ه‍.ش. ۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

یک) صبحِ سرد و ابریِ آذرماه، زیر پتوی کلفتی که ملحفه‌ای با سنجاق‌قفلی رویش کشیده شده است، نیمه‌بیدار نیمه‌خوابم. ساعت حدود هفت و پنجاه دقیقه‌ی صبح. سر و صدای بابا توی آشپزخونه برای پیدا کردنِ قابلمه. صبحِ جمعه است و وقتِ حلیمِ اختیاریه. سریع بر وسوسه‌ی گرمِ پتو غلبه می‌کنم. دست و صورتی می‌شویم و همراهِ بابا می‌شوم. صبحِ سرد و تازه‌ی آذرماه، خیابانِ باریک و از دیشب باران خورده‌ی خلوت. این تمامِ چشم‌اندازی‌ست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم.

دو) صف از داخلِ مغازه‌ی کوچک بیرون زده است. جمعیتی که اغلب محلی‌های آشنا هستند، قابلمه زیر بغل ایستاده‌اند به انتظار. گه‌گاهی کسی که جایش را نگه داشته‌اند تا برود نانِ سنگک تازه بخرد توی صف می‌زند. به نشانه‌ی تشکر یکی از نان‌ها دست‌به‌دست می‌شود و هرکسی لقمه‌ای به نیش می‌کشد. مزه‌ی نانِ سنگکِ داغ و برشته‌ی نطلبیده. این تمامِ مزه‌ایست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم.

سه) کمی که نم‌نمِ باران می‌گیرد همه جمع می‌شویم به حاشیه‌ی دیوار، زیر نیم‌چه سقفی که مغازه‌های کنارِ همدیگر دارند. بالاجبار نزدیک‌تریم به مغازه‌ی خیاطیِ کوچکِ چسبیده به کبابی. بینی‌ام را می‌چسبانم به شیشه‌ی خیاطی، دست‌هایم را دور چشمانم می‌گیرم و داخل را نگاه می‌کنم. پارچه‌ها، قیچی و متر ناگهان رها شده‌اند روی میز بزرگِ کار. لباس‌هایی نیمه‌کاره کنارِ میز تلنبار شده‌اند. انگار که صاعقه‌ای زده باشد. بعد گوش تیز می‌کنم، صدایِ خفیف و خش‌داری از رادیو موج‌کوتاهِ درون کبابی می‌شنوم. اخباری که با لحنی متفاوت با صدای زنی خوانده می‌شود. در آخر خودش را معرفی می‌کند، ستاره درخشش رادیو صدای امریکا بود به‌گمانم. صدای جوی آب که از بارانِ دیشب و نم‌نمِ امروز سرخوش است، بحث‌های بی‌سر و تهِ سیاسی توی صف و صدای خفه و مبهمِ رادیو. این تمامِ صداهایی‌ست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم. 

چهار) بالاخره نزدیک به نوبتِ ماست. حالا داخلِ مغازه‌ایم وگرمایی مطبوع وجودم را پر می‌کند. با چشم به‌دنبالِ منبعِ صدا می‌گردم. آن‌جاست! رادیوترانزیستوریِ قرمز روی طاقچه کنارِ عکسِ سیاه و سفیدِ روتوش‌شده‌ی پدرِ صاحبِ مغازه. یک‌نفر هم هر چند ثانیه موجش را تغییر می‌دهد تا خِش‌خِش‌اش کمتر شود، بی‌ثمر. قبل از آنکه نوبتمان شود شاگرد مغازه سهمِ نانِ سنگک‌مان را داخل کیسه میکند. بعد اوستا قابلمه‌‌ی ما را می‌گیرد، پر از حلیم‌اش می‌کند، بوقلمونِ پرپر را رویش پخش می‌کند، روغنِ داغ را رها می‌کند با جسوری رویش و از من، نه از بابا، می‌پرسد دارچین و شکر بریزم؟ پاسخ سؤال طبعاً مثبت است. عطرِ دارچین و حلیم می‌پیچد در وجودم. این تمامِ بویی‌ست که از صبح‌های جمعه به‌یاد دارم.

پنج) قابلمه به‌دستِ باباست و سرازیر می‌شویم به‌سمتِ خانه. طبیعتاً با قدم‌های تندتر تا داغیِ حلیم بماند. خیابان کمی شلوغ‌تر شده است و پُررمق‌تر. می‌رسیم خانه، همه بیدار شده‌اند به‌جز خواهر کوچک‌تر. مامان و خواهرِ وسطی بساطِ سفره را چیده‌اند؛ کره و پنیر لیقوان، چایِ تازه دم‌ِ معطر و ته‌مانده‌ای از یک شیشه مربای توت‌فرنگیِ خانگی. مادر با حرکتی سریع بلافاصله ترتیبِ ظرفِ حلیم را می‌دهد. من هم نانِ تازه را توی سفره می‌گذارم. مأموریتِ بیدارکردنِ خواهر با من است، تا برگردم از اتاق، سهمِ حلیم‌ام در کاسه‌ی چینی گُل‌دار آماده است. شکرِ اضافه رویش می‌ریزم و کاسه را به بینی‌ام نزدیک‌تر می‌کنم تا بوی دارچین‌اش مستم کند. حالا رادیوی ما هم روشن است، صبحِ جمعه با شما. همانطور که حلیم‌ را هم می‌زنم، به مخلوط شدنِ رنگ‌ها درهم خیره می‌شوم، قهوه‌ای پررنگِ دارچین و سفیدیِ برق‌دارِ شِکر در رنگِ کِرِمِ حلیم یکی می‌شوند. اولین قاشق به‌دهان و مزه‌ای بهشتی از معجزه‌ی حلیم و شکر و دارچین. این تمام معجزه‌ای‌ست که از صبح‌های جمعه می‌خواهم. 






