۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

رکاب بزن، بی‌ملاحظه

بیست شهریور نود و دو مطلبی نوشتم درمورد مهاجرت، جانِ کلامش "نرسیدن" بود. راه می‌افتی اما انگار ماجرا تمامی ندارد. الان در این‌جا که ایستاده‌ام، درست وسطِ کورانِ مهاجرت، "رسیدن" برایم دورترین و درعین‌حال شیرین‌ترین آرزوست. تمام انگیزه‌هایت، انرژی‌هایت و امیدت را می‌گذاری وسط، و باز هم کم می‌آوری. روزهای اول انگار هرکاری می‌کنی اشتباه است و وقتی به گزینه‌های دیگر هم فکر می‌کنی باز درست بنظر نمی‌آیند. بن‌بستِ کامل! تا این‌جا که جلو رفته‌ام فکر می‌کنم تمام این زجرها و احساساتِ نامأنوس زاییده‌ی مدل ذهنیِ کاملاً متفاوت مهاجر است (یا حداقل برای من اینطور بوده). طریقه‌ی نگاه کردنِ ما، به‌عنوان شهروندان ایران، به حلِ چالش‌ها با مقتضیات و نحوه‌ی چرخش امور در امریکای شمالی هماهنگ نیست.  هرچقدر که دنیادیده باشیم، زبان‌بلد باشیم. اصلاً دنیادیده در غالب توریست را چه به زنده ماندن در دنیای وحشیِ غرب به‌عنوانِ نوشهروندِ تاز‌ه‌رسیده؟
اشتباه نکنید! نا امید نیستم، به‌هیچ‌وجه! فقط بی‌نهایت خسته‌ام. آنقدری که گاهی آرزو می‌کنم ای‌کاش به کسی یا چیزی اعتقاد داشتم و خودم را رها می‌کردم در دستانش-آغوشش، بی‌خیال‌ترین.
پسربچه‌ی شش-هفت ساله که بودم، حیاطِ خانه‌مان بعد از یک سراشیبیِ تُندی که از دربِ ورودی ماشین‌ها بود شروع می‌شد. حیاطی دو طبقه که با دیوارچینِ کوتاهی محوطه‌ی پارکینگ‌ از باغچه جدا شده بود. ارتفاع بینِ این دو طبقه به چشم و معیارهای کودکی‌ام به‌اندازه‌ی فاصله‌ی پشتِ‌بامِ خانه‌ای تا کفِ خیابان بود. این فاصله زمانی وهم‌انگیزتر می‌شد که با دوچرخه سراشیبی را رکاب می‌زدم و تنها چند ثانیه‌ای فرصت برایم بود که با مهارت به سمت راست بپیچم پیش از آن‌که مستقیم به سمت دیوارِ کوتاه و پرتگاه بروم و احتمالاً از ارتفاع سقوط کنم. یادم می‌آید این‌قدر با جرأت و شدت رکاب می‌زدم که با معیارهای خودم پرت شدنم از لبه‌ی دیوار حتمی بود، اما در آخر با هر زحمتی بود، شده خود را زمین بزنم،  از مهلکه جانِ سالم به‌در می‌بردم، حتی اگر سرِ زانوییِ شلوارم پاره و خونی شده بود.برایم این بخشش هیچ اهمیتی نداشت. ربطش؟ دلم می‌خواهد با همان شهامتِ سرخوشانه سراشیبیِ این مقطع از زمانه را رکاب بزنم. حتی اگر کسی نباشد آن پایین که در آغوشم بگیرد 

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

چیست در دستم، هیچ

همیشه مدعی بوده‌ام که لوازم خانه و حتی لوازمِ شخصی‌‌، من رو به‌خودشون عادت نمی‌دن. یعنی یه‌جورایی دل‌بستگی ندارم به لوازم و آت و آشغال‌هایی که شاید برای یه‌سری آدمها مهم و حیاتی باشه. ولی گویا به‌اصطلاح " جای سفت نشاشیده بودم"! به‌همین رُکی و سفتی. 
این رو از اون موقعی فهمیدم که وسایل خونه رو چوب حراج زدم و منتظر نشستم تا مشتری بیاد و معامله جوش بخوره و هرکی بره سی خودش. ولی درست از زمانی‌که وسایل شروع کردن به فروش رفتن، من گویی که جانم می‌رود. قضیه خودِ وسایل نیستن، که همشون با کمی تغییر و بالا و پایین قابلِ خرید دوباره هستند توی مملکتِ جدید، بلکه موضوع واقعی شدنِ رفتنِ توست. با رفتنِ وسایل، رفتنِ خودت رو باور می‌کنی، تغییر همیشگیت رو.
برای همین بود که صبح، با صدای پیغامِ بانک برای واریزِ پول، دلم هُری ریخت پایین. از غمِ سال‌های رفته، هیجان سال‌های پیش‌رو.
نوشتم تا شاید بعدها که دوباره خوندم این نوشته رو، به‌این فکر کنم که الان تا چه حد احساساتم درست و واقعی بوده‌اند.

۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

برای فوتبال گریه کن آرژانتین

همان لحظه که آقای ریتزولی سوت پایان بازی فینال برزیل 2014 را بصدا درآورد، بیشترین فاصله‏‌ی ممکن با فوتبال را احساس کردم. آلمان، کشور اراده و تکنولوژی، در خاک حاصلخیز و طلاییِ برزیلِ افسانه‌‏ای قهرمان جهان شد. موفقیتی که با افتخار حاصل یک برنامه‌‏ریزی بلندمدت و پرهزینه قلمداد شد. قهرمانی‌‏ای که آلمان یک سر و گردن بالاتر از دیگران به‏‌چنگ آورد. آلمانی‏‌های سراسر دنیا، و لابد طرفداران آن، فریاد شادی‌‏شان به فلک سرکشید. اما چرا من با فوتبال بیگانه شدم؟ جواب سوال ساده است؛ این فوتبال آن چیزی نیست که منِ هفت ساله را در جام نود جادوی خودش کرد.

فوتبال به زعم من، همیشه عرصه‏‌ی هنرنمایی پاپتی‌‏ها و سرافکندگانِ همیشگی‌‏ست. فوتبال برای من دنیای عدم اطمینان، حادثه  و لحظه‏‌هاست. نه پیش‏‌بینی و برنامه‌‏ریزی بلندمدت برای رسیدن به جام با مثلا ده درصد ضریب خطا. برای من فوتبال از معدود حوادثی بود که ملت‌‏های کم‌‏افتخار، افتخاری داشته باشند شاید. که برزیلی‏های حاشیه‌‏ی "ریو" ببالند به رولینیو و رونالدینیو، به دکتر سوکراتس. که اروگوئه‏‌ای‏‌های پیر از شوالیه‌‏های دهه‏‌ی پنجاه قصه بگویند برای نوه‌‏هاشان. که انگلیسی‏‌ها از اصالت فوتبال بگویند و حسرت بخورند که چرا جورج بست به‌‏جای بلفاست در لیورپول به‌‏دنیا نیامده بود. هلند باشد و مکتب آژاکس و فون باستنِ ناکام. که مجارستانِ از جنگ قِسِر در رفته و اسیر کمونیزم، با پوشکاش غصه‏‌ها را فراموش کند. که کانتونای فیلسوف بشود نماد ستیز با وضع موجود. که باجو بشود بودای کوچکی که هیچ‏‌کس از پنالتی خراب کردن‌‏اش چیزی به‌‏دل نگیرد جز غصه‏‌ی خودش که دل را آتش می‏‌زد. که سیسیلی‌‏ها و ناپلی‌‏ها ندانند گریه کنند از حذف ایتالیا یا بخندند که ال‏‌دیگو در فینال است، آخ ال‏‌دیگو، اسطوره‌‏ی دیوانه‌‏ی دهه‌‏ی هشتادِ توده‌‏ها. فوتبال برای من آرسنال است و تاریخچه‌‏ی کارگری‌‏اش، یوونتوس است و شایعات تبانی‏‌ها و هزار و یک قصه‏‌ی پشتِ پرده.  آث‌‏میلان و سه هلندی تکرارناپذیر. پارمای شجاع، لیدز مدعی در دهه‏‌ی نود. امید کوچک‌‏ترها به فتح جام‌‏هایی که از قدِشان بلندتر بود، ناپل‏ها و ستاره سرخ بلگرادها. تردید من در عشق به یونایتد، لیورپول یا آرسنال. این‌که دوست دارم آرژانتین ببرد برای این است که دوست دارم فوتبال غیرقابل پیش‏‌بینی و شورانگیز زنده بماند، که عشق فوتبال‌‏ها همه‏‌چیز را دوباره با فوتبال تفسیر/زندگی کنند. دوست دارم مسی همه‌ی دنیا را دریبل کند و گل بزند.

