۱۳۹۰ بهمن ۲, یکشنبه

بی-خیال

راه افتاده‌ام چراغ به دست از این سرِ وب تا آن سر که خبری خوب پیدا کنم شاید، به امید لبخندی ساده. بسنده می‌کنم به پس‌خبر گلدن گلوپ و اسکار و دیگر هیچ. می‌بندم صفحه‌ی فیدهایم را و می‌نشینم خیره به مونیتور. به یاد می‌‌آورم روزهایی را که هرچند بازهم همه‌ی خبرها خوب نبود، اما نوید کورسوی امیدی می‌داد. هنوز صفحات باز می‌ماندند به هوای رسیدن خبری خوش، شادی بخش. 

بی‌خیال! مادامی که هستند مردمانی در این خاک که برای ارتفاع سکه‌های طلای خود حرص می‌زنند، تا هستند تاجرانی که بالارفتن قیمت دلار و سکه برق شادی به چشمهایشان هدیه می‌کند - به بهای تیره‌بختی همسایه- این خبرها را باید خواند. و خوشحال بود از این‌که هنوز انگشت‌شماری انسان‌های خوب هستند که شب را در خانه‌ی خود صبح می‌کنند نه در سلول‌های نمناک. 

بازهم بی‌خیال! پیپی چاق می‌کنم و منتظر می‌نشینم. این‌بار نه به امید خبری خوب، که به امید روزنه‌ای برای فرار. شعار این سرزمین همین است: سیب‌زمینیِ آب‌پز خوشمزه‌ترین غذای دنیاست! 

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

زندگی جای دیگریست

هر روز که می‌گذرد بیشتر جای خالی گودر را احساس می‌کنم. جایی برای همخوان کردن شادی‌هایمان، غصه‌ها و قصه‌هایمان. هرروز که می‌گذرد و شادی‌ها و غم‌های باهم‌دیگرمان مثل نمودار سینوسی هر روز جای خود را با یکدیگر عوض می‌کنند، جای آن صفحه‌ی دوست‌داشتنی سفید با هِدر آبی خالی‌تر می‌شود. جای سادگی‌هایمان، دیوانه‌بازی‌ها. جای تکرار مکرراتِ همیشه نو. جای همخوان کردن چیزهای دوست‌داشتنیِ هرروزه.

با رفتن گودر-برعکس آن‌چه فکر می‌کردم- هرروز دوست‌داشتنی‌های روزانه‌ی کمتری را می‌بینم.

زندگی جای دیگریست.


پ.ن: عنوان از عنوان کتابی از کوندرا

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

رو-برو

- آدم‌های متوسط همیشه متوسط هستند، حتی اگر کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهند. برعکس، آدم‌های خارق‌العاده، خارق‌العاده هستند، حتی اگر تمام عمر بنشینند روی کاناپه‌ی کوچک ته اتاقشان و به روبرو خیره شوند.

- به اندازه تمام آدم‌های روی زمین راه هست برای گند زدن به موقعیت‌هایی که توی زندگی داری و می‌توانی در صورت استفاده از آن‌ها یک عمر دلخوشی برای خود تضمین کنی. 

- آدم‌هایی هم هستند که خالی‌اند از هر نگرانی و دوربینی. گاهی چه حسرت‌برانگیز می‌شوند. 

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

پر-هیز

هیچوقت فکر نمی‌کردم مجبور به گرفتن رژیم غذایی باشم. اما این اتفاق داره میفته و این واقعیت رو به من نشون می‌ده که مراقبت از جسم بخشی از پختگی آدمهاست. 

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

خیره-سری

نامجو برای ما دهه‌ی شصتی‌ها مثل داریوش می‌مونه برای دهه‌ی چهل و پنجاهی‌ها. انگار که دست می‌گذاره همونجایی که  درد داریم و فلان. همون سوزی رو داره که باید. نمکیه به زخم، دردیه که لذت داره. 

۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

سر-خط

نقطه سر خط
داستانی دیگر در راه است
از انسانی به غایت زمینی
که تلاشی دارد،‌ مذبوحانه
برای پایان این سطور بی‌حساب

نقطه سر خط
درد پایانی ندارد
تنها از خطی به خط دیگر نقل مکان می‌کند

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

سپیدی تو- از من

در جایی میان کوهها کار می‌کنم. در بلندی‌های زیبای اطراف تهران. و شما تصور کنید برف را این‌جا، قدم زدن در برف‌ها را و پا گذاشتن روی برف‌های دست‌نخورده را. وای از این برف. وای از این همه سفیدی. 

