتل نزدیک بشه، همه‌چیز فرق می‌کرد، ولی حوادث طوری پیش می‌ره که به‌دلیل احساس عدم امنیت و حمایت نشدن از طرف قانون (همه‌ي ما دردسرهای رسوندنِ یه تصادفی به بیمارستان رو می‌دونیم) کسی این کار رو نمی‌کنه. قصدِ من توجیه این قضیه نیست. چیزی که می‌خوام بگم اینه که نجات اون شخص از دست قاتل وظیفه‌ی مردم به‌عنوان شهروند نیست. هرچند همیشه کسانی هستند که قهرمانند. در این مورد خاص ولی متاسفانه از قهرمانِ داستان خبری نیست. و طبیعیه که اخیراً کسی به عکس‌العمل سریع نیروی انتظامی هم امیدی نداره.

به‌نظر من این مورد به‌خصوص ربط خیلی زیادی به این‌که انساندوستی میونِ ما کم شده نداره. بیشتر مربوط به ترس درست و ذاتی آدما از یه قاتله که توی وضعیت روانیِ متعادلی نیست، عدم اطمینان از پشتیبانیِ قانون از اونها و مهم‌ترینش عملکرد کند و غیرحرفه‌ایِ نیروی انتظامی برمی‌گرده. و این رو هم همه‌ی ما می‌دونیم که توی مناطق مختلف تهران و ایران هرروز موردهای وحشتناکی اتفاق می‌افته.تنها به این‌خاطر که یکی از این فیلم‌ها پخش شده و ما اون رو دیدیم نباید مارو از مسئله‌ي اصلی دور کنه. خانه از پایبست ویران است...

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

فرار

توی این برهه‌ي زمانی به تنها چیزی که فکر می‌کنم آینده‌ست. و خیلی جالبه که اغلب اوفات مثل ابله‌ها یادم می‌ره الان کجام و دارم چی‌کار می‌کنم. مصداق بارزِ این آدمایی شدم که با فکر به آینده همین حالاشون رو فراموش می‌کنن. باید یه‌کمی جمع و جور بشم کلاً.

××××
مدتیه که احساس می‌کنم ایران‌زده شدم. یعنی هرچیز و هرکسی که به ایران مربوط می‌شه عصبیم می‌کنه. قطعاً این به‌خاطر سردرگمی‌ایه که الان برای آینده‌ام و تصمیمات زندگیم دارم و این‌که نداشتن آزادی برای خیلی از تصمیمای بزرگ زندگیم رو از ایران و وضع الانش می‌دونم. باید بنشینم باخودم حل و فصل کنم همه‌چی رو.

××××
این‌جا با آدمهای عجیب و غریبی آشنا شدم. تقریباً اکثر آدمایی که من این‌جا باهاشون آشنا شدم باعث تعجب من شدند. این تعجب هم نه لزوماً با بار معناییِ مثبت که بیشتر بار منفی‌ش رو منظورمه. آدمهایی که پشتِ ژستِ روشنفکرانه و مدرن، اغلب از لحاظ فکری و اجتماعی در عقب‌افتاده‌ترین شکل ممکن بوده‌اند. و این باعثِ دور شدن نسبی من از آدمهاست این روزا.

××××
تصمیم دارم کلاهم رو بچسبم. یعنی بچسبم به خودم و آدم دوست‌داشتنیِ زندگیم و در برم. نه‌این که فیزیکی، کلاً‌ گُم بشیم و یادمون نیاد که چه آرزوهایی رو خواب می‌دیدیم و الان جز یه ویرونه جلوی چشممون نمی‌بینیم. نباید فکر کنیم که چی‌ "می‌خواستیم"، باید ببینیم از این به‌بعد با شرایط الان چی "خواهیم خواست".

××××
چمدونی که بر می‌دارم قطعاً جز من و آدم دوست‌داشتنیِ زندگیم و یک ذره امید چیز دیگه‌ای توش پیدا نمی‌شه.

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه

همین آدمای معمولی

آقا یکی بیاد از بلاتکلیفی فیلم بسازه، کتاب بنویسه یا هرچی! شعر بگه. هرچی آدم بسازه، بنویسه از این فلاکتِ بزرگ کمه،‌والا کمه! همیشه فکر می‌کردم چیزی می‌شم. یه آدمِ درست و حسابی، معروف یا هرکوفتی که بشه اسمش رو گذاشت آدمِ موفق، هرچیز و هرکسی غیر از اینی که الان شدم. کلاً هرچی فکر کرده بودم از بچگی یه‌چیز دیگه‌ای شده الان، کلاً سناریو عوض شده انگار. نه این‌که همش بدتر از اونی باشه که من فکر می‌کردم یا دوست داشتم بشه، ولی همه‌‌ش روی هم رفته یه چیز دیگه‌ست. اگه همین الان یه دوربین بیارن فیلم بگیرن از یه‌روز زندگیم و ببرن نشون همون آدمی بدن که پونزده سال پیش بودم نمی‌شناسه، به‌جا نمی‌یاره، به‌خدا که اصلاً قفل می کنه! از بس که فرق دارم با اونی که فکر می‌کردم قراره بشم. شاید چون کلاً دنیا هم اونی نیست که من انتظار داشتم، خیلی ساده‌انگارانه لوکیشن‌های نقشِ این سن و سالم رو تصور می‌کردم. واسه همینه که می‌گم بد دردیه این "بلاتکلیفی"!‏ ندونستنِ این که کجا وایسادی و کجا می‌ری؟ اصلاً چرا این‌جایی و چرا اینطوری؟
آقا بازم می‌گم بیاید بیشتر بنویسید از این وضعیت آدما که کم نیستن آدمایی که چه از لحاظ زندگی بیرونی و چه توی خودشون یه‌جورایی محکومن به منتظرموندن واسه هزار و یکی پارامتر محیطی. همین آدمای بلاتکلیف دور و بر خودمون!‏

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

روزانه

همیشه بدیِ من این بوده که خواستم، شاید شما بگید زیادی، ولی من می‌گم حقم رو، چیزی رو که احساس می‌کردم بدیهیه برام رو خواستم و با تمامِ وجود خواسته‌ام. حالا شما ممکنه بپرسید که بدیِ این قضیه چیه؟ خوبه که آدم بخواد، زیادم بخواد. من می‌گم خواسته‌ام تا الان ولی مشکل اینه که خواستن‌ام اغلب-نه همیشه- الزامآ به "توانستن" منجر نشده که هیچ، سرخورده هم کرده من‌رو.نمی‌دونم اسمِ این اخلاق رو باید "پرفکشنیست"‌ای گذاشت یا نه، ولی هیچ‌وقت به میانه‌ي راه هم قانع نبودم. خوبه یا بد نمی‌دونم، ولی دوست دارم بگم که نکنید این‌طور، خوب نیست، اصلآ‌ام خوب نیست.... این‌که چرا این‌رو می‌نویسم هم باز نمی‌دونم.‏