الان فوتبال برای من چیست؟ یک مُشت کمپانی بزرگ، با برنامه‌‏ریزی‌‏های بلندمدت به‌‏همراه جذب سرمایه برای قهرمانی در جام فلان در سال بیسار با بودجه‌ی پیش‌بینی شده. فوتبالیست‌‏هایی که مثل کارمندهای خوبِ بازاریابی‌‏اند که صبح‌‏ها سرِ کار می‌‏روند و منتظر پاداش آخر سال‏‌اند، چون "تارگت" را زده‌‏اند! حال یک عده‏‌ای هم کارمندهای نمونه‌‏ترند انگار و سوگلی. یا آلمانی که انگار می‏‌خواهد برتری فنی- سیستمی‌اش را به رٌخ جهانیان بکشد. 

این فوتبال ارزانیِ خودتان و درآمد از فروش چند میلیون پیراهن‌تان هم مبارکتان باشد! خداحافظ فوتبال!

پی‌‏نوشت: بله، من از باخت آرژانتین عصبانی‏‌ام بیشتر تا ناراحت. از مهاجمینِ بی‌‏خاصیت‌‏اش که بدجور دلم را برای کانیگیا و باتی‌‏گل تنگ کرده‌‏اند.


۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

قلمم بر کاغذ، خیالم در آسمان. یا یه همچین چیزی، با همین مضمون

هی چندخطی می‌نویسم، یا صفحه‌ی اول را مثلاً، بعد متوجه می‌شوم که دارم کج و معوج می‌نویسم و بدخط. و باز دوباره از اول. از نوشتن روی کاغذ می‌گویم. سال‌هاست که کمتر و فقط برای نامه‌ای اداری یا یادگاری‌ای دو-سه خطی روی هدیه‌ای با قلم روی کاغذ نوشته‌ام. این برای من که طرفدارترین بودم برای نوشتن روی‌ کاغذ، فاجعه‌ای درحد چرنوبیل است. من که کلکسیونر انواع نوشت‌افزار بودم و از کلکسیونری‌ِ خودم دلشاد، حالا به صفحه‌ی دوم نرسیده، مُچِ دستی دارم که دارد فلج می‌شود از فرط بی‌عملی. به‌خصوص از زمانی هم که دزد محترم خودنویسِ جانم را هم برده است، موضوع حادتر شده است. حالا چند روز پیش معرفی شده‌ام به یک خودنویس دیگر، که هرچند دستِ اول نیست، اما کم‌‌کار کرده است و روان. ارزش معنوی‌ای هم دارد در حد لوح حقوق بشر کوروش. همین برای نوشتنِ نامه‌‌ی کاغذی‌ام به رفیق انگیزه‌ای داد و نوشتن دوباره شروع شد. حرف‌ها می‌آمدند و نوشتنِ کاغذی باز شور و شوقی می‌داد. اما بازهم یک‌‌صفحه، دو صفحه و خستگی. تنبل شده‌ام یا چه مرگم است نمی‌دانم. اما می‌خواهم این‌بار ادامه‌اش بدهم و بنویسم و بازهم طرفدارِ نوشتنِ کاغذی باشم. طرفدارِ دوباره‌ی خودنویس و جوهرش. گفتم جایی بنویسم‌اش که خاطرم بماند. همین!

۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

It feels like I'm driving, Without ever arriving

فکر می‌کنید تا به‌حال چند بار خودم را تصور کرده‌ام که در راهِ فرودگاه امام هستم به مقصدِ رفتن برای همیشه؟ بارها و بارها با چشم باز و بسته آن مسیرِ عجیب را تصور کرده‌ام. راهی در نیمه‌شب اغلب و درست انگار که واقعی‌ست. تصور کرده‌ام که از تونل توحید که رد می‌شوم، همانطور که Blackfield دارد در گوشم Far Away* را می‌خواند، دنیا می‌چرخد دورِ سرم و ساینس‌فیکشن‌طور در دالانی فرو می‌روم به زمان آینده، یا نمی‌دانم گذشته. تونل توحید به مثابه‌ی نقطه‌عطفی یا همچو چیزی که ارتباطم را قطع می‌کند با گذشته‌ام و بالطبع آینده‌ای که در گذشته تصورش را داشته‌ام، دنیایی بالکُل کُن فیکون. گذشته‌ای که دیگر نیست، و آینده‌ای که سراسر دلهره است و آن‌هم انگار نیست. تصور که می‌کنم، این با همه‌ی آن‌چیزهایی که شاید وقتی نوزادی بودم -از شکم مادر درآمده- برایم خواسته‌اند، یک‌سره متفاوت است، گیج می‌شوم.
 بعد که از تونل بیرون می‌آیم، موزیک متن فیلمِ In the mood for love با صدایی زیر می‌پیچد در فضا و من انگار نمی‌رسم هیچوقت. رسیدن بی رسیدن.