آدیوس رفیق

حدودِ شصت ساله بنظر می‌رسید، با ته‌چهره‌ای شبیه هنرپیشه‌های خوش‌قیافه‌ی بالیوود. موهای لختِ جوگندمی، قدبلند و ترکه‌ای، صورتی استخوانی و چانه‌ای زاویه‌دار. بلافاصله که اسمم را روی کارتِ ویزیتم دید کمی رفتارِ صمیمانه‌تری پیدا کرد. در خلال صحبت‌های کاری فرصتی شد بپرسم اهلِ کجاست. گفت مراکشی-هندی‌ست. پرسیدم متولد و بزرگشده‌ی مراکش است یعنی؟ گفت بله و زبان مادریم اسپانیولی‌ست. تعجبم را که دید شروع کرد به توضیح دادن که اقلیتی هستند در مراکش که بازماندگانِ هم‌زیستی حدودِ هشت‌صدساله‌ی اعراب و اسپانیایی‌ها و همچنین یادگارِ رقابتِ اسپانیایی‌ها با فرانسوی‌ها برای استعمار هستند. که سبکِ زندگی‌شان ترکیبی از افریقایی، عربی و اسپانیایی‌ست و مذهب‌شان کاتولیک است. گفت پدرم از اولین هندی‌های مهاجر به آفریقای شمالی بود، هندویی که از هند استعماری و تفرقه‌ی بین مذاهبِ رقیب در هندوستان به تنگ آمده بود و به بهانه‌ی عشقِ دخترکی مراکشی مهاجرِ شهری کوچک در شمال مراکش شده بود. دلبستگی پدر به ریشه‌های هندی‌اش او را هم وابسته‌ به فرهنگ هند کرده بود اما به وقتِ انتخاب، مذهبِ مادرش را پسندیده بود. می‌گفت پدرش هندویی بود که به مسجد می‌رفته است وقتِ نماز برای آن‌که مردم محلی باورش کنند به برادری. بی‌تعصب بوده است و سعی کرده که در فرهنگِ جدیدش فرو رود، بی‌آنکه هندوستانش را فراموش کند. شاهدِ بی‌تعصبیِ پدرش همین ازدواج با دختری که هیچ‌چیزش موردِ تأیید خانواده‌ی سنتی پدر نبوده است.
از هر دری که قصه میگفت گریزی به پدرش می‌زد. از باز بودنِ فرهنگ مراکش به نسبتِ کشورهای دیگرِ افریقای شمالی که برایم می‌گفت بلافاصله پشت‌بندش از گذشته‌هایِ دورتر می‌گفت که چطور مراکش هم پیش از دوره‌ی ثبات، درگیرِ جنگ داخلی بوده است و حتی گریبانِ خانواده‌ی او به‌عنوان "خارجی" را هم گرفته است و بازهم پدرش چگونه خانواده را از مهلکه به‌در برده است. 
آهی کشید و گفت وُویلا! اسی اِ لا ویدا! که همین است زندگی، که سراسر ملغمه‌ایست از خاطرات خوش و تلخ و همین درهم بودنش است که اسمش را "زندگی" کرده است. 
خواست برایم چای بریزد، چای اعلای هندی. تشکر کردم و گفتم باید بروم. گفت صبر کن پس! با چالاکی رفت به اتاق پُشتی و چیزی برداشت. گفت مُشتت را باز کن، و دستانم را پُر از آجیلِ تُندِ هندی کرد. با لبخند گفت می‌دانم شما ایرانی‌ها آجیل دوست دارید، آدیوس!
نمی‌دانست ما عاشقِ قصه شنیدن هم هستیم.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

رکاب بزن، بی‌ملاحظه

بیست شهریور نود و دو مطلبی نوشتم درمورد مهاجرت، جانِ کلامش "نرسیدن" بود. راه می‌افتی اما انگار ماجرا تمامی ندارد. الان در این‌جا که ایستاده‌ام، درست وسطِ کورانِ مهاجرت، "رسیدن" برایم دورترین و درعین‌حال شیرین‌ترین آرزوست. تمام انگیزه‌هایت، انرژی‌هایت و امیدت را می‌گذاری وسط، و باز هم کم می‌آوری. روزهای اول انگار هرکاری می‌کنی اشتباه است و وقتی به گزینه‌های دیگر هم فکر می‌کنی باز درست بنظر نمی‌آیند. بن‌بستِ کامل! تا این‌جا که جلو رفته‌ام فکر می‌کنم تمام این زجرها و احساساتِ نامأنوس زاییده‌ی مدل ذهنیِ کاملاً متفاوت مهاجر است (یا حداقل برای من اینطور بوده). طریقه‌ی نگاه کردنِ ما، به‌عنوان شهروندان ایران، به حلِ چالش‌ها با مقتضیات و نحوه‌ی چرخش امور در امریکای شمالی هماهنگ نیست.  هرچقدر که دنیادیده باشیم، زبان‌بلد باشیم. اصلاً دنیادیده در غالب توریست را چه به زنده ماندن در دنیای وحشیِ غرب به‌عنوانِ نوشهروندِ تاز‌ه‌رسیده؟
اشتباه نکنید! نا امید نیستم، به‌هیچ‌وجه! فقط بی‌نهایت خسته‌ام. آنقدری که گاهی آرزو می‌کنم ای‌کاش به کسی یا چیزی اعتقاد داشتم و خودم را رها می‌کردم در دستانش-آغوشش، بی‌خیال‌ترین.
پسربچه‌ی شش-هفت ساله که بودم، حیاطِ خانه‌مان بعد از یک سراشیبیِ تُندی که از دربِ ورودی ماشین‌ها بود شروع می‌شد. حیاطی دو طبقه که با دیوارچینِ کوتاهی محوطه‌ی پارکینگ‌ از باغچه جدا شده بود. ارتفاع بینِ این دو طبقه به چشم و معیارهای کودکی‌ام به‌اندازه‌ی فاصله‌ی پشتِ‌بامِ خانه‌ای تا کفِ خیابان بود. این فاصله زمانی وهم‌انگیزتر می‌شد که با دوچرخه سراشیبی را رکاب می‌زدم و تنها چند ثانیه‌ای فرصت برایم بود که با مهارت به سمت راست بپیچم پیش از آن‌که مستقیم به سمت دیوارِ کوتاه و پرتگاه بروم و احتمالاً از ارتفاع سقوط کنم. یادم می‌آید این‌قدر با جرأت و شدت رکاب می‌زدم که با معیارهای خودم پرت شدنم از لبه‌ی دیوار حتمی بود، اما در آخر با هر زحمتی بود، شده خود را زمین بزنم،  از مهلکه جانِ سالم به‌در می‌بردم، حتی اگر سرِ زانوییِ شلوارم پاره و خونی شده بود.برایم این بخشش هیچ اهمیتی نداشت. ربطش؟ دلم می‌خواهد با همان شهامتِ سرخوشانه سراشیبیِ این مقطع از زمانه را رکاب بزنم. حتی اگر کسی نباشد آن پایین که در آغوشم بگیرد 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

چیست در دستم، هیچ

همیشه مدعی بوده‌ام که لوازم خانه و حتی لوازمِ شخصی‌‌، من رو به‌خودشون عادت نمی‌دن. یعنی یه‌جورایی دل‌بستگی ندارم به لوازم و آت و آشغال‌هایی که شاید برای یه‌سری آدمها مهم و حیاتی باشه. ولی گویا به‌اصطلاح " جای سفت نشاشیده بودم"! به‌همین رُکی و سفتی. 
این رو از اون موقعی فهمیدم که وسایل خونه رو چوب حراج زدم و منتظر نشستم تا مشتری بیاد و معامله جوش بخوره و هرکی بره سی خودش. ولی درست از زمانی‌که وسایل شروع کردن به فروش رفتن، من گویی که جانم می‌رود. قضیه خودِ وسایل نیستن، که همشون با کمی تغییر و بالا و پایین قابلِ خرید دوباره هستند توی مملکتِ جدید، بلکه موضوع واقعی شدنِ رفتنِ توست. با رفتنِ وسایل، رفتنِ خودت رو باور می‌کنی، تغییر همیشگیت رو.
برای همین بود که صبح، با صدای پیغامِ بانک برای واریزِ پول، دلم هُری ریخت پایین. از غمِ سال‌های رفته، هیجان سال‌های پیش‌رو.
نوشتم تا شاید بعدها که دوباره خوندم این نوشته رو، به‌این فکر کنم که الان تا چه حد احساساتم درست و واقعی بوده‌اند.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه

برای فوتبال گریه کن آرژانتین

همان لحظه که آقای ریتزولی سوت پایان بازی فینال برزیل 2014 را بصدا درآورد، بیشترین فاصله‏‌ی ممکن با فوتبال را احساس کردم. آلمان، کشور اراده و تکنولوژی، در خاک حاصلخیز و طلاییِ برزیلِ افسانه‌‏ای قهرمان جهان شد. موفقیتی که با افتخار حاصل یک برنامه‌‏ریزی بلندمدت و پرهزینه قلمداد شد. قهرمانی‌‏ای که آلمان یک سر و گردن بالاتر از دیگران به‏‌چنگ آورد. آلمانی‏‌های سراسر دنیا، و لابد طرفداران آن، فریاد شادی‌‏شان به فلک سرکشید. اما چرا من با فوتبال بیگانه شدم؟ جواب سوال ساده است؛ این فوتبال آن چیزی نیست که منِ هفت ساله را در جام نود جادوی خودش کرد.

فوتبال به زعم من، همیشه عرصه‏‌ی هنرنمایی پاپتی‌‏ها و سرافکندگانِ همیشگی‌‏ست. فوتبال برای من دنیای عدم اطمینان، حادثه  و لحظه‏‌هاست. نه پیش‏‌بینی و برنامه‌‏ریزی بلندمدت برای رسیدن به جام با مثلا ده درصد ضریب خطا. برای من فوتبال از معدود حوادثی بود که ملت‌‏های کم‌‏افتخار، افتخاری داشته باشند شاید. که برزیلی‏های حاشیه‌‏ی "ریو" ببالند به رولینیو و رونالدینیو، به دکتر سوکراتس. که اروگوئه‏‌ای‏‌های پیر از شوالیه‌‏های دهه‏‌ی پنجاه قصه بگویند برای نوه‌‏هاشان. که انگلیسی‏‌ها از اصالت فوتبال بگویند و حسرت بخورند که چرا جورج بست به‌‏جای بلفاست در لیورپول به‌‏دنیا نیامده بود. هلند باشد و مکتب آژاکس و فون باستنِ ناکام. که مجارستانِ از جنگ قِسِر در رفته و اسیر کمونیزم، با پوشکاش غصه‏‌ها را فراموش کند. که کانتونای فیلسوف بشود نماد ستیز با وضع موجود. که باجو بشود بودای کوچکی که هیچ‏‌کس از پنالتی خراب کردن‌‏اش چیزی به‌‏دل نگیرد جز غصه‏‌ی خودش که دل را آتش می‏‌زد. که سیسیلی‌‏ها و ناپلی‌‏ها ندانند گریه کنند از حذف ایتالیا یا بخندند که ال‏‌دیگو در فینال است، آخ ال‏‌دیگو، اسطوره‌‏ی دیوانه‌‏ی دهه‌‏ی هشتادِ توده‌‏ها. فوتبال برای من آرسنال است و تاریخچه‌‏ی کارگری‌‏اش، یوونتوس است و شایعات تبانی‏‌ها و هزار و یک قصه‏‌ی پشتِ پرده.  آث‌‏میلان و سه هلندی تکرارناپذیر. پارمای شجاع، لیدز مدعی در دهه‏‌ی نود. امید کوچک‌‏ترها به فتح جام‌‏هایی که از قدِشان بلندتر بود، ناپل‏ها و ستاره سرخ بلگرادها. تردید من در عشق به یونایتد، لیورپول یا آرسنال. این‌که دوست دارم آرژانتین ببرد برای این است که دوست دارم فوتبال غیرقابل پیش‏‌بینی و شورانگیز زنده بماند، که عشق فوتبال‌‏ها همه‏‌چیز را دوباره با فوتبال تفسیر/زندگی کنند. دوست دارم مسی همه‌ی دنیا را دریبل کند و گل بزند.

الان فوتبال برای من چیست؟ یک مُشت کمپانی بزرگ، با برنامه‌‏ریزی‌‏های بلندمدت به‌‏همراه جذب سرمایه برای قهرمانی در جام فلان در سال بیسار با بودجه‌ی پیش‌بینی شده. فوتبالیست‌‏هایی که مثل کارمندهای خوبِ بازاریابی‌‏اند که صبح‌‏ها سرِ کار می‌‏روند و منتظر پاداش آخر سال‏‌اند، چون "تارگت" را زده‌‏اند! حال یک عده‏‌ای هم کارمندهای نمونه‌‏ترند انگار و سوگلی. یا آلمانی که انگار می‏‌خواهد برتری فنی- سیستمی‌اش را به رٌخ جهانیان بکشد. 

این فوتبال ارزانیِ خودتان و درآمد از فروش چند میلیون پیراهن‌تان هم مبارکتان باشد! خداحافظ فوتبال!

پی‌‏نوشت: بله، من از باخت آرژانتین عصبانی‏‌ام بیشتر تا ناراحت. از مهاجمینِ بی‌‏خاصیت‌‏اش که بدجور دلم را برای کانیگیا و باتی‌‏گل تنگ کرده‌‏اند.


