۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

صرف-فعل

گفتم ، گفتي ، گفت ... گفتيم ، گفتيد ، گفتند

نشنيدم ، نشنيدي ، نشنيد ... نشنيديم ، نشنيديد ، نشنيدند


انگار گوش ِ فلك كر بود

حجم ِ حجيمِ آغوش

چه خوب مي شد كه روزي روزگاري يك مهندسي ، دانشمندي ، پزشكي يا هر كسي وسيله اي مي ساخت براي اندازه گيري حجم ِ آغوش ما آدم هاي زميني . بعد يك شماره منحصر به فردي مي ساخت براي هر كداممان - گيرم مثل اثر انگشت - با يك شماره مخصوص ِ ديگر كه درست هماهنگ باشد با آغوشَت ، كه هر وقت خواستيم به بغل بكشيم كسي را ، يك چشممان به چشم طرف باشد و ديگري به اين شماره يگانه !ء
اونوقت آدم ها شايد باز يا بسته نمي كردند بيهوده آغوشِ پر ارزشِ‌خودشون رو براي كسي

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

لب - خند

به تزلزل يك اتفاق ِ عادي ِ هميشگي ، مي توان محكم ترين رشته ها را به پنبه اي اعلاء تبديل كرد ! براي درك استحكامات، همين اتفاقات ِ ساده و بي معني بس است... و بعد تنها لبخندي مي مانَد به لب از اين همه بازي روزگار و حسادت ِ زمان !ء

منفي - مثبت

ساده بودن ِ همه چيز ها يادتون هست ؟‌حالا گاه بعضي چيز ها سخت است. به سختي شروع يك قصه

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

دو-گا-نگي

تا به حال اين گونه با شك و اميد - تؤامان - خود را به آغوش زمان افكنده بودي دخترك ؟

وج-دان

شايد حال اش مثل الان باشد . آرامش ، پس از به شراكت گذاشتن ِ يك عذاب وجدان قديمي

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

پير- وزي

همانقدر كه" آرزوي" بدست آمده را ديگر آرزو نمي ناميمش ، "پيروزي" نيز درست فردايي كه در مشت است ، با شكلاتي تلخ و فاسد قابل تعويض است

اميد-كُشي

گاه همه چيز به همين سادگي ست . كشتن آدمي با اسلحه اميد.ء

ترسوها

ترس رو مي شه تو صداي دروغگوهاي مشهور شهر تشخيص داد . از الان به بعد درسته ما -سبزها- مايوس شديم ، اما اون ها هستند كه مي ترسند . ترس پايه شكست بوده هميشه ... براي همينه كه بايد اميدوار بود

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه