۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

هيچ و ديگر هيچ

دغدغه اي هست اگر
دغدغه امروز و فردا نيست ،
دغدغه ديروز است ، حسرت جا مانده از ديروز تا به امروز و فرداها
و اگر نباشد هم كه ديگر هيچ ، كه ما به هيچ هم عادت داريم
همه هيچ هاي عالم انگار تلنبار شده اند در دهليزهاي ورودي قلبمان
همين است كه گاه نفس تنگ ميشود
مي گيرد صدامان و بغض هامان به وسعت تمام هيچ هاي عالم ميتركند

۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

کاش زن، میدونست حتي دست‌هاش مقدس ترند از افکار یک مرد !
خوب، وقتی‌ مست شراب دست سازی، وقتی‌ هیچکس جلو دارت نیست، خوش قلب‌ترین موجود روی زمین خواهی‌ شد !

۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

حالا بر میگردی، نگاه میکنی‌ به مخلوقت. نگرانشی، نگران قضاوتی... نه ! تو به قضاوت زنده نیستی‌، تو فقط خلق میکنی‌ و از مخلوقت انتظار داری ! تو هنوز همکار خدایی . . .
و اون موقع که افرینندگی چشمات رو برق میندازه از شوق، هیجان زده میشی‌ از چیزی که خودت ساختی، خودت رو همکار خدا احساس میکنی‌..
وبعد تك تك كلمات نگفته است راجع به زندگي، ابن دنيا، كه همه اشكي ميشن كه اسمشون گريه نيست‌، هيجانه ، هيجان واقعي بودنت
طنين آواهايت ،روح بزرگت ... تسخير مي كند مرا ... افكارم را ... پلك زدن هايم را

۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

طلسم می شکند رفیق


- هوا سرد است یا گرم، تفاوت آن چنانی ندارد. اینجا اینقدر آغوش مردمانش گرم است که خود به خود بیرون از این آغوش سرد مین‌ماید .
- گاهی‌ فکر می‌کنم با خودمان که‌ ای‌کاش می‌شد تا زد بالای کاغذ تک تک رویداد‌های روزمره‌مان راتا یادمان نرود یک روزی روزگاری برگردیم و تمامشان کنیم. از بس که ناقص مانده اند!
- این تو خود هستی‌ که این چنین می‌فهمی مرا! و این فهمیدنت مشکل‌تر می‌کند فهم دیگران را برای من، آن‌ها که زننده است صدایم در گوش‌های تکراریشان.
- هیچ فکر نمیکردیم دلمان تنگ شود برای لحظه‌های دل خوشی زودگذر، برای گریه‌های با دلیل و بی‌ دلیل شبانه با دوست قدیمی‌ در غربت...برای درک کردن‌های چپ و راست همدیگر... برای حمایت‌های بی‌‌دریغ دوست از تو... هیچ فکر نمیکردیم غربت این چنین خاصیتی را هم داشته باشد. رفیق دلمان تنگ شده است برایت، تویی که حس میکنی‌ تنهایی‌ را، که تو خود تنهایی‌، تنها تر از من !
- نوشتنم می‌‌آید، هان؟! گفتیم که، این خاصیت این خاک آشناست، این سوزِ سرمای شب، این قفل کردن نگاه صد‌ها آدم آشنا در چشمانت، و احساس این که می‌شناسی وجب به وجب این قدم‌هایت را... این نفس‌ها باز گشته‌اند انگار... و تو می‌نویسی!
- بوی کاغذ کتاب ایرانی‌ یادتان می‌آید ؟ یک جور‌هایی‌ دلم خنک شد تا دست کشیدم به انبوه کتاب‌های نخوانده‌، انگار فهمیدم که می‌شود زندگی‌ کرد به امید خواندن این همه کتاب !
- همین! با این سرعت اینترنت زیادی هم نوشتم!

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه


ما شش نفر بودیم، از کوچک به بزرگ
ولی‌ او تنها مانده بود،
نهال میکاشت در باغچه مان
و تنها،تنهای تنها به ما تزریق میکرد زندگی‌ را .

ما شش نفر بودیم، از بزرگ به بزرگترین
میدانستیم زندگی‌ چیست، چگونه می‌توان ایستاد بر شانه هایش،
و او همچنان تزریق میکرد به ما زندگی‌ را.

و حال، که گذشته است سالیانی، کهن شده است نهال دیروز باغچه مان،
او ثانیه‌های پیروزی‌هایش را مرور می‌کند،
به نهال دیروز در باغچه نگاه می‌کند و نفس طلب می‌کند از او،
هم او که لحظه‌های زندگیش را انگیزه داد تا تزریق کند به ما زندگی‌ را...