يك نفس عميق ميكشم، حَبسش ميكنم در سينهام. بينيام را هم سفت مي گيرم و يكهو ميرويم زير آب. او هم آن بالا نشسته است - نه! دراز كشيده است روي تخت غول پيكرش - و مرا تماشا ميكند. فشارِ انگشتِ شستاش با ملايمت روي شانهمان است. تو بگو ساعت ِ شماته دارِقديمياي هم در دست دارد و مقاومتِ ما را اندازه ميگيرد، با لبخندي تمسخرآميز گوشه لبش. زير لب ميگويم: بس است ديگر پدرجان! بالا بيايم؟ خفه شدم از بيهوايي، خفه ...!
و او در جوابم تنها سري تكان ميدهد كه يعني "نه"! با همان لبخندِ كمرنگ گوشه لبانش.
دقيقاً همين حال است، نه بیشتر و نه کمتر.