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

مو-عود

- از همان لحظه که عزم سفر کردی، مسافری. نمی‌توانی بنشینی و حساب و کتاب کنی برای آینده در همین‌جا. دیگر غریبه‌ای، یا دستکم روند غریبه شدنت آغاز شده است. حتی گاه گداری غم غربت هم به سراغت می‌آید. آرام و قرار نداری تا بروی. و تو چه می‌دانی از رفتن. از رفتن به نیت باز نگشتن. 

- برای آن‌ها که قصد سفر ندارند، مهاجران یا از سر استیصال به خیال بهشتی واهی روانه غربت می‌شوند، یا از سرِ سرخوشی. در هر دو صورت سخت در اشتباهند. مهاجر نه معتقد به بهشت موعود است - که خوب می‌داند چه‌ها در انتظارش است- و نه سرِ سرخوشی  دارد. مهاجر باید برود، با تمام سختی‌ها، امیدها، خوشی‌ها و مصیبت‌هایش. همین. 

- "هرجا که میان گرسنگان نزاعی درگیرد بر سر غذا، من آنجا خواهم بود. هرجایی که پلیس مرد جوانی را کتک می‌زند، من آنجا خواهم بود." تام جود پس از مرگ جیم کیسی در خوشه‌های خشمِ اشتاین بک ناله می‌کند. ربط دادنش به این ماجرا، با شما.  



۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

بیا-بان را


- سال‌ها پیش، خیلی گذشته‌ها، خیلی دور، این شهر هنوز قابل سکونت بود. چشم‌اندازی پیدا می‌شد بی‌ اتوموبیل، بی آهن. هنوز مأمن داشت این بیغوله. امروز اما تن بهش می‌دهی تا رسیدن فقط. بی‌احساس، بی‌تفاوت. 

- روزهایی هم بود، خیلی دور و فلان، که می‌شد کز کرد ولیعصر را تا پایین. می‌شد شریعتی را قدم‌زنان آمد تا حسینیه ارشاد. می‌شد انقلاب‌گردی کرد. می‌شد هوس کرد و رفت ستارخان. می‌شد چهارراه کالج را متر کرد. می‌شد آن‌قدر پرسه زد تا کافه‌ای بی‌همتا پیدا کرد. می‌شد توی بوکان نفسی تازه کرد. می‌شد بام رفت و آش خورد. می‌شد کوه رفت به امید حلیم سید مهدی. می‌شد، واقعاًّ می‌شد. اصلاً ولش کنید، انگار که خواب بود، رؤیا.

- رانندگی در اتوبان‌های تهران، با سری داغ و سنگین، تجربه‌ی منحصر بفردِ همین‌ شهر است. همین شهر بی‌تفریح و بی‌خنده، شهر آدمهای تشنه به خون همدیگر. گاهی که آرزو می‌کردم کاش جایی بود-شهری یا آبادی‌ای- که تهران نبود و من را منتسب می‌کرد به آن‌جا، این اتوبان‌گردی‌های شبانه-با سری داغ و گوشی نوازش شده با موزیک- تسلی‌بخشی موقتی می‌شود. 


- "دنگ‌ شو" را زندگی کنید.

- بعضی آدمها باید بنویسند، بعضی‌ها را باید نوشت. قضاوت با سرنوشت است.

- گودری خوب، گودری لایعقل است. 

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

مُرَ-دَد

- روزهایی هم هستند که شرم‌آورند بس که سیاهند، مثل شب. از دستشان باید پناه برد به دوست‌داشتنی‌ها، کتاب یا یار.

- روزی روزگاری مردی بود که می‌رفت. کجا؟ نمی‌دانست. برای چی؟ نمی‌دانست. با چی؟ بازهم نمی‌دانست. این قصه، همین قصه. نه بیشتر، نه کمتر. 

- برای این‌که هرچیزی جای خودش قرار بگیرد لزوماً لازم نیست جای درست آن را بدانیم. می‌توانیم خودمان جای درستی برایش درست کنیم. احمقانه است، اما اغلب آدمهای موفق همینطوری موفق شده‌اند. 

-  دوست‌داشتنی‌هایی هم هستند که ماهیت دوست‌داشتنی بودنشان به تردید است. به دور بودن. به مُرَدد بودن. گیرم که مازوخیستی، اما اصلاً هستند چون مُرَددند. بارها برشان می‌داری و نگاهشان می‌کنی و دوباره می‌گذاریشان سرجای قبلی. هستند توی ویترین و فقط تماشا دارند انگار. نه لذتی دارند و نه دردی.

- حال و روز این‌روزهای من را - به سبک فلانی- می‌خواهید بدانید؟ هر کتابی دم دستتان بود بخوانید. فیلم‌ها ببینید و به هیچ چیزی فکر نکنید.