*
Wherever I stay, there's a feeling I'm so far away
I got no home town
I never put roots down

I bet you feel safe keeping your life in a cage
While I take my chances
But it always collapses

I really don't know what it needs
To put my smile on
And turn the light on
It always seems I'm falling down
They think I'm crazy
They think I'm crazy

There's a child in me still hiding behind the old tree
But aren't we all hiding?
'Till the moment we're dying
Now maybe I'm free, but freedom just means that's I'm lost
It feels like I'm driving
Without ever arriving


۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

سر اومد زمستون

از در که بیرون زدیم، دو دِل بودم که این شادی و امیدواریِ بیش از اندازه رو فقط من دارم یا بقیه هم همین حال رو دارند. به‌خصوص نمی‌دونستم هنوز مردم سبز هستند یا نه. به چهارراهِ اول که رسیدیم، پشتِ چراغ قرمز، یه پرایدی با زن و بچه وایساد کنارمون. شیشه‌های جفتی پایین. یه نگاه توی چشم، از اون نگاه‌های سال 88 به این‌ور. از اون نگاه‌ها که یعنی می‌دونم چی می‌خوای بگی‌ها، از اون نگاه‌های مستقیمی که عادی نیستند. در اومد گفت "چهار سال طول کشید، اما رأی‌مون رو پس گرفتیم" و علامت پیروزی با انگشت.
من اما طاقتِ جواب نداشتم. "سر اومد زمستون می‌خوند" و های هایِ گریه. به یادِ میر و نبودن‌ش. به یادِ همه‌ی نبود‌ن‌ها، به‌یادِ بریدنِ خودم از وطن‌م. به‌یادِ امیدواری‌ها، به‌یادِ همه‌ی ما. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

رسانه شمایید

یکی دو روز بیشتر به انتخابات ریاست‌جمهوری نمانده است و همچنان کشمکش میان اصلاح‌جویانِ طرفدار رأی دادن و تحریمی‌ها ادامه دارد. نوشته‌ها و گفته‌های دوستانِ طرفدارِ تحریم- که مملو از فحش و ناسزا به رأی‌دهندگان است- دلیل این نوشته است؛

1.     می‌توان با اطمینان بالایی گفت که تمامی هر دو طرف این ماجرای "رأی دادن" و "تحریمِ" آن، در انتخابات دوره‌ی پیش سرخورده شده‌اند. هرکدام به سبک و سیاقی و در حد بضاعت، اعتراض خود را ابراز کرده‌اند و کمی‌ها و کاستی‌هایی نیز داشته‌اند. در روزهایی نه‌چندان دور اما تلخ، دست در دست هم گذاشته‌اند و از باهم بودن دل‌گرمی گرفته‌اند. بسیاری نیز چون من عهد به تحریم انتخابات بستند، بنا به دلایلی محکم در زمانِ خود که آن را هیچ‌ انتظارِ شکستن نداشتیم. پس تا این‌جای کار همه باهم هستیم.

2.     چرخش روزگارِ سیاست و اقتصاد در بسیاری از کشورهای با ثبات‌تر دنیا نیز قابل پیش‌بینیِ مشخصی نیست.که اگر بود این‌همه تئوری‌های رنگارنگ در مورد کاهش ریسک‌های تصمیم‌گیری و یا طراحی سناریوهای مربوط به آینده‌پژوهی بازاری داغ نداشتند. این‌ها را بگذارید درکنار کشور ما که هر روزش حادثه‌ای‌ست و هفته‌ای چند بحران از سر می‌گذراند. پس این سیبِ سیاست و اقتصاد در ایران چرخش بسیار دارد. امروزِ کشور ما و شرایط آن شاید برای بسیاری از ما تاحدودی قابل پیش‌‌بینی بود اما هیچکدام شاید تاکنون این‌گونه رودر رو با آن دست و پنجه نرم نکرده بودیم. بازی‌های سیاسیون است و توطئه یا هرچیزی، ما در آن گرفتاریم و عقل و منطق حکم می‌کند درمورد آن چاره‌ای بیاندیشیم.

3.     این جمله‌ی کلیشه‌ای سیاست جای احساسات نیست یا از این دست را ما شاید با نگاهی به گذشته‌ی خودمان به بهترین وجهی درک کنیم. از روزی که بسیاری از ما در انتخابات سال 84 با صندوق‌های رأی به دلیلِ "دلخوری" قهر کردیم و عرصه را واگذار کردیم تا همین امروز، تا بسیاری از اقداماتِ احساسی دیگر. اگر از گذشته درس نگیریم محکومیم به چشیدنِ تجربه‌های تلخ‌تر.

