۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

بوسه‌ی شیطانی

زنگ تفریحتان پژمردن گلی‌ست
که از هزاران سرچشمه‌ی امید
به قطره‌ی اشکی دلخوش است
که از چشمان کودکی روستایی فرو می‌چکد

همو که زنگ فیزیک و ریاضی را
با اندوهی چنان به پایان می‌رساند
که جذر خوشی‌هایش، بغض فروخورده‌ی سال‌ها می‌شوند
و می‌داند که باید تقسیم کند درد بی‌نوایی را
بر اعداد تنهایی‌های تاریخی نسلی
که با جمع غم روبروست و تفریق امید

چگونه می‌توان زنگ جغرافی و تاریخ داشت
که ما در جغرافیای این سرزمین
گویی از غافله جامانده‌گان تاریخیم
بی‌خانه‌ترین آواره‌گان این زمینیم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

او رهروی در شب بود

چکارش می‌توانستم بکنم؟ خو گرفته بود با این آداب و اخلاق. انعطاف نداشت. نمی‌توانست بپذیرد که حتی آدم‌های بد هم ممکن است گاهی خوب باشند یا در هزار چیز بد باشند و باز یکی دو اخلاق خوب هم داشته باشند. خودش، مثل بیش‌تر آدم‌ها یک پا دیکتاتور بود و بازهم دشمن دیکتاتورها بود. دشمنی‌اش هم مثل باقی مردم دشمنی عمومی بود نه خصوصی. کینه‌ای همگانی بود، از آن کینه‌ها که به انزوا ختم می‌شود، نه به بخشش یا انتقام


آبی‌تر از گناه/ محمد حسینی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

شب‌های اردی-بهشتی

گاهی ناگزیری که فرو روی
در اعماقی که هیچ صدایی نیست
تا شاید نبینی
نشنوی
و به فکر فرو نروی


اما زندگی همیشه آ‌ن‌گونه نیست که در گلبرگ گل‌ها می‌دیدیم
گاهی زندگی
اردی-بهشتی غریب است
بهاری ناشناخته
که با هر تیک-تاک عقربه‌ی بزرگ ساعت دیواری
تورا به حقیقتی رهنمون می‌سازد
که به خاطرش خود را، آرزویت را
به سنگ پاره‌ای بستی
و پرتابش کردی در قعر دریا، اقیانوس


و تنها مونست شاید، تار موهای سفیدی‌ست
که هریک
رنگ باختن رؤیایی‌ست
پایان قصه‌ایست




۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

نشسته بر قطار نیمه شب

بدیش این بود که همه‌شان چیزی داشتند که آدم را متاثر می‌کرد. آدم نمی‌توانست راستی راستی از آن‌ها منزجر شود. انسانیت آدم را یاد آن مردکه آل کاپون می‌انداخت، که چون یک بلیت بی‌مقصد در دست داشت می‌خواست به همه قطارها سوار شود. با عجله از یک قطار به قطار دیگر می‌پرید تا از بلیطی که خریده بود هرچه بیشتر استفاده کند. عاقبت این چکیده انسانیت سر از شاشگاه ایستگاه راه آهن زوریخ درآورده بود و خیال می‌کرد در دانمارک است. بیچاره! چه بسا روزی هم مائو یا دوگل را در شاشگاه زوریخ پیدا کنند که با یک بلیط نصف قیمت بی‌مقصد در انتظار رسیدن فطار سریع السیر تازه‌ای هستند، که هنوز از خط خارج نشده باشد

خداحافظ گری کوپر/رومن گاری/ترجمه سروش حبیبی

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

به شب‌ها و به روزها، برسان سلام مارا

بعضی خاطره‌ها زمان ندارند، مکان ندارند. می‌پیچند در روح زمان و با هر نسیمی، رؤیایی زنده می‌شوند، ایستاده در برابر تو. من و تو در بند این مکان نیستیم، من با تو جاری می‌شوم در واژگان خاطرات فرداها و تو می‌شوی شهزاده‌ی قصه‌های ناگفنته‌ی من در پیچ و خم افسانه‌ها

امروز که می‌نویسم-تا زنده بمانم شاید- سالی دیگر گذشته است از این قصه‌ها که روزگاری ناگفتنی‌ترین لالایی شب‌هایم بودند. می‌دانی، دیدنی‌هایی دیده‌ام که هرروز به خیال بودن این روزگار مصمم‌تر گشته‌ام. شنیدنی‌هایی که گوشم را پر کرده‌اند از ترانه‌های دروغ و فریب. من خود دروغ‌گوترین بازیگر داستان زندگیم هستم، دروغ‌گویی که دروغ‌های خودش را باور کرده است... من به خیال بودن این روزگار دل‌خوش کرده‌ام

بگذار کسی بگوید حواسش هست به همه آن‌هایی که باید باشد، من حواسم به خودم است و به تو، به سال‌هایی که گذشتند در جستجوی تصویری ثابت از خودم. تو اکنون ثابت‌ترین تصویر من از خودم هستی

بازهم دیر رسیدم
عیدتان مبارک

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

تبسم شبانه

هراسناکی ِ شب ، در وسعت ِ شیرین نگاه امیدوارت، به جوکی خنده‌دار می‌ماند

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

شب نشین شدی رفیق، شب نشین

در رؤیاهای کودکی فرود می‌آیم انگار با هر قدم که می‌گذارم بر روی زمین. این کوچه‌های تنگ و باریک که روزگاری جولانگاه کودکانی بود که ما بودیم. من، تو و آن توپ پلاستیکی که جادو می‌کرد مارا هرروز، هر بعد از ظهر. من عادت کرده بودم به کوچه‌هایی که بوی غذا، جزو تفکیک ناپذیر حس‌های پنج‌گانه بودند. من و تو و آن بازی قایم موشک در کوچه‌ پس کوچه‌ها. یادت می‌اید آن کتابخانه‌ي کوچکی که خودمان ساخته بودیم در محل؟ یادت می‌آید مهربانترین روحانی دنیا را؟ یادت می‌آید کتاب‌هامان ممنوعه بودند گاهی، به شیطنتی، محض کنجکاوی؟ و قفسه‌ای درست کرده بودیم در اتاق پشتی با کتاب‌های ممنوعه، طوری نگاهشان می‌کردیم که زنی را، بدنی لخت را؟ بعد من یادم می‌آید که بیشتر انگار گردگیری می‌کردم آن کتاب‌ها را، دور از چشم حاج آقا. حال می‌دانم که او خوب می‌دانست که ما کتاب‌ها را انبار می‌کردیم و امانت می‌دادیم به هم‌بازی‌های نزدیکمان. به موسی، به آرمین و به رضا. بعد بازی می‌کردیم، بازی را یادت هست؟ که شرط می‌بستیم سر کتابخوان یا کتابخوان نبودن آدم‌ها، رهگذرها؟ و هیچوقت هم مطمئن نبودیم که چه کسی برنده است! امروز که رد می‌شدم از همان کوچه‌های تنگ آشتی کنون- که عجیب تنگ‌تر و کوچک‌تر می‌آمد به نظرم- تورا دیدم، نشناختمت که تکیه داده بودی به دیوار خانه‌ی قدیمی‌تان. بعد که یادم آمد خانه‌تان، حیاط کوچک‌تان، تورا شناختم. نگاهت چه سرد بود و بی‌رمق. کاش ندیده بودمت، کاش تصویرم از تو همان کودک شادِ پر از زندگی بود. کاش نمی‌دیدمت بی نور، بی امید، بی همراه
وقتی شناختمت نتوانستم این قصه‌هارا یادآوریت کنم. می‌دانستم که همه را هرروز و هر ساعت دوره می‌کنی، نیازی به یادآوری نبود. تو درس‌ها را خوب خوانده بودی، گاهی زمانه ازما-ازتو- انتقام می‌گیرد رفیق
از آن موقع تنها به این فکر می‌کنم که چطور می‌توانی به چشم‌های مادرت نگاه کنی، وقتی که نئشه‌ی آن زهری، حیران این همه مصیبتی

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

شب نبرد

من مطمئنم که در کلامت
شمشیری پنهان داری،‏
که با تک تک ِ سلول‌های من
جنگی تن به تن می‌کند
حال مد‏‏ت‌هاست که من،‏
به این نبرد عادت کرده‌ام

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

شبِ اعدام

‏در این وضع و حال، اگر می‌آمدند و خبرم می‌کرند که می‌توانم با خیال راحت به خانه برگردم و زندگی‌ام را به‌ام می‌بخشند، فرقی به حالم نمی‌کرد. وقتی که آدم بداند عمر جاوید ندارد، چند ساعت یا چند سال انتظار فرقی نمی‌کند

دیوار/ ژان پل ساتر/ترجمه ابوالحسن نجفی

‏