هيچ اتقاقي نمي افتد. هيچ وقت
۱۳۸۸ تیر ۲۶, جمعه
۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
فرياد-رس ِ قديمي
ساليان درازيست كه در سختي ها ، مصيبت ها و گرفتاري هايمان به جاي ِ آن كه حاكمان را به ياري بطلبيم ، ناچارا "يار ِ دبستاني" اي كه خود زخم خورده تر از ماست رابه دوشادوش ِ خود فرا مي خوانيم . فريادرَس در اين مملكت خود نفس بُريده است از خلق ، تازيانه مي زند و خود نمك به زخم مي پاشد و ما همچنان بي فريادرسي ، تنها آخرين اميدهاي ِ باقي مانده از خردساليمان، خدا و يار ِ دبستاني را با بغضي در گلو فرياد مي كنيم
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
سِر - ترسو
از وقتي ملقب به لقب ِ پر مغز ِ "ترسو" شده ام ، نا خود آگاه خود را در هر قدم با ترس و بي اراده گي همراه مي بينم . مهم اين نيست كه تو ساليان سال براي القاي ِ چه چيزي زحمت كشيده اي ، مهم اين است كه در حال ِ حاضر يك نفر - شايد هم فقط همين يكي- يك ثانيه - فقط يك ثانيه - به اين نتيجه رسيده باشد كه تو موجود ِ بي اراده و ترسويي هستي ، از همان لحظه زندگي ات به اين مي گذرد كه تنها به طريقي خود را ثابت كني ، يا حتي نا اميد و سرخورده و با تواضع تمام قبول كني كه ترسو و بي اراده اي بيش نيستي. درست عين برنارد برنارد در جاودانگي ِ كوندرا كه ملقب به لقب پر افتخار ِ "خر" شد و بعد از آن ديگر كاملا در حاشيه داستان به سر برد. اين ها را من گفتم ، اما از همه اين ها سخت تر آن است كه "گوينده" شخص ِ عزيزي باشد برايت ، آن گاه تمام اين ماجرا را در دل شكسته گي ِ مربوط به آن بايد ضرب كرد
۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه
هم - آغوشي
براي رسيدن به بستر هم آغوشي ِ دو "جسم" ، بايد دو "ذهن" امتحان ِ خود را در بستر ِ هم آغوشي ِ ذهن به خوبي پس داده باشند. در غير اين صورت ، هم آغوشي ِ جسم ، تنها ارضاي ِ درد اندود ِ غريزه اي اوليه است كه تنها نتيجه آن زايش ِ كودكي حرام زاده به نام ِ نفرت است.ء
وارو-نه
از همان موقعي كه انگشت شست در مملكت ِ ما برخلاف ملل ديگر به جاي علامت ِ پيروزي نشان ِتحقير بود ، بايد پدران ِما مي دانستند ، مي دانستند كه همه چيزْ اين جا -در اين مملكت كهن - معنايي وارون دارد. حتي پيروزي ، عزت ، دموكراسي و آزادي ، آزادي و باز هم آزادي
۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه
ياد-مان
فكر كنم بايد يك نخي ، چيزي ببنديم دور ِ انگشت ِ شستمان تا يادمان نرود اين سال هاي دروغ و تحقير را
۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه
رنج-نامه
تو را به اتاقي تاريك هدايت مي كنند . جامه نو بر قامتت مي كنند آن هايي كه روز هاست تو را عريان از حقيقت با تازيانه پذيرايي مي كنند. نوري داغ و سوزنده بر صورتت ... اكنون در مركز جهان قرار داري ، تويي كه تا لحظاتي پيش از وجودت تنها بدني ورم كرده از چماق باقي مانده بود ، اما ، دردناك تر ، براي تو و براي ما ، نابودي ِ انديشه ات است ... اما هم ما و هم آن ها اشتباه مي كنيم . در روزگاري كه بي ارزشي ارزش شده است ، در روزگاري كه سياهي را به جاي سفيدي در چشم ِ ما فرو مي كنند ، در عصر ِ دروغ ، انديشه ات ، آرمان هايت نابود نشدني ست . تو به كوري ِ چشم ِ دروغ گوهاي حقير ِ شهرمان زنده مي ماني با انديشه ات ... مي دانم ، نبايد سخني گفت ، اما ، چه كنم وقتي تو ، كه پُر از شور بودي ، تويي كه آن گونه با اشتياق دنبال مي كردي لحظه لحظه رشد ِ من را به سوي حقانيت ، اين گونه ، بي دفاع در سلول هاي نمور و حقير تنها به راز و نياز دل خوش كرده اي و من ... من كه با هر نامه تو ، هر راه كار ِ تو سرشار مي شدم از اميد ، اين جا در خانه خود هستم ... چه خانه اي ؟ چه آرامشي ؟ كاش باور مي كردي زندان ِ هميشگي ِ مارا در اين كنج ِ جهنم گون ِ دنيا
از خود خجالت مي كشم ، اين است راز ِ دل شكسته گي ِ اين روز هاي من ... كاش كسي بخواند اين حديث ِ بي تابي ِ من - من ِ راحت طلب - را براي ِ تو
راستي ، يادَت مي آيد چه دل گرمي ميدادي به من در هفته ي ِ آخر ؟ من چگونه به تو دل گرمي بدهم قهرمان ؟
۱۳۸۸ تیر ۱۶, سهشنبه
آرا-مش
سياه يا سفيد ، زمين يا آسمان ، خوب يا بد ... نمي دانم
تنها اين را مي دانم كه اسمَت معناي عميق آرامش است
۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)