4.     ما اگر خود را شهروندی مسئول برای جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم بدانیم، لاجِرَم می‌بایست راهکاری برای برون‌رفت از وضعیتی که آن را مطلب خود نمی‌دانیم داشته باشیم. من نیز مانند بسیاری از این مردم، وضعیت مطلوب‌ام فاصله‌ای بسیار با ارزش‌ها و معیارهای کنونیِ اداره‌ی کشور دارد. من نیز با تمام وجود دوست دارم کشورم در چارچوب‌هایی به مراتب متفاوت از وضعیت کنونی اداره شود. اما این را هم می‌دانم که برای رسیدن به آن روز راهی دراز در پیش است و سختی‌های بسیار. این را خوب می‌دانم که برای رسیدن به آن رنجِ روزهایی مثل امروز هم لازم است.

5.     تجربه‌ی بسیاری از کشورها و به‌خصوص کشور ما نشان داده است که اغلب تحولات -چه مثبت و چه منفی- از روزهای پیش و پس از انتخابات شکل گرفته است. جالب آن‌که اتفاقاتِ ظاهراً تلخِ پس از انتخابات نیز در کشور ما همواره به افزایش آگاهی و هم‌دلی در جامعه منجر شده است. این یکی از هزینه‌های دموکراسی و آزادی است. بنا به تجربه‌ی تاریخیِ خودمان و مطالعه‌ای سطحی در در بسیاری از کشورهای دنیا می‌توان گفت صندوقِ رأی بهترین محل برای آغاز تحولاتی‌ست که متنِ جامعه را هدف قرار می‌دهد. از انتخابات 76 بگیرید تا 84 و در آخر هم 88. تمامی این انتخابات- چه با نتایج مطلوبِ ما و چه برخلافِ آن- منشأ تحولی در جامعه شده‌اند که اکنون، در زمان حال می‌توان به جرأت گفت بسیاری از مردم ما خواسته‌هایی به مراتب تحول‌خواه‌انه‌تر در سر دارند. سهمِ بزرگی از این آگاهی عمومیِ درحالِ فزونی، مدیون شرکت در انتخابات است. و در کنارِ آن بگذارید شواهدی از تحریم را که در بسیاری از موارد نه تنها به سلبِ مشروعیتِ نظامِ حاکم منجر نشده است که به تثبیت قدرتِ یک‌دست در آن نیز کمک کرده است. به‌همین دلیل است که تمامیت‌خواهان "نمی‌خواهند" ما و شما در انتخابات شرکت کنیم. از دیدِ آن‌ها ما باید منفعل بمانیم و مرعوب بازی‌های سیاست شویم و خود را هیچ‌کاره بدانیم.

6.     انتخابات بهترین فرصت برای ایجاد دوباره‌ی شوق و امید در جامعه است. همانطور که در همایش‌های نامزدهای تحول‌خواه کاملاً مشهود است، خودِ نامزد در حاشیه است و مردم، مردمِ با امید، در متن. شعارها رنگی دیگر دارند و زنده‌ شدنِ موج امید و روزنه‌ی رهایی‌ هستند و نه فقط صرفاً طرفداری از نامزدی خاص. این را بگذارید در کنارِ این حقیقت، که خیزش پرامیدِ مردمی برای تحول‌ و سعاد‌ت‌خواهی‌ای که از سال 76 آغاز شد، اکنون در حال تسخیر تک‌تکِ خاکریزهای مخالفین است. این واقعیت با پیوستنِ اصول‌گرایانِ شناخته‌شده‌ی سابق به این جریان و به راه افتادن در پشت سرِ این موج قابل مشاهده است. همراهی چهره‌هایی چون حسن روحانی و علی مطهری با این جریان نشان‌دهنده‌ی منطق قوی و ماهیتِ صادقانه‌ی این جریان است که می‌تواند بدونِ در اختیار داشتنِ حداقل امکاناتِ رسانه‌ای خاکریزهایی از مخالفین را با صبر، آرامش و مهربانی تسخیر نماید و ردای اصلاحات را بر دوش آنان نیز بیفکند. در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن‌که در میدان‌های وجدان مردم، خاکریزهایتان پی‌درپی درحال سقوط است. بیانیه 16 ام.