ه‍.ش. ۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه

قلمم بر کاغذ، خیالم در آسمان. یا یه همچین چیزی، با همین مضمون

هی چندخطی می‌نویسم، یا صفحه‌ی اول را مثلاً، بعد متوجه می‌شوم که دارم کج و معوج می‌نویسم و بدخط. و باز دوباره از اول. از نوشتن روی کاغذ می‌گویم. سال‌هاست که کمتر و فقط برای نامه‌ای اداری یا یادگاری‌ای دو-سه خطی روی هدیه‌ای با قلم روی کاغذ نوشته‌ام. این برای من که طرفدارترین بودم برای نوشتن روی‌ کاغذ، فاجعه‌ای درحد چرنوبیل است. من که کلکسیونر انواع نوشت‌افزار بودم و از کلکسیونری‌ِ خودم دلشاد، حالا به صفحه‌ی دوم نرسیده، مُچِ دستی دارم که دارد فلج می‌شود از فرط بی‌عملی. به‌خصوص از زمانی هم که دزد محترم خودنویسِ جانم را هم برده است، موضوع حادتر شده است. حالا چند روز پیش معرفی شده‌ام به یک خودنویس دیگر، که هرچند دستِ اول نیست، اما کم‌‌کار کرده است و روان. ارزش معنوی‌ای هم دارد در حد لوح حقوق بشر کوروش. همین برای نوشتنِ نامه‌‌ی کاغذی‌ام به رفیق انگیزه‌ای داد و نوشتن دوباره شروع شد. حرف‌ها می‌آمدند و نوشتنِ کاغذی باز شور و شوقی می‌داد. اما بازهم یک‌‌صفحه، دو صفحه و خستگی. تنبل شده‌ام یا چه مرگم است نمی‌دانم. اما می‌خواهم این‌بار ادامه‌اش بدهم و بنویسم و بازهم طرفدارِ نوشتنِ کاغذی باشم. طرفدارِ دوباره‌ی خودنویس و جوهرش. گفتم جایی بنویسم‌اش که خاطرم بماند. همین!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۲۳, یکشنبه

It feels like I'm driving, Without ever arriving

فکر می‌کنید تا به‌حال چند بار خودم را تصور کرده‌ام که در راهِ فرودگاه امام هستم به مقصدِ رفتن برای همیشه؟ بارها و بارها با چشم باز و بسته آن مسیرِ عجیب را تصور کرده‌ام. راهی در نیمه‌شب اغلب و درست انگار که واقعی‌ست. تصور کرده‌ام که از تونل توحید که رد می‌شوم، همانطور که Blackfield دارد در گوشم Far Away* را می‌خواند، دنیا می‌چرخد دورِ سرم و ساینس‌فیکشن‌طور در دالانی فرو می‌روم به زمان آینده، یا نمی‌دانم گذشته. تونل توحید به مثابه‌ی نقطه‌عطفی یا همچو چیزی که ارتباطم را قطع می‌کند با گذشته‌ام و بالطبع آینده‌ای که در گذشته تصورش را داشته‌ام، دنیایی بالکُل کُن فیکون. گذشته‌ای که دیگر نیست، و آینده‌ای که سراسر دلهره است و آن‌هم انگار نیست. تصور که می‌کنم، این با همه‌ی آن‌چیزهایی که شاید وقتی نوزادی بودم -از شکم مادر درآمده- برایم خواسته‌اند، یک‌سره متفاوت است، گیج می‌شوم.
 بعد که از تونل بیرون می‌آیم، موزیک متن فیلمِ In the mood for love با صدایی زیر می‌پیچد در فضا و من انگار نمی‌رسم هیچوقت. رسیدن بی رسیدن.


*
Wherever I stay, there's a feeling I'm so far away
I got no home town
I never put roots down

I bet you feel safe keeping your life in a cage
While I take my chances
But it always collapses

I really don't know what it needs
To put my smile on
And turn the light on
It always seems I'm falling down
They think I'm crazy
They think I'm crazy

There's a child in me still hiding behind the old tree
But aren't we all hiding?
'Till the moment we're dying
Now maybe I'm free, but freedom just means that's I'm lost
It feels like I'm driving
Without ever arriving


ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

سر اومد زمستون

از در که بیرون زدیم، دو دِل بودم که این شادی و امیدواریِ بیش از اندازه رو فقط من دارم یا بقیه هم همین حال رو دارند. به‌خصوص نمی‌دونستم هنوز مردم سبز هستند یا نه. به چهارراهِ اول که رسیدیم، پشتِ چراغ قرمز، یه پرایدی با زن و بچه وایساد کنارمون. شیشه‌های جفتی پایین. یه نگاه توی چشم، از اون نگاه‌های سال 88 به این‌ور. از اون نگاه‌ها که یعنی می‌دونم چی می‌خوای بگی‌ها، از اون نگاه‌های مستقیمی که عادی نیستند. در اومد گفت "چهار سال طول کشید، اما رأی‌مون رو پس گرفتیم" و علامت پیروزی با انگشت.
من اما طاقتِ جواب نداشتم. "سر اومد زمستون می‌خوند" و های هایِ گریه. به یادِ میر و نبودن‌ش. به یادِ همه‌ی نبود‌ن‌ها، به‌یادِ بریدنِ خودم از وطن‌م. به‌یادِ امیدواری‌ها، به‌یادِ همه‌ی ما. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

رسانه شمایید

یکی دو روز بیشتر به انتخابات ریاست‌جمهوری نمانده است و همچنان کشمکش میان اصلاح‌جویانِ طرفدار رأی دادن و تحریمی‌ها ادامه دارد. نوشته‌ها و گفته‌های دوستانِ طرفدارِ تحریم- که مملو از فحش و ناسزا به رأی‌دهندگان است- دلیل این نوشته است؛

