۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

خفه-گي

يك نفس عميق مي‌كشم، حَبسش مي‌كنم در سينه‌ام. بيني‌ام را هم سفت مي گيرم و يك‌هو مي‌رويم زير آب. او هم آن بالا نشسته است - نه! دراز كشيده است روي تخت غول پيكرش - و مرا تماشا مي‌كند. فشارِ انگشتِ شست‌اش با ملايمت روي شانه‌مان است‌. تو بگو ساعت ِ شماته دارِقديمي‌اي هم در دست دارد و مقاومتِ ما را اندازه مي‌گيرد، با لبخندي تمسخرآميز گوشه لبش. زير لب مي‌گويم: بس است ديگر پدرجان! بالا بيايم؟ خفه شدم از بي‌هوايي، خفه ...!
و او در جوابم تنها سري تكان مي‌دهد كه يعني "نه"!‌ با همان لبخندِ كم‌رنگ گوشه لبانش.


دقيقاً همين حال است، نه بیشتر و نه کمتر. 

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

بر-داشت

آدم ها نه فقط عادت مي كنند چيزهاي ثابتي را با رنگ وشكلي مناسبِ زمان و مكان همواره تكرار كنند، بلكه به اين كه چه برداشت‌هايي از حوادث داشته باشند نيز عادت مي‌كنند. اولي را شايد بتوان تغيير داد اما دومي را هرگز.

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

ميخ-كوب

يك عمر، همان يك ثانيه ميخ‌كوب شدن است. در يك لحظه خالي شدن است از همه چيز، همه‌كس، همه باورها‌، داشته‌ها و نداشته‌ها. بعد از اين لحظه -به تمامِ معنا يك لحظه - تو ديگر پير شده‌اي ، به اندازه يك عمر.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

خاك-استر

انگار كه نشسته است آن بالا. نه !‌ روي تختي پاها را دراز كرده است. شاخه‌ی انگوري در دستش، و با دست ديگر فرمانِ نابودي نسلي را مي‌دهد. نسلي كه خود سال‌هاست كه مرده است، سوخته است. پدرجان خاكسترهاي نسلمان را به باد مي‌سپارد. بادي نه براي فراموشي كه براي يادآوري. يادآوريِ  آيندگان، فرزندان اين نسل. گويي او هم مي‌خواهد ما را - تو بگو خاكسترهامان را - فراري بدهد از چنگال اين زمانه بي‌صفت. مي‌داند كه به خاكسترهايمان هم رحم نخواهند كرد.

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

شكر-تلخ

اين طور نيست هميشه كه شكر، طعم تلخي را به شيريني تبديل كند. بعضي تلخي‌هاست كه با مزرعه‌اي نيشكر هم كوچك‌ترين طعم شيريني نمي‌دهند كه هيچ، تلخ‌تر و تلخ‌تر هم مي‌شوند.
تا به حال شده است از واقعه‌اي شيرين، سخت غمگين و افسرده شويد؟ اين جا كسي نشسته است كه تلخ است و عبوس. و اين مهم نيست كه امروز روزِ خوبي داشته است يا نه - گيرم كه تو مي‌گويي داشته است - اما او هم‌چنان تلخ است و ترش‌روست. 

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

تو-قف

زمان متوقف مي شود در همين جا . در پايان رؤياهايت ، لحظه هاي ناب ِ خوشي بينهايت ، لذت هاي بي بازگشت و منحصر بفرد. و بعد ديگر ادامه زندگي تنها جستجويي مي شود ، جستجويي براي زمان هاي از دست رفته .ء

آقاي پروفسور در حال ِ ساختن معجوني بود كه لذت و شادي ِ سيال ِ در رگ هاي ما را - كه از اتفاقات كم ياب ِ زندگي ست - جاري كند در باقي ِ عمرمان . انگار كه سرخوشي ِ دائمي اي داريم كه تمام شدني نيست . اما پروفسور فراموش كرده بود كه اين سرخوشي حسرت انگيز تنها با "شريك شدن لحظه ها " معنا مي دهد . والا درست عين نوشيدن بهترين شراب دست ساز است رو به منظره اي فوق العاده ، ولي به تنهايي ، كه تنها ياد آور شب نشيني هاي دو نفره است روي بالكني قديمي ، رو به منظره اي نه چندان دل انگيز ، اما صميمي !‌ء

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

ما-در

براي نوازشي قديمي شايد ، يا پرسشي نگران
براي چشم هايي پر تحسين ، آغوشي بي كران
براي دست هايي نه به نرمي ِ ابريشم ، كه به گرمي آفتاب
براي صدايي به وسعت ِ تمام مهرباني هاي ِ دنيا
براي چين هاي روي پيشاني
براي عظمتي فراموش نشدني

نه براي خانه ، كه براي دل ِ بزرگش ، براي جاري ترين محبت زندگيمان

.... دلتنگ مي شويم

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

تم-بر

آقاي شهروند ديگر داشت مطمئن مي شد كه اين افكار ، عين تمبر ِ روي نامه چسبيده است -سخت و سفت - به تمام دلمشغولي هاي ذهني هر روزه اش . و خوب طبيعتا هم هيچ ميلي به جدا كردن ِ آن از اين خيال پردازي هاي ِ روزانه اش نداشت . چون درست عين تمبر كه اعتبار ِ نامه است ، اين افكار هم نشانه اصالت ِ تصويرهاي ذهني ِ اوبود . پس ، از آن به بعد بود كه هر گاه نامه - تو بگو ذهن - پرواز مي كرد به هر كجا ، با تمبر ِ - تو بخوان افكاري سكر آور - چسبيده به خود ، آن قدر مي رفت تا جايي كه آقاي شهروند ، لحظه اي اين افكار را در دنياي واقعي لمس كند . گيرم كه آقاي شهروند حتي نداند كه مواجهه با اين افكار در دنياي ِ فيزيكي و وارونه واقعي ، اصولا چه حسي دارد