7.     موضوع قبلی در شرایطی بروز کرده است که فضای جامعه را یک‌سره نا امیدی فرا گرفته بود. این فرصتی تاریخی برای مردم بود که امیدِ از دست‌رفته‌ی خویش را بازیابند. فرصتی برای ابراز دوباره‌ی خواسته‌هایی که بنظر می‌آمد مردمِ ما دیگر خسته شده‌اند از پیگیری‌اش یا فراموش شده‌اند. این فرصت کِی می‌توانست ظهور کند؟ با اعتراضاتِ خیابانی؟ کدام اعتراضات و در چه فرصتی؟ تحریم‌ها و جنگِ خارجی؟ چه‌کسی می‌تواند بگوید جنگ برای کشوری سعادت به‌همراه آورده است؟ پس همین فرصتِ نقد را باید غنیمت شمرد و به گشودنِ روزنه‌ای پرداخت که فرصت ابراز وجودِ بیشتر به جریانِ آگاهی‌مدار ایرانی دهد تا به توسعه‌ی راه‌های ارتباطیِ خود بپردازد و سپس قدم‌های بعدی را بلندتر بردارَد.  

8.     همه‌ی این‌ها را بگذارید در کنار این گفته‌ی بارها تکرارشده که از انفعال و بی‌عملی چه دستگیرمان می‌شود؟ هیچ. پس راهِ باقی‌مانده استفاده از فرصت‌ها جهت زنده کردنِ امید در میان جامعه است. فارغ از نتیجه‌ی انتخابات- چه بُرد و چه باخت که دو سرِ تمامی انتخابات است- چراغِ شوق و امیدی که دوباره روشن شد نباید خاموش شود. هدف غنیمت شمردنِ فرصت جهت زنده کردن هم‌دلی‌هاست.

9.     بسیاری می‌توانند دلایلِ خود را برای رأی دادن یا تحریم داشته باشند. این‌ها صرفاً دلایل "من" هستند و با دیدگاهی که می‌‌تواند برای من و جامعه‌ام روزگاری بهتر در پی داشته باشد. همانطور که جدا از داستانِ انتخابات نیز به‌دنبال درپیش گرفتنِ سبکی از زندگی هستم که دیدگاه‌های من را نیز انعکاس دهد. این حداقل کاری‌ست که از من به‌عنوان شهروندی معمولی بر‌می‌آید تا نشان دهم که تنها پیش از انتخابات به یاد این موضوعات نمی‌افتم. اما چیزی که مهم است هم‌دلی میانِ ماست. چیزی که نباید فراموش کرد پرهیز از برچسب زدن و توهین است که هدف نهاییِ همه‌ی ما درونی شدنِ فرهنگی‌ست که هرکسی را برای اتخاذِ تصمیمات‌اش برپایه‌ی استدلال‌ها، تجربیات و برداشت‌های شخصی‌اش آزاد بگذارد بدون آن‌که دچار طوفانِ توهین شود. توهین‌های بسیار دوستان تحریمی من را خوشحال‌تر و مصمم‌تر کرده است که در گروهِ آن‌ها -یعنی تحریمی‌ها- نیستم.

10.  همه‌ی نُه بندِ بالا می‌توانند دلایلی باشند برای آن‌که من به این نتیجه برسم که سرافرازانه به اصولگرای گذشته، میانه‌روی امروز و اصلاح‌طلبِ فردا، آقای حسن روحانی رأی دهم. با این امید که "او" هم از بند رهایی یابد.

۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

مرگ سبز، به قراری پانزده هزار تومان


- امروز گربه‏مان مُرد. یا بهتر بگویم راحت شد. کتک خورده بود تا سرحدِ مرگ، بچه سقط کرده بود و از کمر به پایین فلج. یک کلیه نداشت و مثانه هم. زندگی نباتی می‏کرد توی سبدش. هرازگاهی که چشم باز می‏کرد نمی‏توانستی حدس بزنی می‏خواهد بماند یا می‏خواهد راحتش کنی. آخر به اجماع رسیدیم که می‏خواهد برود، راحت شود از دنیای آدم‏های متمدن.

- آمدم که بِبرَمش دامپزشکی. توی سبدش بود طبق معمول و مُچاله. نَفَسکی می‏کشید. سوگواران هم کنارش و بی‏دل برای مشایعت‏اش. ناگزیر من و نون با لی‏لی رفتیم برای راحت کردن‏اش. سبد را که برداشتم تا سه طبقه را پایین بروم، هفت-هشت ماهِ عجیبِ بودن‏اش را مُرور کردم. آرام پایین می‏رفتم و نمی‏خواستم به ماشین برسم به گمانم. هر پله، خاطره‏ای.