1.     می‌توان با اطمینان بالایی گفت که تمامی هر دو طرف این ماجرای "رأی دادن" و "تحریمِ" آن، در انتخابات دوره‌ی پیش سرخورده شده‌اند. هرکدام به سبک و سیاقی و در حد بضاعت، اعتراض خود را ابراز کرده‌اند و کمی‌ها و کاستی‌هایی نیز داشته‌اند. در روزهایی نه‌چندان دور اما تلخ، دست در دست هم گذاشته‌اند و از باهم بودن دل‌گرمی گرفته‌اند. بسیاری نیز چون من عهد به تحریم انتخابات بستند، بنا به دلایلی محکم در زمانِ خود که آن را هیچ‌ انتظارِ شکستن نداشتیم. پس تا این‌جای کار همه باهم هستیم.

2.     چرخش روزگارِ سیاست و اقتصاد در بسیاری از کشورهای با ثبات‌تر دنیا نیز قابل پیش‌بینیِ مشخصی نیست.که اگر بود این‌همه تئوری‌های رنگارنگ در مورد کاهش ریسک‌های تصمیم‌گیری و یا طراحی سناریوهای مربوط به آینده‌پژوهی بازاری داغ نداشتند. این‌ها را بگذارید درکنار کشور ما که هر روزش حادثه‌ای‌ست و هفته‌ای چند بحران از سر می‌گذراند. پس این سیبِ سیاست و اقتصاد در ایران چرخش بسیار دارد. امروزِ کشور ما و شرایط آن شاید برای بسیاری از ما تاحدودی قابل پیش‌‌بینی بود اما هیچکدام شاید تاکنون این‌گونه رودر رو با آن دست و پنجه نرم نکرده بودیم. بازی‌های سیاسیون است و توطئه یا هرچیزی، ما در آن گرفتاریم و عقل و منطق حکم می‌کند درمورد آن چاره‌ای بیاندیشیم.

3.     این جمله‌ی کلیشه‌ای سیاست جای احساسات نیست یا از این دست را ما شاید با نگاهی به گذشته‌ی خودمان به بهترین وجهی درک کنیم. از روزی که بسیاری از ما در انتخابات سال 84 با صندوق‌های رأی به دلیلِ "دلخوری" قهر کردیم و عرصه را واگذار کردیم تا همین امروز، تا بسیاری از اقداماتِ احساسی دیگر. اگر از گذشته درس نگیریم محکومیم به چشیدنِ تجربه‌های تلخ‌تر.

4.     ما اگر خود را شهروندی مسئول برای جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم بدانیم، لاجِرَم می‌بایست راهکاری برای برون‌رفت از وضعیتی که آن را مطلب خود نمی‌دانیم داشته باشیم. من نیز مانند بسیاری از این مردم، وضعیت مطلوب‌ام فاصله‌ای بسیار با ارزش‌ها و معیارهای کنونیِ اداره‌ی کشور دارد. من نیز با تمام وجود دوست دارم کشورم در چارچوب‌هایی به مراتب متفاوت از وضعیت کنونی اداره شود. اما این را هم می‌دانم که برای رسیدن به آن روز راهی دراز در پیش است و سختی‌های بسیار. این را خوب می‌دانم که برای رسیدن به آن رنجِ روزهایی مثل امروز هم لازم است.

5.     تجربه‌ی بسیاری از کشورها و به‌خصوص کشور ما نشان داده است که اغلب تحولات -چه مثبت و چه منفی- از روزهای پیش و پس از انتخابات شکل گرفته است. جالب آن‌که اتفاقاتِ ظاهراً تلخِ پس از انتخابات نیز در کشور ما همواره به افزایش آگاهی و هم‌دلی در جامعه منجر شده است. این یکی از هزینه‌های دموکراسی و آزادی است. بنا به تجربه‌ی تاریخیِ خودمان و مطالعه‌ای سطحی در در بسیاری از کشورهای دنیا می‌توان گفت صندوقِ رأی بهترین محل برای آغاز تحولاتی‌ست که متنِ جامعه را هدف قرار می‌دهد. از انتخابات 76 بگیرید تا 84 و در آخر هم 88. تمامی این انتخابات- چه با نتایج مطلوبِ ما و چه برخلافِ آن- منشأ تحولی در جامعه شده‌اند که اکنون، در زمان حال می‌توان به جرأت گفت بسیاری از مردم ما خواسته‌هایی به مراتب تحول‌خواه‌انه‌تر در سر دارند. سهمِ بزرگی از این آگاهی عمومیِ درحالِ فزونی، مدیون شرکت در انتخابات است. و در کنارِ آن بگذارید شواهدی از تحریم را که در بسیاری از موارد نه تنها به سلبِ مشروعیتِ نظامِ حاکم منجر نشده است که به تثبیت قدرتِ یک‌دست در آن نیز کمک کرده است. به‌همین دلیل است که تمامیت‌خواهان "نمی‌خواهند" ما و شما در انتخابات شرکت کنیم. از دیدِ آن‌ها ما باید منفعل بمانیم و مرعوب بازی‌های سیاست شویم و خود را هیچ‌کاره بدانیم.

