۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

تولد

آن گاه كه خورشيد خسته مي‌شود از اين همه تلخي و يكنواختي
و ماه تنها مي‌ماند در شب‌هاي بلند
زمين مي‌تپد لحظه‌اي
و آسمان به فكر فرو مي رود
و كوه و جنگل با ريشه‌هاي تا مركز زمين كشيده شده
فرياد مي‌كشند ،

كه آيا بر اين گذار بي‌معناي لحظه پاياني نيست ؟
بر اين صداي بي‌وقفه ساعت‌هاي تنهايي ؟

و به ناگه تو هديه مي‌شوي به خورشيد، به زمين و ماه

به كوه و جنگل و به ما ...

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

چشمان بي انتهايت ، آن چشمان بي رمق
دنياي بي‌بازگشتند براي اين دل، دلي كه هيچ ندارد جز دو چشم
كاش تنها مي‌ماندم با چشمانت، گم مي‌كردم خود را
و هيچ نمي‌ديدم جز چشمانت، آن دو چشم بي‌انتها، ولي بي‌رمق را.

۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه

جادو

چه داري در ميان شيار شيار انگشتان دستت
كه من آرزو دارم پنهان شدن در ميانشان را
‌
هر شيار انگشتانت- آن انگشتان جادويي- خود خاطره‌ايست ناگفته ، قصه‌ای‌ست نهفته
از حسرت‌هاي بر جاي مانده از محبت ، از آرزوهاي به آخر نرسيده ، از حيراني ، گيجي مطلق

كاش مچاله مي‌كردم خود را در ميان انگشتان كوچكت
تا تو در آميزي با من تمام اين قصه ها را ، غصه ها را.

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

خدايا ... بر اين سردرگمي ما مرحمي هم هست ؟ بر اين دل در به در ... كاش ميدانستيم تكليف اين بي خانه را ... كاش ميدانستمت اي خدا

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

يك- هو

انگار اينجا بايد براي همه چيز بهانه داشت ، توجيه داشت ... براي درست كردن يك سيگار دست ساز ، براي يك تصميم آنيٍ بازكردن يك شراب بي موقع درست وقتي كه داري يه آهنگ كاملا مزخرفي گوش ميدي ... براي با خود بودن... تنها بودن.

-عاشق همين لذت هاي ناگهاني هستم انگار ، همين يكهو تصميم گرفتن‌ها، بدون هدف بدون منظور.

-همين كاغذهاي دست پيچ فرانسوي را ميگويم ، انگار حرف مي‌زنند با تو، نگاهت مي‌كنند و مي‌خواهند تا نوازششان كني و اين بطري درست عين چشم‌هايت دعوت ميكند لبهايم را به بوسه اي.

- كاش قصه هايمان عامه پسند تر بود رفیق، كاش مخاطب داشت حرفهايمان ، آن موقع كمتر احتياج به توضيح داشتيم ... به توجيه.

- هنوز هم بيخود و يك مرتبه ميخندي؟

- خوشا به حال اخوان كه تنها سه ره مي‌ديد‌.....

- اممم ... شوق انداختن يك كيف دست ساز بر شانه.

- راستي فلانی، چه خوب است كه اينجا، در اين اتاق كوچك هميشگي ،هميشه شب است.


۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

هيچ و ديگر هيچ

دغدغه اي هست اگر
دغدغه امروز و فردا نيست ،
دغدغه ديروز است ، حسرت جا مانده از ديروز تا به امروز و فرداها
و اگر نباشد هم كه ديگر هيچ ، كه ما به هيچ هم عادت داريم
همه هيچ هاي عالم انگار تلنبار شده اند در دهليزهاي ورودي قلبمان
همين است كه گاه نفس تنگ ميشود
مي گيرد صدامان و بغض هامان به وسعت تمام هيچ هاي عالم ميتركند

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

کاش زن، میدونست حتي دست‌هاش مقدس ترند از افکار یک مرد !
خوب، وقتی‌ مست شراب دست سازی، وقتی‌ هیچکس جلو دارت نیست، خوش قلب‌ترین موجود روی زمین خواهی‌ شد !

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

حالا بر میگردی، نگاه میکنی‌ به مخلوقت. نگرانشی، نگران قضاوتی... نه ! تو به قضاوت زنده نیستی‌، تو فقط خلق میکنی‌ و از مخلوقت انتظار داری ! تو هنوز همکار خدایی . . .