- دکتر که آخرین معاینه‏ها را کرد و مطمئن‏مان کرد که کَت-وُومن سابق‏ و محبوبمان قادر به راه رفتن نیست که هیچ، نفس هم نمی‏تواند به راحتی بکشد، تصمیم‏مان را گرفتیم. آخرین خداحافظی‌ها. نون در گوشش می‏خواند که دنیای آدم‏ها همین است و ببین ما را که ناگزیریم –ناگزیر؟!- بمانیم. گربه رفت، گربه مُرد. نه از بس که جان نداشت که از بس که ما آدم‏ها، آدمیت نداشتیم.

- ورقه‏ای امضا کردیم و راهنمایی شدیم برای پرداخت هزینه‏ی رفتنش. در حصار آدم‏هایی مهربان‏تر از صبحی بهاری و تسلی‏دهندگانی قهار. عجبا که چه رفتنِ ارزانی. یک فاکتور چاپ کرد متصدی مربوطه، اسم لی‏لی رویش که شرح خدمات "مرگ سبز" در آن درج شده بود. پانزده هزار تومان، پول یک پیتزای قارچ و سالامی شاید. چه اسمِ مناسبی. چه راحت و چه ارزان. کاش رفتن ما هم به همین سادگی باشد. به متصدی بگوییم راحت می‏خواهیم بشویم، و فاکتوری بگیریم از دستش با اسمِ خودمان رویش برای دریافتِ خدمات مربوط به "مرگ سبز" یا هر رنگ دیگری و برویم به همین راحتی -حداقل دکتر این‏طور می‏گفت- بدون درد. مثل گاز زدنِ بُرش پیتزای سالامی و قارچ مثلاً. 

- فاکتور را نگاه داشته‏ام. نه به‎رسم سوگواری. برای آن‏که بعدِها یادم بیاید چقدر آدم‏ها می‏توانند وحشتناک باشند که سرنوشتِ گربه‏ای بی‏آزار را به جایی برسانند که فاکتور "مرگ سبز" برایش صادر شود و ما که دوستش داریم بایستیم و مرگ‏اش را ناله کنیم.  

- هفته‌ی پیش سرِ شام ازم پرسید بعد از بیرون آمدن از ارتش می‌خواهم چه‌کار کنم. می‌خواهم باز در همان دانشکده تدریس کنم؟ اصلاً می‌خواهم باز تدریس کنم یا نه؟ می‌خواهم برگردم رادیو و کارِ یک‌جور مفسر را بکنم؟ من هم جواب دادم به نظرم می‌رسد جنگ هیچوقت تمام نمی‌شود، اما اگر دوباره صلح شود مطمئناً دوست دارم گربه‌ای مرده باشم. خانم فِدِر فکر کرد دارم شوخی می‌کنم، جوک می‌گویم. از آن شوخی‌های پیچیده و سطح بالا. به گفته‌ی موریل، او فکر می‌کند من خیلی فرهیخته‌ام. فکر کرد حرفِ کاملاً جدی من از آن جوک‌هایی‌ است که باید با یک خنده‌ی سبک و آهنین جوابش داد. تصور می‌کنم خنده‌اش قدری حواسم را پرت کرد و فراموش کردم برای‌اش توضیح بدهم. امشب برای موریل گفتم در حکایات ذن آمده است که یک بار از استادی پرسیدند ارزشمندترین چیز در دنیا چیست، و استاد پاسخ داد گربه‌ی مرده، چون هیچکس نمی‌تواند روی آن قیمت بگذارد. خیالِ م. راحت شد."

تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار/ جی.دی.سلینجر/ ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه

از عمر ندانم که چه باقی ماندست

·         در رو که باز کردم، یک مرد حدود سی و سه- چهار ساله، با یونیفرم نیروی انتظامی، قد متوسط با یک چمدون بزرگ آهنی، از این‌ها که لوله‌کش‌ها دارند جلویم سبز شد. بی‌اختیار یاد فیلم "اسب حیوان نجیبی‌ست" افتادم. دهان که باز کرد به سلام و علیک بیشتر شباهت پیدا می‌کرد به شخصیت فیلم‌ها. سرِ فرصت نشست روی صندلی میز ناهارخوری، کیف آهنی‌ش رو گذاشت روی میز و باز کرد. پر از خنزل پنزل مرتبط با انگشت‌نگاری، لابد. یه‌کمی نگاه به دور و بر انداخت و پرسید از کجا وارد شده؟ گفتم از تراس، قفل درِ تراس رو شکونده و اومده داخل. زود پرسیدم چرا این‌قدر دیر آمدی؟ همانطور که داشت شیشه‌ی روی در را وارسی می‌‌کرد، بی‌خیال صدایی از تهِ گلو در آورد که پنجشنبه جمعه‌ها سرمان شلوغ است. به همین سادگی.