6.     انتخابات بهترین فرصت برای ایجاد دوباره‌ی شوق و امید در جامعه است. همانطور که در همایش‌های نامزدهای تحول‌خواه کاملاً مشهود است، خودِ نامزد در حاشیه است و مردم، مردمِ با امید، در متن. شعارها رنگی دیگر دارند و زنده‌ شدنِ موج امید و روزنه‌ی رهایی‌ هستند و نه فقط صرفاً طرفداری از نامزدی خاص. این را بگذارید در کنارِ این حقیقت، که خیزش پرامیدِ مردمی برای تحول‌ و سعاد‌ت‌خواهی‌ای که از سال 76 آغاز شد، اکنون در حال تسخیر تک‌تکِ خاکریزهای مخالفین است. این واقعیت با پیوستنِ اصول‌گرایانِ شناخته‌شده‌ی سابق به این جریان و به راه افتادن در پشت سرِ این موج قابل مشاهده است. همراهی چهره‌هایی چون حسن روحانی و علی مطهری با این جریان نشان‌دهنده‌ی منطق قوی و ماهیتِ صادقانه‌ی این جریان است که می‌تواند بدونِ در اختیار داشتنِ حداقل امکاناتِ رسانه‌ای خاکریزهایی از مخالفین را با صبر، آرامش و مهربانی تسخیر نماید و ردای اصلاحات را بر دوش آنان نیز بیفکند. در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن‌که در میدان‌های وجدان مردم، خاکریزهایتان پی‌درپی درحال سقوط است. بیانیه 16 ام.

7.     موضوع قبلی در شرایطی بروز کرده است که فضای جامعه را یک‌سره نا امیدی فرا گرفته بود. این فرصتی تاریخی برای مردم بود که امیدِ از دست‌رفته‌ی خویش را بازیابند. فرصتی برای ابراز دوباره‌ی خواسته‌هایی که بنظر می‌آمد مردمِ ما دیگر خسته شده‌اند از پیگیری‌اش یا فراموش شده‌اند. این فرصت کِی می‌توانست ظهور کند؟ با اعتراضاتِ خیابانی؟ کدام اعتراضات و در چه فرصتی؟ تحریم‌ها و جنگِ خارجی؟ چه‌کسی می‌تواند بگوید جنگ برای کشوری سعادت به‌همراه آورده است؟ پس همین فرصتِ نقد را باید غنیمت شمرد و به گشودنِ روزنه‌ای پرداخت که فرصت ابراز وجودِ بیشتر به جریانِ آگاهی‌مدار ایرانی دهد تا به توسعه‌ی راه‌های ارتباطیِ خود بپردازد و سپس قدم‌های بعدی را بلندتر بردارَد.  

8.     همه‌ی این‌ها را بگذارید در کنار این گفته‌ی بارها تکرارشده که از انفعال و بی‌عملی چه دستگیرمان می‌شود؟ هیچ. پس راهِ باقی‌مانده استفاده از فرصت‌ها جهت زنده کردنِ امید در میان جامعه است. فارغ از نتیجه‌ی انتخابات- چه بُرد و چه باخت که دو سرِ تمامی انتخابات است- چراغِ شوق و امیدی که دوباره روشن شد نباید خاموش شود. هدف غنیمت شمردنِ فرصت جهت زنده کردن هم‌دلی‌هاست.

9.     بسیاری می‌توانند دلایلِ خود را برای رأی دادن یا تحریم داشته باشند. این‌ها صرفاً دلایل "من" هستند و با دیدگاهی که می‌‌تواند برای من و جامعه‌ام روزگاری بهتر در پی داشته باشد. همانطور که جدا از داستانِ انتخابات نیز به‌دنبال درپیش گرفتنِ سبکی از زندگی هستم که دیدگاه‌های من را نیز انعکاس دهد. این حداقل کاری‌ست که از من به‌عنوان شهروندی معمولی بر‌می‌آید تا نشان دهم که تنها پیش از انتخابات به یاد این موضوعات نمی‌افتم. اما چیزی که مهم است هم‌دلی میانِ ماست. چیزی که نباید فراموش کرد پرهیز از برچسب زدن و توهین است که هدف نهاییِ همه‌ی ما درونی شدنِ فرهنگی‌ست که هرکسی را برای اتخاذِ تصمیمات‌اش برپایه‌ی استدلال‌ها، تجربیات و برداشت‌های شخصی‌اش آزاد بگذارد بدون آن‌که دچار طوفانِ توهین شود. توهین‌های بسیار دوستان تحریمی من را خوشحال‌تر و مصمم‌تر کرده است که در گروهِ آن‌ها -یعنی تحریمی‌ها- نیستم.

