Friday, January 1, 2010

شبی را که گریزی نیست

تقدیر را گریزی نیست

اما می‌توان ایستاد و نگاهش کرد

و بی‌تفاوت -در خلاف جهت- از کنارش گذشت

Thursday, December 24, 2009

خانه‌ای از شب آکنده است

بعضی خانه‌ها هستند که خاصیتی فرازمینی دارند. نه اندازه‌شان مهم است نه شکل‌شان، تنها خاصیت آنها این است که عاشق می‌شوی،متنفرمی‌شوی در آن‌ها. در این خانه‌هاست که کوله بار خاطراتت را تا ابد جا می‌گذاری در انباری ِ تاریکش. در رؤیا و کابوس می‌بینی‌اش

و ناخود آگاه به یاد می‌آوری تمام تصاویرش

رؤیاها در چنین خانه‌هایی رنگ واقعیت به خود می‌گیرند

Tuesday, December 22, 2009

شبی تکراری

بازهم یخ می‌ریزد در لیوانش
و کمی ویسکی
تکان می‌دهد لیوان را از روی عادت
و مزه می‌کند تلخی را

بلند می‌شود، به سمت بالکن
خوب به بیرون نگاه می‌کند
و سیگاری می ‌گیراند
کام عمیقی می‌گیرد

لیوانش که باز خالی می‌شود
و سیگار را که خاموش می‌کند
هنوز چیزی عوض نشده است

هنوز هم اگر سنگ پاره‌ای ببیند روی زمین
با بغض، با کینه
به آن لگد خواهد زد

Thursday, December 17, 2009

شب‌تاب

امروز هم مثل روزهای دیگر است. من تمام کارهای روزمره‌ام را انجام می‌دهم
بی کم و کاست
و با خونسردی

کره را روی نان با حوصله پخش می‌کنم
و پیپم را با دقت تمیز می‌کنم
و مقاله‌های روزنامه صبح را تک تک می‌خوانم

و شاید هم حتی کمی خوشحال به‌نظر برسم
و دقایقی هم باشند که بخندم
بلند و از ته دل

اما هنوز از اعماق دلم باور دارم
که بی‌خبری، از طاعون کشنده‌تر است

من گاهی مرگ را با خنده زندگی می‌کنم

رمزِ شب

بعضی رازها باید سر به مُهر بمانند برای همیشه، به قیمت ِ نشنیدن گوش‌هایت، ندیدن ِچشم‌هایت و حتی نتپیدن ِ قلبت

Sunday, December 6, 2009

شب کوری

دختری که نقاشی می‌کرد
روزهایم را

حرف می‌زد
فردایم را

دختری که صدا می‌زد
افکارم را

زنی که بالغ بود
به عمر ِ تمام شب گردی‌های من، او



اویی که می‌دید
زیبایی‌هایم را

اویی که می‌خندید
هوس‌هایم را


دخترکی که می‌فهمید
درد را

و می‌گریست به پهنای صورت ِ من، او



اویی که می‌دانست
راز انگشتانم را

و می‌بخشید
گرمایش را
در محدوده تنگ ِ یک آغوش

هم او که زندگی می‌کرد ترس‌های من، او


دست‌های من دیگر نمی‌نویسند، تنها جستجو می‌کنند
پوستی را که از هر نوازشی
قلمی می‌ساخت از جنس انگشتانم
تا داستانی بیافرینند بی انتها، از روزگاری بی‌همتا

از دلداده‌گی‌های من و او



شب نوشت

وقتی که حتی تو هم نمی‌خوانیَم، دست‌ها به نوشتن نمی‌روند

Saturday, December 5, 2009

نقطه شروع شب

از همان روزی که محاکمه خدا برای تمام بی‌عدالتی‌هایش در محکمه‌ای بی‌طرف ناممکن شد، عدالت مرده بود

Wednesday, December 2, 2009

شب ِ درد

ثانیه شماری که عقربه‌هایش به تندی حرکت می‌کنند

و روزهای دردی که تنهایی را به توان ِ آسمان هفتم می‌رسانند

به پایان می‌رسم، هرطور که نگاه می‌کنم به پایان می‌رسم با گذشت ِ این ساعت‌ها

و من، خوشحالم

Saturday, November 28, 2009

پرتگاهی در شب

در دوازده سالگی با یک مرد چهل ساله نامزدش کردند. قرار بوده وقتی شانزده ساله شد، با هم ازدواج کنند ولی چیزی به شانزده سالگی او نمانده بود که عاشق یک پسرک پستچی شد. می‌دانی، از آن پستچی‌هایی که سوار بر اسب به دهات کوهستانی می‌روند. یک روز عاشق و معشوق باهم فرار کردند. پسرک اورا سوار اسبِ خود کرد و همراه برد، درست مثل آن‌که نامه‌ای را با خود حمل می‌کند



درلب پرتگاه/ گراتزیا دلددا/ترجمه بهمن فرزانه