·         امروز سی‌سالم تمام شد. سی‌سال که اگر اسمش را بگذاریم زندگی، برای "تقلا" شاید اسمی پیدا نکنیم. نمی‌دانم تلقین چندباره‌ی اطرافیانم است که برایم سی‌سالگی، برخلاف عادتِ همیشگی‌ام در بی‌اعتنایی به روز تولدم، مهم شده، یا واقعاً سی‌سالگی – یا عوض شدن دهه‌ی زندگی در کل- این خاصیت را دارد و گریبان من را هم گرفته. هرچه باشد، احساسم متفاوت است. یعنی این اصرار همیشگیِ من برای این‌‌که نشان بدهم روز تولدم هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد، بدجور شکست‌خورده است. اصولاً از همین الان بنظر می‌رسد لفظ سی و خورده‌ای درونش سنگینی‌ای دارد که نادیده گرفتنش محال است. به همین سادگی.


·         نشسته بوده روی کاناپه به آبجو خوردن. همچین خیالِ راحتی داشته و پاها را هم حتماً روی میز دراز کرده (حتماً هم با کفش، ارجاع به فرد مرتبط). آقای دزد را می‌گویم. از تمام خرت و پرت‌هایی که برده، این یک مورد، آبجوی عزیزم را که خُنک و تگری نگه‌اش داشته بودم برای روز –شب- مبادا، نمی‌توانم ببخشم. بدترین قسمت این بود که حتی توی گزارش سرقت هم اسمی از آبجوی نازنین‌ام نیست که نیست. آبجوی خُنکم گلوی آقای دزد را تازه کرده است. لج‌درآورهای زندگی، از آن‌چه شما می‌پندارید به شما نزدیک‌ترند.

·         سی‌ساله‌ها لابد باشگاهی دارند. مثل باشگاه سربازان بازنشسته، باشگاهِ حیوان‌دوستان و الخ. آن‌قدر که این تمام شدنِ بیست و خورده‌ای عجیب است و نیاز به دوران نقاهتِ مبسوط دارد. باید بنشینند دورِ هم شاید گاهی به سبکِ جلسات روان‌درمانی جمعی. سی‌ساله‌ها درست فردای روز تولد، حالِ مُشت‌زنی را دارند که مُشت‌اش را خورده است و در کنار رینگ، گیج و منگ سرش را می‌چرخاند بین تماشاچیانِ عربده‌کش که از رفتار آن‌ها بفهمد برده است یا باخته. یادش نمی‌آید هیچ، باید زمان‌اش داد تا بفهمد. شاید هم آن‌قدر مهم نباشد که برده است یا باخته، فقط امیدوار است مُحافظ دندان را که از دهان در می‌آورد، دندانی سالم برایش باقی مانده باشد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

زُل‌ بزن

هِی بالا میاریم، هِی دوباره قورتش می‌دیم. داستانِ من و شماست، توی این سی‌سال. ولی همینه، چاره‌ی دیگه‌ای نداریم، داریم؟ ولی من می‌گم این‌دفعه اگر به هاشمی رأی می‌دیم، بهش افتخار نکنیم، اسم حماسه نگذاریم روش و شلوغش نکنیم. توجیه‌اش نکنیم حداقل، بدونیم برای این‌که وضع اقتصادی-سیاسیِ همین "الان"‌امون رو می‌خوایم بهتر کنیم این‌کاررو می‌کنیم و آینده؟ چند بار زنده‌ایم ما ایرانیا؟ و طبعاً گور بابای آیندگان. گول نزنیم خودمون رو و بزرگش نکنیم. به‌روی خودمون نیاریم که کم آوردیم، خب؟
اگه خواستید رأی بدید بنظر من صبح روز رأی‌گیری لباستون رو بپوشید، آروم و تنها، بی‌سر و صدا، انگار که دارید می‌رید نون بخرید یا روزنامه، برید توی صف وایستید، بدون بحث، سر پایین، رأی بدید و برگردید. آروم و قدم‌زنون، انگار روزنامه‌ای خریدید که می‌دونیدَم توش چی نوشته، تیترها رو می‌تونید حدس بزنید، بی‌هیجان. رسیدید خونه یه پیک سِک یه‌ضرب برید بالا و یه کام بگیرید، پاهارو بندازید روی میز و به بی‌بی‌سی فارسی زُل بزنید، تا ابد. ما همیشه زُل‌زدگان تاریخیم ناسلامتی.