10.  همه‌ی نُه بندِ بالا می‌توانند دلایلی باشند برای آن‌که من به این نتیجه برسم که سرافرازانه به اصولگرای گذشته، میانه‌روی امروز و اصلاح‌طلبِ فردا، آقای حسن روحانی رأی دهم. با این امید که "او" هم از بند رهایی یابد.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

مرگ سبز، به قراری پانزده هزار تومان

- امروز گربه‏مان مُرد. یا بهتر بگویم راحت شد. کتک خورده بود تا سرحدِ مرگ، بچه سقط کرده بود و از کمر به پایین فلج. یک کلیه نداشت و مثانه هم. زندگی نباتی می‏کرد توی سبدش. هرازگاهی که چشم باز می‏کرد نمی‏توانستی حدس بزنی می‏خواهد بماند یا می‏خواهد راحتش کنی. آخر به اجماع رسیدیم که می‏خواهد برود، راحت شود از دنیای آدم‏های متمدن.

- آمدم که بِبرَمش دامپزشکی. توی سبدش بود طبق معمول و مُچاله. نَفَسکی می‏کشید. سوگواران هم کنارش و بی‏دل برای مشایعت‏اش. ناگزیر من و نون با لی‏لی رفتیم برای راحت کردن‏اش. سبد را که برداشتم تا سه طبقه را پایین بروم، هفت-هشت ماهِ عجیبِ بودن‏اش را مُرور کردم. آرام پایین می‏رفتم و نمی‏خواستم به ماشین برسم به گمانم. هر پله، خاطره‏ای.

- دکتر که آخرین معاینه‏ها را کرد و مطمئن‏مان کرد که کَت-وُومن سابق‏ و محبوبمان قادر به راه رفتن نیست که هیچ، نفس هم نمی‏تواند به راحتی بکشد، تصمیم‏مان را گرفتیم. آخرین خداحافظی‌ها. نون در گوشش می‏خواند که دنیای آدم‏ها همین است و ببین ما را که ناگزیریم –ناگزیر؟!- بمانیم. گربه رفت، گربه مُرد. نه از بس که جان نداشت که از بس که ما آدم‏ها، آدمیت نداشتیم.

- ورقه‏ای امضا کردیم و راهنمایی شدیم برای پرداخت هزینه‏ی رفتنش. در حصار آدم‏هایی مهربان‏تر از صبحی بهاری و تسلی‏دهندگانی قهار. عجبا که چه رفتنِ ارزانی. یک فاکتور چاپ کرد متصدی مربوطه، اسم لی‏لی رویش که شرح خدمات "مرگ سبز" در آن درج شده بود. پانزده هزار تومان، پول یک پیتزای قارچ و سالامی شاید. چه اسمِ مناسبی. چه راحت و چه ارزان. کاش رفتن ما هم به همین سادگی باشد. به متصدی بگوییم راحت می‏خواهیم بشویم، و فاکتوری بگیریم از دستش با اسمِ خودمان رویش برای دریافتِ خدمات مربوط به "مرگ سبز" یا هر رنگ دیگری و برویم به همین راحتی -حداقل دکتر این‏طور می‏گفت- بدون درد. مثل گاز زدنِ بُرش پیتزای سالامی و قارچ مثلاً. 

- فاکتور را نگاه داشته‏ام. نه به‎رسم سوگواری. برای آن‏که بعدِها یادم بیاید چقدر آدم‏ها می‏توانند وحشتناک باشند که سرنوشتِ گربه‏ای بی‏آزار را به جایی برسانند که فاکتور "مرگ سبز" برایش صادر شود و ما که دوستش داریم بایستیم و مرگ‏اش را ناله کنیم.  

هفته‌ی پیش سرِ شام ازم پرسید بعد از بیرون آمدن از ارتش می‌خواهم چه‌کار کنم. می‌خواهم باز در همان دانشکده تدریس کنم؟ اصلاً می‌خواهم باز تدریس کنم یا نه؟ می‌خواهم برگردم رادیو و کارِ یک‌جور مفسر را بکنم؟ من هم جواب دادم به نظرم می‌رسد جنگ هیچوقت تمام نمی‌شود، اما اگر دوباره صلح شود مطمئناً دوست دارم گربه‌ای مرده باشم. خانم فِدِر فکر کرد دارم شوخی می‌کنم، جوک می‌گویم. از آن شوخی‌های پیچیده و سطح بالا. به گفته‌ی موریل، او فکر می‌کند من خیلی فرهیخته‌ام. فکر کرد حرفِ کاملاً جدی من از آن جوک‌هایی‌ است که باید با یک خنده‌ی سبک و آهنین جوابش داد. تصور می‌کنم خنده‌اش قدری حواسم را پرت کرد و فراموش کردم برای‌اش توضیح بدهم. امشب برای موریل گفتم در حکایات ذن آمده است که یک بار از استادی پرسیدند ارزشمندترین چیز در دنیا چیست، و استاد پاسخ داد گربه‌ی مرده، چون هیچکس نمی‌تواند روی آن قیمت بگذارد. خیالِ م. راحت شد."

تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور: پیشگفتار/ جی.دی.سلینجر/ ترجمه‌ی امید نیک‌فرجام